بوق

 

مشکوکم به تو !!!

به زودی در این مکان ی پست سنجاق می شود

جواب کامنتهارو هم دادم

پر از حرفم پر که می گم یعنی لبریز یعنی لبالب اما وقتی این صفحه رو باز می کنم انگار طلسم می شم زل می زنم به صفحه و خودم با خودم تنهایی حرفام رو مرور می کنم امروز رو مرور می کنم دیروز رو حتی کار یک ماه پیش شاید هم سال گذشته رو مرور می کنم اما میام که بنویسم لال می شم ...می گم بگم بنویسم که چی بشه که به چه کارم بیاد این روزا از ادما در حد مرگ می ترسم به هیچ کی نمی تونم صدر در صد اعتماد کنم به هیچ کی نمی تونم دل ببندم حتی نمی تونم محبت کنم این روزا حتی به همه چیز مشکوکم حتی به تو مشکوکم باور نداری نه ؟؟؟ اما باور کن ...

 سالی که گذشت برای خودش ی رکورد بود برای من ی رکورد برای اعتماد های بی حدو حسابم می تونم سال پیش رو سال اعتماد ملی بذارم :)))ـ بس که من اعتماد کردم به همه در حد تیم ملی ـ خلاصه این که سال عجیبی بود نمی تونم همه اش رو بگم فقط ی نمونه اش این بود که من به خاطر یک دوست ! سفر به ایران اومدنم رو تنظیم کردم یعنی براساس این که کی اون می رسه ایران و چه کار می کنه و چه برنامه ای داره من مرخصی گرفتم کلی تلفن کلی حرف کلی بیا و برو کلی رزرو بلیت کلی به مامان و خواهره و ... توضیح دادن کلی ... اخرش دقیقه نود خانوم گفتن که نمیان ! به همین سادگی به همین خوشمزگی (مدیونید اگه فکر کنید من ذره ای ناراحت شدم با گوشهای دراز گفتم اشکال نداره و گفتم مهم این که تو اروم باشی ... و واقعا هم ناراحت نشدم!!!) این گذشت ما باز هم با هم دوست! بودیم تا این که بابت ی کنفرانس توی دانشگاه ازش کمک خواستم برای من هر چند خیلی سخت بود و کمک بسیار بسیار بزرگی محسوب می شد برای اون اما کار یک ساعت بود ... اما فکر می کنید چی شد حتی دیگه جواب اس ام اس ایمیل کامنت و اف لاین رو نداد حتی نگفت که چی شد که جواب نداد و اون کاری رو که گفته بود رو انجام نداده باز هم به همین سادگی و به همین خوشمزگی ... بماند که چقدر بدبختی کشیدم و با چه اعصاب داغون و وقت کمی اون کنفرانس رو انجام دادم ... این یک چشمه خیلی کوچیک بود و اصلا الان بابتش ناراحت نیستم نه از خودم نه از اون فقط گفتم بدونید که چه کار کردم و مهمتر از اون این که خودم فراموش نکنم ...

 الان اوضاع خوبه با این که باز هم از این خنگ بازیها زیاد می کنم اما اون موقعها به قول خودمون در حد تیم ملی بود... فکر می کردم که کسی که بگه و نشون بده خدارو قبول داره یا  نماز بخونه یا بگه دوست دارم یا انسان نمای خوبی باشه قابل اعتماده فکر می کردم مگه می شه نماز خوندو خدارو دوست داشت و بهش ایمان داشت و دروغ گفت و پول مردم رو خوردو حلال و حروم کرد فکر می کردم محاله فکر می کردم اسمون به زمین می رسه اگه ادما دروغ بگن و بهم نارو بزنن و ... فکر می کردم امکان نداره و اون حرفها و نوشته های توی روزنامه دروغی بیش نیست فکر می کردم کسی که می گه دوست دارم اما نداره سریع ی شاخ گنده رو سرش در میاد و اگه اینطور نشه یعنی این که راست می گه ....و من شدیدا همه چیز رو باور می کردم نمی دونم این همه باور رو از کجا اوردم نمی دونم چرا ؟؟؟؟ الان هم اوضاع خوب نیست یعنی بس که به همه شک کردم دیگه کنار کسی اروم نیست همه اش فکر می کنم الان که می گه الهی قربونت برم ته ته دلش بهم چی می گه ... ( خدا از باعث و بانیش نگذره ) این حرف همیشگی من هستش حرف همیشگی ...


در مورد سوختگی هم بگم که توی افتاب سوختم رفتیم دریم لند بعد خودمون رو خفه کردیم ۱۵ نفری می شدیم بارها رفتیم اما اینبار سوختیم چون اونجا ی قسمت داره به اسم دد سی :))) (خودت بخونش به من چه ) یعنی انقدر اینجارو شور کردن که مثل دریاچه ارومیه خدا بیامرز وقتی می ری توش شناور می مونی بماند که همه زخمها شورو به جلز و ولز کردن همه از این خراشها داشتیم چون قبلش هی خودمون رو با تیوپا کوبونده بودیم به درو ودیوار و سر سره و ... خلاصه این که این اب شور باعث شد دریم لند حکم دریا رو برای ما پیدا کنه و من شدیدا سوختم جوری که شبانه رفتم کرم و قرص خریدم اخه شبش از درد نمی تونستم بخوابم الان هم که عبا می پوشم دستم به لباس کشیده می شه و اشکم در میاد ...

پی نوشت : ۰۱ کاش سوختنم از همون مهری بود ( به ضم م ) که تو گفتی کاش ...

توضح نوشت برای گلپونه : عزیزم سوسن خانومو هم همونجا که سوختم شنیدم دیگه دی جی برای ما گذاشت

پر از حرفم پر که می گم یعنی لبریز یعنی لبالب اما وقتی این صفحه رو باز می کنم انگار طلسم می شم زل می زنم به صفحه و خودم با خودم تنهایی حرفام رو مرور می کنم امروز رو مرور می کنم دیروز رو حتی کار یک ماه پیش شاید هم سال گذشته رو مرور می کنم اما میام که بنویسم لال می شم ...می گم بگم بنویسم که چی بشه که به چه کارم بیاد این روزا از ادما در حد مرگ می ترسم به هیچ کی نمی تونم صدر در صد اعتماد کنم به هیچ کی نمی تونم دل ببندم حتی نمی تونم محبت کنم این روزا حتی به همه چیز مشکوکم حتی به تو مشکوکم باور نداری نه ؟؟؟ اما باور کن ... سالی که گذشت برای خودش ی رکورد بود برای من ی رکورد برای اعتماد های بی حدو حسابم می تونم سال پیش رو سال اعتماد ملی بذارم :)))ـ بس که من اعتماد کردم به همه در حد تیم ملی ـ خلاصه این که سال عجیبی بود نمی تونم همه اش رو بگم فقط ی نمونه اش این بود که من به خاطر یک دوست ! سفر به ایران اومدنم رو تنظیم کردم یعنی براساس این که کی اون می رسه ایران و چه کار می کنه و چه برنامه ای داره من مرخصی گرفتم کلی تلفن کلی حرف کلی بیا و برو کلی رزرو بلیت کلی به مامان توضیح دادن کلی ... اخرش دقیقه نود خانوم گفتن که نمیان ! به همین سادگی به همین خوشمزگی (مدیونید اگه فکر کنید من ذره ای ناراحت شدم با گوشهای دراز گفتم اشکال نداره و گفتم مهم این که تو اروم باشی ... ) این گذشت ما باز هم با هم دوست! بودیم تا این که بابت ی کنفرانس توی دانشگاه ازش کمک خواستم برای من هر چند خیلی سخت بود و کمک بسیار بسیار بزرگی محسوب می شد برای اون اما کار یک ساعت بود ... اما فکر می کنید چی شد حتی دیگه جواب اس ام اس ایمیل کامنت و اف لاین رو نداد حتی نگفت که چی شد که جواب نداد و اون کاری رو که گفته بود رو انجام نداده باز هم به همین سادگی و به همین خوشمزگی ... بماند که چقدر بدبختی کشیدم و با چه اعصاب داغون و وقت کمی اون کنفرانس رو انجام دادم ... این یک چشمه خیلی کوچیک بود و اصلا الان بابتش ناراحت نیستم نه از خودم نه از اون فقط گفتم بدونید که چه کار کردم و مهمتر از اون این که خودم فراموش نکنم ...

 الان اوضاع خوبه با این که باز هم از این خنگ بازیها زیاد می کنم اما اون موقعها به قول خودمون در حد تیم ملی بود فکر می کردم که کسی که بگه و نشون بده خدارو قبول داره یا  نماز بخونه یا بگه دوست دارم یا انسان نمای خوبی باشه قابل اعتماده فکر می کردم مگه می شه نماز خوندو خدارو دوست داشت و بهش ایمان داشت و دروغ گفت و پول مردم رو خوردو حلال و حروم کرد فکر می کردم محاله فکر می کردم اسمون به زمین می رسه اگه ادما دروغ بگن و بهم نارو بزنن و ... فکر می کردم امکان نداره و اون حرفها و نوشته های توی روزنامه دروغی بیش نیست فکر می کردم کسی که می گه دوست دارم اما نداره سریع ی شاخ گنده رو سرش در میاد و اگه اینطور نشه یعنی این که راست می گه ....

سوسن خانوم

شدیدا سوختم ... تمام دست و صورتم می سوزه خدایا بداد برس مثل پارسال نشه می میرمااااا ... برای اولین بار آهنگ سوسن خانومو شنیدم !!!! چیه؟؟؟ تازه ی دی جی خارجی گذاشتش همه هم براش جیغ کشیدن فکر کرد ببین چه موزیک باحالی گذاشته هی اون انگشت شصتش رو نشون می داد ومتعاقبا با جیغ و داد همه ایرانیهای حاضر انگشت شصت خودشون رو حواله یارو می کردن ببخشید یعنی تایید می کردن...خلاصه سوسن خانوم طی مراسم خاصی به سمع و نظر بنده رسید در حالیکه خیلی ازش شنیده بودم و می خواستم ببینم چه جوری هستش خلاصه خدایا مرسی که اینهمه زود همه ارزوهامو براورده می کنی ...

بعدم که برگشتم دیدم کلی تلفن و مسیج و اینا (موبایل با خودم نبرده بودم ) الان هم در حضور عسل بانو هستم وب دادم که من و ببینه سرش گرم باشه من اینجا فقط بنویسم سوختم و سوسن خانوم شنیدم ... 

از همه اینها بگذریم باز برسیم به این میزان سوختگی شدید من ...:(((

پراکنده ...

اومدم بنویسم که چه کار می کنم که چند وقته دارم چه کارها می کنم و  ...بگذریم !!! دیروز خواهره اومد دنبالم که بریم جایی ماشینم موند توی پارکینگ شرکت شب هم انقدررررررررر خسته بودم که حاضر نشدم برگردم ماشین رو بردارم این شد که امروز صبح با کاسه چه کنم کنم از خواب بیدار شدم که شوهر خواهره به دادم رسید منم دیدم فرصت نیست بدون هیچ ارایشی اومدم بیرون فقط ی کرم ضد افتاب زدم انگاری باید امروز اینطور می شد چون با ریمل که نمی شه اینهمه شدید و از ته دل گریه کرد می شد ؟؟؟

حالا بهترم گریه که می کنم اوضاع خوب می شه همه اش هم به خاطر این که اکثرا گریه ام رو نگه می دارم (می گم فلان چیز ارزش اشکهای تو رو نداره برای همینه که همیشه با مسایل کوچیک که فکر می کنم ارزش ندارن دیر به تفاهم می رسم ) وقتی اینطوری می ذارم قلبم هر کاری دلش خواست بکنه بعدش اوضاع خوب می شه حالا همه چیز خوبه خوبه ... به جز چشمم که علاوه بر نداشتن ریمل شدیدا قرمز شده و باد کرده خیلی خوجل شدم باور کنین  اینم سندش ...

دیگه بگم که برام این روزها دعا کنین !!!! خواهش می کنم

خواهربزرگه با مدیرای مناطق مشهد دارن میان کیش ما هم داریم می ریم تا هفته دیگه فقط این که باید مانتو و مقنعه شدید بپوشیم !!!! به خواهر بزرگه می گم چه کاریه همین لباسای خودمونو می پوشیم دیگه شال هم که داریم می گه من براتون مقنعه می یارم ... به این خواهره که اینجاست می گم بیا خداییش ی روز دوتایی تیپ بزنیم بریم بیرون بعد خواهره رو مستقیم اخراجش کنن یکم بخندیم دور هم ...

می خوام که خوب نباشی !

alone

رنجهای بزرگ شدن و پوست کندن، رنجهای مُردن و دوباره به دنیا امدن و ما زنان که هفت جان و هفت چهره داریم، این همه را تاب می اوریم با زخمهایی که مانند مردان به نمایشش نمی گذاریم ....اما تاب می اوریم گیس طلا

داشتم فکر می کردم که واقعا درسته گاهی...گاهی انقدر اذیت می شیم و لام تا کام تکون نمی دیم که حد نداره گاهی انقدر بهمون ظلم می شه و هیچ کاری نمی کنیم که حد نداره گاهی انقدر نامردی می بینیم و شکایت نمی کنیم که حد نداره گاهی از بعضی ادمای نزدیک و غیر قابل پیش بینی نارو می خوریم که باز هم حد نداره می خوام بگم یعنی تحمل هم حدی داره از این همه دورویی واقعا خسته شدم دیگه...!!!! حرف الان نیست اما الان دارم می گم !....هی با تو هستمااااااااااا اصلا برات ارزوی خوشبختی نمی کنه باورکن همیشه می خوام ی روزی ی جایی حالت جا بیاد بد جوری هم ... حالم از همه کارهای مسخره ات به هم می خوره عزیزم...

راستش رو بگم خسته شدم و گاهی لحظاتی می رسه که اصلا حوصله هیچ بنی بشری رو ندارم (مخصوصا از نوع مردونه اش ) دلم می خواد برم ی جا یا نه اصلا نرم همین جا و تک و تنها باشم حتی رفتم برای خودم پرنده و ماهی هم انتخاب کردم به محض گرفتن خونه اونارو هم می خرمشون کاش می شد ...

 

 
به گمانم به یک تناسخ هزار باره رسیده ای

اگر نه چرا همه جای این شهر تو را می بینم؟

من عاشق قانون تناسخم یعنی واقعیت داره!!!؟؟؟؟

هی هی هی دست گذاشتی دقیقا روی نقطه حساس تنهایییییییییی کیه که این روزا تنها نباشه یکی و به من نشون بده ... اگرم کسی رو می بینی از قدیمیهاست الان همه ی جورایی قاطی کردن ...
دیگه باید یواش یواش باور کنیم که همه چیز داره عوض می شه و ی جوری دیگه باید به زندگی نگاه کرد ... هر چند که خیلی خیلی سخته اما گاهی چاره ای نیست ...
اما خیلی راههای دیگه هست برای تنها نبودن می دونی باید یاد بگیریم که خودمون رو ... دارم الکی می گم وقتی ادم ناراحته اینا درمان دردش نیستن ...
در مورداون موضوع هم که گفتی مجبوری کاری رو بکنی که دوست نداری مجبوری که ... باید بگم که برای تک تک ادمها این مورد پیش اومده می گی نه از بغل دستیت بپرس می گی نه از هر کی دوست داری بپرس ... پس سعی کن اروم باشی و بذاری این روزا بگذرن نمی خوام بگم چه کارکن یا نکن اما می خوام بگم هر چی بیشتر دست و پا بزنی بیشتر غرق می شی توی این دلتنگی و بی حوصلگی و یکنواختی من خودم بارها و بارها برام اتفاق می افته پس قضیه کل اگر طبیب بودی می شه اما به نسبت قبل با داشتن بعضی دوستها و بعضی تفریحات اوضام خیلی خوب شد و دارم می رم که این بحران رو پشت سر بذارم

چند روز پیش نوشتم این و که گویا نرسید باز نوشتم دوباره که اگه نرسه باز هم می نویسم من پر رو تر از این حرفهام  می بوسمت دوست جدید نازم

عسل بانوی من ...

aaliye tavalodet mobarak

اگه ی روز بگن اولین وبلاگی که خوندی و ازش خیلی خوشت اومد و اصلا عاشقش شدی به جرات و بدون فکرمی تونم بگم چه وبلاگی (خود راباورکن)... دقیقا یادمه که لینک مستقیمش رو هم نداشتم و از ی وبلاگ دیگه می رفتم و عقلم هم نمی کشید که می شه ... ـ جوون بودم جاهل بودم نمی دونستم دیگه ـ خلاصه این که تمام پستهاش رو از اول خوندم اما اعتراف می کنم که یادم نمیاد چطور شد که اینطور شد(همین که الان شده دیگه !!!! )اما یادمه که نویسنده اون وبلاگ برام ی جورایی عزیز بود و فکر می کردم ی ادم خیلی خاص هست که داره این پستهای ناب رو می نویسه نمی دونم چی شد که اولین کامنت رو برای هم گذاشتیم و اصلا نمی دونم چی شدکه دیدم داریم با هم چت می کنیم و... خلاصه قصه سر دراز داره همین قدر براتون بگم که ی روزی رسید که من به همراه خواهره (خواهره می گفت نمی شه بذارم تنهایی بری جایی که نمی شناسی )* داشتیم اماده می شدیم که ناهار بریم خونه عسل بانو برای خوردن ی غذای محلی شمالی حالا ر وزها و حتی سالها از اون روزها گذشته حالا خیلی چیزها عوض شده دیگه برام ناشناس نیست دیگه یک ادم عجییب نیست حالا دیگه می شناسمش خیلی هم ی دوست برام ی خواهره اما همچنان قداست اون روزاش و برام داره مامانش رو اندازه مادرم دوست دارم و خودش رو هم ...

خلاصه جونم براتون بگه که حالا من و این عسل بانو دوست دوست دوست هستیم با هم بارها سر ی سفره غذا خوردیم برام بارها غذا درست کرده بارها با هم رفتیم بیرون گشتیم رفتیم پیزا خوردیم بارها با هم سر به سریکی گذاشتیم بارها با هم گول خوردیم (امان ) بارها در به در توی شهری که سالها هر دوتامون زندگی کرده بودیم با برادر بنده دنبال کافی شاپ گشتیم بارها با هم خندیدیم بارها به هم کادو دادیم بارها با هم درد و دل کردیم بارها بارها و این بارها ادامه داره من می دونم حالا من و عسل مثل ی خواهر هستیم دیگه حتی خانواده هامون هم جزو این بازی هستن دیگه اون ها هم بارها عسل رو دیدن همونطورکه من بارها کنار خانواده اش بودم...

فردا تولد عسل بانو هستش ۲۱ فروردین بهش تولدش رو تبریک می گم اما این تمام ماجرا نیست من به زودی می رم ایران قراره ی تولد واقعی بگیریم با کیک شکلاتی و ی کادو واقعی  عکسهاش رو همینجا قول می دم براتون بزارم ...

عسل بانو عزیزم تولدت مبارک خواهری  


*فکر کنم خواهره از غذای شمالی نمی تونست بگذره

در ضمن هر کی بیاد بخونه و برای تولد دوستم کامنت نذاره خیلی لوسه :)))

ضمنا این عسل بانو نمی خواد زیر بار سنش بره اما من به تعداد واقعی براش شمع می ذارم توی تولد واقعی تا حالش جا بیاد حالا ببینین :)))

چون یار من او باشد ...

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
امروز چنان مستم از باده‌ی دوشینه
تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد
تا هست ز نیک و بد در کیسه‌ی من نقدی
در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد
آن رفت که می‌رفتم در صومعه هر باری
جز بر در میخانه این بار نخواهم شد
از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن
از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد
از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت
وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد
چون یار من او باشد، بی‌یار نخواهم ماند
چون غم خورم او باشد غم‌خوار نخواهم شد
تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم
تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد
چون ساخته‌ی دردم در حلقه نیارامم
چون سوخته‌ی عشقم در نار نخواهم شد
تا هست عراقی را در درگه او باری
بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد

 


 پ.ن.

خدایا بیا آشتی!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

التماس به خدا شجاعت است. اگر برآورده شود، حاجت، اگر برآورده نشود، حكمت است.

 

بعدا نوشت: یکی به اسم نیما کامنت گذاشته بود که چه شعر چرتی و بعدم ایکون نیشخند راستش دلیتش کردم شاید اگه به نوشته خودم بدتر از این و هم می گفتم می تونستم نگهدارم کامنتش رو اما نا خوداگاه دلیتش کردم این شعر والبته شاعرش و حسی که به من می ده برام خیلی خیلی مقدسه پس نتونستم از خیر زدن دکمه حذف بگذرم ببخشید...

راستی اقای امیر من شمارو نمی شناسم دوستان می دونن کمتر پیش میاد با کسی که اشنا نباشه بحث کنم پس اگه ادرس نذارید و معرفی نکنید با این که نظرات و حرفاتون و خیلی دوست دارم اما بدون جواب می مونن باز هم ببخشید ...

تغییر

جریان می دونین چیه اینه که من راستیتش هیچ حوصله سال جدید و تصمیمات جدید و تغییرات و اینارو اصلا ندارم (لطفا اصرار نفرمایین:))  )

قضیه اینه که خیلی خیلی دلم می خواد که ی تحول بزرگ توی زندگیم بدم چه می دونم از ی سفر حسابی گرفته از تعویض کار و تغییر خونه و ... گرفته تا حتی خ ..ر شدن و ازدواج کردن اما جدی از این که هی بخوام تصمیم بگیرم و هی نشه به هزار و یک دلیل خسته شدم مثلا برای سفر من شیراز دعوت هستم یک هفته و صاحب هتل که گویا از هتلهای بین الملی هم هست من و رسما با خانواده دعوت کرده (من عاشق شیرازم ) و همینطور شمال هم دعوتم از دوستام که اونجا هستن تا رییس جان شماره ۳ بعدترش حتی برای آلمان هم و ی سفر اروپایی هم دعوتیم اما دیگه نه به سفت و سختیه شیراز و شمال :))) اما این نداشتن مرخصی و مشغول بودن همیشه مانع این شده که من بتونم به راحتی برم سفر ...دیگه این که دلم می خواد حتی محل زندگیم رو عوض کنم این می تونه بر گشتن به ایران باشه و یا حتی مستقل شدن و جدا زندگی کردن اینجا که ... (اینا هم هر کدوم ی معایب و مزایایی داره ) دیگه هر چیزی که من فکر می کنم ی اما و اگری توش هست حتی ی تغییر بزرگ می تونه این باشه که من اینجا راحتتر بنویسم و این همه خودسانسوری نکنم هااا؟؟در مورد ازدواج هم بگم که من اصلا اصلا سختگیری نمی کنم و از این حرفا اما من نمی دونم چرا اینجوری شدن ( هیس کسی نشنوه ) خلاصه من خیلی دوست دارم ی تغییر خوب بد بزرگ کوچیک اصلا هر چی که دم دستم اومد رو توی زندگیم بدم اما نمی شه که نمی ذارن که هی !!!!

پ.ن : باور کنین این تغییرات خیلی سخت نیستن مثلا سفر فقط مشکلم اینه که مرخصی ندارم! یا خونه مشکلم این که می ترسم تنهایی خیلی اذیتم کنه و یا این که انقدر به تنهایی عادت کنم بعدش توی جمع بودن اذیت کننده باشه (این و یک ماه امتحان کردم اوایل سختم بود که تنهام بعدش صداها و بودن افراد غیر قابل تحمل ) در مورد ازدواج هم ...

سلام عرض می کنم ...

سلام به همتون که ۱۵ روز تموم تعطیل بودین (ای خدا کمکم کن از حسودی نمیرم ) و حالا سلانه سلانه دارین بر می گردین سر کارهاتون البته نگران نباشین باز هم تعطیلی دارین هااااا  دیگه این که امیدوارم سال خوبی شروع کنین و از ته دل آرزو دارم که امسال به اون بدی که می گن و می نویسن نباشه برای کشورمون ( نوشته بودن ی جایی که اوضاع اقتصادی اونقدری بد می شه که حتی توی ۸ سال جنگ تحمیلی هم اینطور نبوده ) خب ادم با خوندن اینا ترس برش می داره دیگه ...یعنی اصلا حاضر نیستم اوضاع ایران و مردم رو بدتر از این ببینم تو رو خدا شماها که برگشتین سر کارهاتون با جون و دل برای ایران کار کنید باورکنید جای دوری نمی ره ... نمی خوام نصیحت کنم اما نمی دونم چرا دوست دارم به تک تک ایرانیها بگم می شه ایران و درست کرد می شه ارامش رو بهش برگردوند می شه دوباره ساختش یکم زحمت می خواد یکم تلاش پس بیاین تو رو خدا اوضاع رو درست کنیم دلم برای اینهمه زیبایی و اینهمه نعمتی که توی ایران هست و داره هدر می شه می سوزه به امید این که اوضاع روز به روز خوب بشه نه که بد بشه اونم به این بدی که می گن ...

باز هم سلام می کنم به همتون

دریا با موجاش اون رو از خودش روند...

داشتم بعد ماهها ارشیو وبلاگ رو زیر و رو می کردم دیدم اوه قبلا چه برو و بیایی داشته این بلاگفا یاد اون روزا افتادم سیرترشی دوست داشتنی . هستی مهربون وای مودی ناز و همیشه ان لاین با اون پستهای پشت سر همش(کجایی مودی خوبی؟) ... و خیلی های دیگه ! دلم برای اون روزای بلاگفا تنگ شده به قول معروف روزهای داغ و طلایی بلاگفا بود چه قرارها که گذاشته نشد و چه نسکافه ها و کیکهای شکلاتی که خورده نشد ... اینم از روزهای داغ و طلایی بلاگفا که گذشت و تموم شد ... نمی خوام اینارو بگم همینطوری رفتم دور زدم دلم گرفت ...

این روزا ی چیزی خیلی فکرمو مشغول کرده اونم اصرار مادره و خواهر بزرگه به برگشتن من به ایرانه! جدا نمی دونم چه کار کنم می شینم به خوبیهای برگشتن و به دوری اینجا و به خیلی نکته های مثبت و منفی قضیه فکر می کنم حتی برای خودم صحنه سازی می کنم وای پرنده می خرم اکواریوم هم کلی گلدون می ذارم توی خونه اوه فلان مسافرت رو می رم اصلا هر ماه می رم شمال یا نه هر ماه یکی از شهر ها رو می رم چه می دونم کلی نقشه های عجیب و غریب می کشم و به قولی می خوام به خودم وعده وعید بدم که بتونم برگردم اونجا اما نهایتا  گیج گیج می شم بعد...بعد نداره دیگه بعدش!!! این شکلی می شم دیگه ... خلاصه هر کی شنید که می خوام برگردم  یک فحش ابدار نثارم کرد اما از همه جالبتر عکس العمل دوستم بود که شمال زندگی می کنه...

من : با مهندس صحبت کردم می گه فکر خوبیه هر چند خیلی سخته اما اگه بدی دست پیمانکار برات انجام می ده ...

دوست شمالی عزیزم : خب اره مهندس کارش همینه بگه خوبه یعنی خوبه اما اگه بخوای این کارو بکنی خودت هم باید بالا سرش باشیا ... نه فکر نکنم بشه چون نیستی ..

من : خب میام ایران دیگه تابستون

دوست شمالی عزیزم : نهایتش یک ماه اینجا باشی مابقیش چی؟!!! به نظرم ولش کن ی کار دیگه بکن نمی ارزه به دردسرش اصلا این روزا به نظرم زیادم به درد نمی خوره این کار ولش کن ...

من : ااااااااااااااا فرح همین الان می گفتی خوبه (اسمش لو رفت :))) از دهنم پرید ) بعدم من می خوام برای همیشه برگردم دیگه مگه نگفتم مامان و خواهر بزرگه پدرم و در اوردن که برگردو اینا ...

فرح: نهههههههههههههههههههههههههههه ( در حالیکه داد می زنه )

من :چرا اخه ؟

فرح : من کلی با تو پیش حسین(شوهرش )ودوستاش و دوستای خودمو حتی متینا(دخترش)پز می دم بعد تو برگردی من چه کار کنم :(((

من : :))))))

یعنی خداییش من چه کار کنم با این دوست نازم ؟؟؟ نه که فکر کنین شوخی می کردااااااا خیلی هم جدی می گفت از اون روز هم با اس ام اس و زنگ زدن و اینا همش در حال تهیدید کردنه که جرات داری برگرد ...

حالا هم گذشته از شوخی! مثل چی تو گل (به کسر گ ) گیر کردم نمی دونم باید به حرف مادرم گوش کنم و برگردم که ... یا بمونم اینجا و سرکار نازنینم باشم و به زندگی اروممممممممممم و لاک پشت وار خودم ادامه بدم ؟؟ شما بودید چه کار می کردید؟اینو هم بگم که من شدیدا ایران رو دوست دارم و زندگی کردن توش رو هم و کلی دوست دارم اونجا که بیام می تونم خیلی باهاشون خوش بگذرونم از لحاظ کاری هم زیاد مشکلی نیست چون می تونم پیدا کنم ... فقط یک مشکلی هست اونم این که ... بگمم؟؟؟؟ یک هفته که می مونم ایران بعد با کله بر می گردم اینجا

ای کاش آدمی
وطنش را مثل بنفشه‌ها
در جعبه‌های خاک
یک روز می‌توانست
همراه خویشتن ببرد
هر کجا که خواست

دل خوش !

جا مانده است 
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز 
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد

 

                                                                حسین پناهی

دزدیده شده از فروردین پارسال ...

شب مستی !

شب

شمع

شام

شراب

...

..

.

خيلي دلم مي‌خواد

 

خب می خوام دیگه :))) 

ی جا خوندم دلم کشید خب !!!!

تق تق ...

انگار کسی تق تق می کوبید به پنجره هال ! همه جا تاریک بود خودم خاموشی زده بودم ... به بابا و مامان که حالا توی قطار نشستن زنگ زدم طبق روال همیشه هر دو تا با هم حرف زده بودن و من هیچی از حرفهاشون سر در نیاورده بودم! پشت سرش به خواهر وسطی بعد هم خواهر بزرگه بگذریم چی شد و چی نشد... داشتم می گفتم انگار کسی به پنجره هال اروم می کوبید من توی تاریکی روی کاناپه ای که روبروی در گذاشتیم اماده نشسته بودم که خواهرو بچه ها از بیرون بیان و من برم ... گفته بودم که از هیچ چیزی نمی ترسم نمی دونم یادتون هست یا نه ؟ حالا هم از صدای تق تقی که انگار کسی می کوبید به پنجره نترسیدم فقط یاد حرف منیزه افتادم که می گفت "انقدر این ادم بی مسولیت بود که حتی به بخاری که کنارش آتیش گرفته بود محل نداده بود " برای همین سعی کردم عکس العمل نشون بدم آروم رفتم توی هال پنجره رو باز کردم باورم نمی شد بارون می یومد با چه شدتی هم !!!

پ.ن چرا بدون اسم و ادرس برام کامنت می ذاری؟؟؟؟ من انقدرا هم زرنگ نیستم ...

اوضاع چطوره؟؟

 

اوضاع اصلا خوب نیست من فقط به سختی زنده ام هنوز ...

 

 

 

راستی به جهن نم که جواب تلفن نمی دی !

 

خوب نیستم نمی دونم چمه اما نه روحی نه جسمی هیچ کدوم خوب نیستم یک هفته تمام گردنم گرفته بود جوری که ... چه فرقی می کنه که بگم چه دردددی کشیدم بعد هم اوضاع روحیم ریخت بهم الان هم هی از اسمون و از زمین برام می باره می خندما خوبما ... دیدی؟!حتی با کلی از دوستام و فامیل این چند روز حرف زدم ارزوی سال خوبی کردم براشون در حالیکه شدیدا داغونم نمی خوام غر بزنم اما نیستم اصلا خوب نیستم دکتر می گه باید حرف بزنی نباید بزاری بمونه توی دلت بعد تازه نباید بغضهاتو قورت بدی می گه همین دیگه اینجوری که بکنی می زنه به گردنت بعد بیچاره ات می کنه.  درده جوری که نصفه نیمه می تونم بری سر کار بعد هم که خونه می رسم عین جنازه می خوابم تا روز بعد ... می خواستم عید بیام ایران برای ازدواج اما پشیمون شدم هر کار کردم که به حرف بزرگترا گوش کنم و باور کنم که عشق بعد ازدواج به وجود میاد و...و از اینجور حرفها نشد! نتونستم به خودم بقبولونم که ...من دلم می خواد که برای خودم یک خونه داشته باشم ویکی که باهاش اون خونه و زندگی رو قسمت کنم اما برام مهم اون آدمه هست که می خوام باهاش زندگی کنم یکی که ... بگذریم انگار جدیدا تخمش رو ملخ خورده بنابراین تسلیم می شویم ...

می خوام از ی دوست خیلی خیلی خوب که اول مجازی بود بعد واقعی واقعی شد و من و توی این روزهای سخت خیلی راهنمایی کرد تشکر کنم منیزه عزیزم بابت همه کمکهات خیلی خیلی ممنونم ان شاالله عمری باشه که جبران کنم

انگاری با این دردهایی که کشیدم این چند روزه زیادی به ادامه زندگی امیدوار نیستم:(

جریان اون اس ام اس ها هم این بود که من چند روزی بود خونه لیلا اینا زنگ می زدم که با مامان لیلا صحبت کنم بعد یا گوشی و بر نمی داشتن یا ...هی هم غر می زدم به لیلا که چرا مامان همش بیرون و خونه نیست یک بار که بالاخره گوشی و برداشتن من فکر کردم محمد ( داداش لیلا ) کلی باهاش حرف زدم و هی هم می گفتم محمد صدات چرا گرفته اونم می گفت خواب بودم سراغ مامان و گرفتم گفت رفته بیرون گفتم پس یک ساعت دیگه زنگ می زنم بعدم خداحافظی کردم لیلا آن لاین بود بهش گفتم باز این مامی خونه نیست گفت نه بابا همین الان باهاش حرف زدم من گفتم اما محمد گفت خونه نیست که بعدش کشفیده شد که من طبق معمول شماره رو اشتباه می گرفتم این اقا هم زحمت نداده بود بگه اشتباه گرفتی به جاش چند روز بعدش اس ام اس داد که صید شده ! در حالیکه من کلا اون جریان رو فراموش کرده بودم هی می گفتم خدایااااا یعنی من به کی اشتباهی زنگ زدم ایا؟ خلاصه جریان از این قرار بود:)

یکی دیگه از دوستان! نه چندان عزیز چند وقت پیشا اس ام اس داده که دلم برات تنگ شده می شه یک زنگ به من بزنی یعنی در حد تیم ملی ( درسته دیگه اره ) من حرص خوردم از دست این بنده خدااااا 

خدا کنه این ضرب المثل درست نباشه که سالی که نکوست از بهارش پیداست یا حداقل این ی بار رو کار نکنه :)