این چند روز من !! سمپاشی !! دو قلب !!!
این که این چند روز کجا بودم و چه کارها کردم کلی جریان داره ... کلی که می گم یعنی کلییییییییییی انقدر حکایت این روزها عجیب و غریب و در عین حال برای خودم زیبا جوری که مدام ارزو می کنم همه چیز همینطور پیش بره ...نمی خوام بگم ی اتفاق خاص افتاده حتی گاهی همه چیز شدیدا سخت هم هست اماباز هم خوبه ... می دونید ادمیزاد موجود عجیبیه نباید تنها بمونه نباید بی انگیزه باشه نباید حس کنه کسی دوستش نداره اون جوری که می شه هر چقدر هم اوضاع خوب باشه باز هم خوب نیست اما کافیه ی عشق نصفه نیمه دورو برش باشه دیگه همه چیز عالی می شه دیگه چه برسه به چیزی که واقعا دوست داره ...
خونه رو سمپاشی کردیم از این قرصهایی که برای انبارها و پارکها و ... می ذارن و خیلی هم بهمون سفارش کردن که چند روزی نباید خونه بیاین و همه سوراخ سمبه ها رو هم باید بپوشونید این شد که کمد لباس من منتقل شد به ماشین و باید می دیدین که کمد اقای ووپی شرف داشت به ماشین بنده !!! شب اول رفتم باشگاه بعد هم بازی فینال جام جهانی بود که قرار بود با دوستام برم ببینم حالا این دوست جان ما هی اس ام اس هی زنگ که زود باش... حالا ساعت چنده ؟هنوز ۷ شب و انقدر غر زد و اس ام اس داد و بدو بدو کرد که من لباسای سرکارم رو شامل عبا و شالمو شلوارمو که توی کمد بزرگ باشگاه اویزون کرده بودمو فراموش کردم و این مساله یادم نیومد تا نیمه شب ... شب فینال خیلی خوش گذشت همه شهر بیدار بود هر چند این رسم شبهای اینجا هستش که تا صبح زندگی جریان داره اما دیگه شبهای خاص دیدن داره ... خب گفتم که لباسامو گم کرده بودم و خودم هم شب خونه نبودم چون نمی شد وارد خونه شد!!! ساعت ۴ صبح دوستم داشت دنبال ی مانتو می گشت که بده به من ... نصفه شب مانتوی پیدا شده از ته کمد رو شستم و صبح اتوکردم و پوشیدم رفتم سرکاربه این امید که لباس خودم پیدا بشه وقتی به باشگاه تلفن کردم گفتن هنوز چیزی به قسمت گمشده ها تحویل داده نشده به خشکشویی زنگ زدم شاید لباس دیگه امو که اونجا بود رو بگیرم اما اون هم اماده نبود دیگه تصور کنید من این دو روز چطوری لباس پوشیدم ... روز سوم رفتم لباس از خونه برداشتم و درو پنجره ها رو باز کردم و سریع اومدم بیرون یک روز هم باید اینطوری می موند تا بو می رفت ... می تونید تصور کنید که چه روزهایی رو گذروندم نمی دونم چرا یاد اون دختره توی فیلم خانه ای از شن و مه افتادم یادتون که ... اخه حموم رو توی باشگاه می رفتم و لباسهام رو اونجا عوض می کردم کلی کفش توی ماشین گذاشته بودم و شبا خونه یکی از دوستام ... به خواهره نگفتم که سم پاشی کردم دلم نمی خواست ناراحت بشه همینجوریش هم از این خونه خسته شده ...
روزهای متفاوتی رو دارم می گذرونم ...
عکس عزیز من که دلم براش یک ذره شده
این عکس اریاست (بچه خواهره ) داره اشپزی می کنه مثلا و هی با تلفن ما باید بهش سفارش غذا می دادیم :)))پی نوشت :
برای زیستن دو قلب لازم است! قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند! قلبی که هدیه دهد، قلبی که بپذیرد! قلبی که بگوید، قلبی که جواب دهد! قلبی برای من، برای انسانی که من می خواهم! تا انسان را در کنار خود حس کنم...
