این چند روز من !! سمپاشی !! دو قلب !!!

این که این چند روز کجا بودم و چه کارها کردم کلی جریان داره ... کلی که می گم یعنی کلییییییییییی انقدر حکایت این روزها عجیب و غریب و در عین حال برای خودم زیبا جوری که مدام ارزو می کنم همه چیز همینطور پیش بره ...نمی خوام بگم ی اتفاق خاص افتاده حتی گاهی همه چیز شدیدا سخت هم هست اماباز هم خوبه ... می دونید ادمیزاد موجود عجیبیه نباید تنها بمونه نباید بی انگیزه باشه نباید حس کنه کسی دوستش نداره اون جوری که می شه هر چقدر هم اوضاع خوب باشه باز هم خوب نیست اما کافیه ی عشق نصفه نیمه دورو برش باشه دیگه همه چیز عالی می شه دیگه چه برسه به چیزی که واقعا دوست داره ...

خونه رو سمپاشی کردیم از این قرصهایی که برای انبارها و پارکها و ... می ذارن و خیلی هم بهمون سفارش کردن که چند روزی نباید خونه بیاین و همه سوراخ سمبه  ها رو هم باید بپوشونید این شد که کمد لباس من منتقل شد به ماشین و باید می دیدین که کمد اقای ووپی شرف داشت به ماشین بنده !!! شب اول رفتم باشگاه بعد هم بازی فینال جام جهانی بود که قرار بود با دوستام برم ببینم حالا این دوست جان ما هی اس ام اس هی زنگ که زود باش... حالا ساعت چنده ؟هنوز ۷ شب و انقدر غر زد و اس ام اس داد و بدو بدو کرد که من لباسای سرکارم رو شامل عبا و شالمو شلوارمو که توی کمد بزرگ باشگاه اویزون کرده بودمو فراموش کردم و این مساله یادم نیومد تا نیمه شب ... شب فینال خیلی خوش گذشت همه شهر بیدار بود هر چند این رسم شبهای اینجا هستش که تا صبح زندگی جریان داره اما دیگه شبهای خاص دیدن داره ... خب گفتم که لباسامو گم کرده بودم و خودم هم شب خونه نبودم چون نمی شد وارد خونه شد!!! ساعت ۴ صبح دوستم داشت دنبال ی مانتو می گشت که بده به من ... نصفه شب مانتوی پیدا شده از ته کمد رو شستم و صبح اتوکردم و پوشیدم رفتم سرکاربه این امید که لباس خودم پیدا بشه وقتی به باشگاه تلفن کردم گفتن هنوز چیزی به قسمت گمشده ها تحویل داده نشده به خشکشویی زنگ زدم شاید لباس دیگه امو که اونجا بود رو بگیرم اما اون هم اماده نبود دیگه تصور کنید من این دو روز چطوری لباس پوشیدم ... روز سوم رفتم لباس از خونه برداشتم و درو پنجره ها رو باز کردم و سریع اومدم بیرون یک روز هم باید اینطوری می موند تا بو می رفت ... می تونید تصور کنید که چه روزهایی رو گذروندم نمی دونم چرا یاد اون دختره توی فیلم خانه ای از شن و مه افتادم یادتون که ... اخه حموم رو توی باشگاه می رفتم و لباسهام رو اونجا عوض می کردم کلی کفش توی ماشین گذاشته بودم و شبا خونه یکی از دوستام ... به خواهره نگفتم که سم پاشی کردم دلم نمی خواست ناراحت بشه همینجوریش هم از این خونه خسته شده ...

روزهای متفاوتی رو دارم می گذرونم ...

عکس عزیز من که دلم براش یک ذره شده

این عکس اریاست (بچه خواهره ) داره اشپزی می کنه مثلا و هی با تلفن ما باید بهش سفارش غذا می دادیم :)))

پی نوشت :

برای زیستن دو قلب لازم است! قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند! قلبی که هدیه دهد، قلبی که بپذیرد! قلبی که بگوید، قلبی که جواب دهد! قلبی برای من، برای انسانی که من می خواهم! تا انسان را در کنار خود حس کنم...

 

اگر او بود ... (از نوشته های تیرسال گذشته )

کسی چه می دونه از زندگی چی می خواستمو چی شد ! کسی چه می دونه چقدر نقشه ها داشتم برای لحظه لحظه زندگیم!! کسی چه می دونم وقتی خیلی شادم، وقتی خیلی می خندم !دقیقا این همون زمانی که قبلش یا بعدش ساعتها ضجه زدم کسی چه می دونه گاهی ... چه فرقی می کنه من اینجا هی بیام داد بزنم بگم چمه... چی می شه؟ مگه اوضاع فرقی می کنه؟!! درست می شه ؟همه چیز همونی می شه که من می خوام ؟اصلا بحث یه زندگی ایده آل نیست اصلا بحث یه کمبود نیست بحث این که " من " این رو نمی خواستم... اگه به من بود ...لحظه به لحظه اش رو یه زمانی برای خودم ساخته بودم اما دیگه الان بهش حتی فکر هم نمی کنم ...

اگر او بود، دو تایی می‏رفتیم آفریقای جنوبی. اسم‏مان را هم عوض می‏کردیم می‏گذاشتیم آقا و خانم جوزف.
هرکسی هم می‏پرسید اهل کجائید، جواب می‏دادیم: قطب جنوب.
اگر او بود...
 
می گه باز به هم ریختی اعظم ؟! دستمو می ذارم روی لبش می گم هیس بلند حرف نزن همه می شنون بعد می چرخم طرف پنچره چشمم که به خیابون می افته اشکام سرازیر می شه با عجله بر می گردم طرفش مثل همیشه نیست ...
 

این پست پارسال من هستش تقریبا همچین روزهایی امروز داشتم پستهای سال قبل رو می دیدم می خواستم ببینم سال پیش این موقع چه حسی داشتم این یکی از پستهاست ...

سلام
کسی چه میدونه چی میشه ..
کسی چه میدونه وقتی داری زیر نور مهتاب راه میری و هزار جور نقشه میکشی .. یهو کوکوی مرغ شب به خودش میاره آدمو که :
ای تو نگار خوش خیال .. زیر این چرخ کبود .. روی این گنبد نور .. با هزار حادثه ی به کمین نشسته و با هزار راه نرفته بر سرنوشتت ، به تماشای کدام تصویر نشسته ای ؟
تو با هزار هزار احساس و دل و عقل ، بر روی گسل زندگی ، آوار لرزه های کدام زلزله ای ؟
یه وقت به خودت میای که ای دل غافل .. کو اعظم خوش خنده ای که قلبی از طلا پشت اون مدال نقره ایش پنهونه ..
اونوقته که به نوشته های ساسان میخندی و میگی .. هی هی .. این منم .. همون اعظم شوخ کلاس 102 همون که گوشه ی ساختمون ادبیات ، سوراخ صندلی و شکاف دیوارش ، گیر خنده هاش بود و .. رونق محفل عاشقانه های درس و مشق و کلاس ، نگاه اعظمانه ی او بود
تابنده باشی ..

ساسان

این ی کامنت بابت این پست که من شاید تا حالا ده بار خوندمش ...

همیشه همینطوره ...

همیشه همینطوره وقتی وارد ی مرحله ای  می شی اولش برات سخته خیلی هم لااقل برای من اینطوره حالا فرقی نمی کنه اون مرحله چی باشه تغییر شغل مهاجرت دوری از کسی یا کسانی که دوسشون دارم هر کدوم از اینها برای من زمان می بره تا بتونم بهشون عادت کنم ... ( خواهره با بچه ها ایران و من تنها شدم ) دقیقا پارسال یادمه همین حس رو داشتم می خوام بگم با این که الان تجربه دارم و می دونم خیلی زود این روزها تموم می شه و من یواش یواش به اوضاع عادت می کنم با این که مو به مو می دونم چه اتفاقاتی می افته اما باز هم بی تابم یعنی شدیدا بی حوصله ام و دلتنگشون خیلی این روزا دلتنگم دقیقا مثل پارسال !!!! نمی دونم کی می خوام این اخلاقم رو درست کنم نمی دونم چرا همیشه توی شوک بودنم ادامه دار می شه نمی دونم چرا یاد نمی گیرم دنیا کوتاهتر از این که من برای هر اتفاقی که یکم پذیرشش برام سخت باشه مدتها توی شوک باشم دارم اینارو می گم که تکراری بشه برای خودم و شایدم هم نصیحتی باشه برای شما ...

گفتم نصیحت یاد تلفن امروزم افتادم !!!امروز زنگ زدم که سفارش ی ترجمه بدم از هر دو جمله که حرف می زنیم یکیش اینه که من ۵۰٪ پول رو اول می گیرم دارم می گم من راننده رو با کپی ها می فرستم شما قیمت بدید بعد من پرداخت می کنم باز می گه تا پول ندین شروع نمی کنم می گم فکر نمی کنید یکم دارین زیاده روی می کنین ؟؟؟!!!! انگار این حرف من کفر باشه چنان عصبانی می شه که حد نداره مدام داد می زنه که ممنونم از نصیحتتون مرسی که من و راهنمایی کردین فکرکردین من کی هستم ؟ و هی تکرار می کنه که من خودم وکیلم من الم من بلم اولش ناراحت شدم اما راستش بعدش بدم هم نیومد که ی ادم از خود راضی رو یکم اذیت کنم این شد که وسط حرفش پریدم گفتم خب حالا به جای حرص خوردن ادرس بدین که راننده داره میاد دیر می شه کلی کار دیگه دارممم ای دلم خنک شد وقتی مجبور شد بهم ادرس بده در حالیکه هی حرص می خورد  گاهی ادمها خودشون باعث برخورد بد دیگران می شن ...

اتمام بیمارستان نوشت

تمام این مدت عسل بانو پشت دراتاق عمل مثل فیلما منتظرم بود هی لابد با دلهره قدم هم می زد آره عسل بانو؟؟ ( خواهره هم نمی تونست بمونه چون شوهرش خبر نداشت من اومدم بقیه هم چیزی نمی دونستن کلا از این که شلوغش کنم و بیخودی دیگران رو ناراحت کنم خوشم نمیاد ترجیح می دم کسی ندونه این شد که همه زحمتام افتاد گردن عسل که البته اون هم خواهرمه و فرقی نداره ازش خیلی تشکر می کنم و جدی تا اخر عمرم زحمتهاش رو فراموش نمی کنم ) خلاصه بهوش اومدم چیز زیادی یادم نیست از شبش جز این که تا عسل بانو و همراه خانوم بغلی می خوابیدن این پرستار بدجنس هی می اومد می زد به در که بیدار شین همراه مریض که نباید بخوابه منم نانداشتم بگم اخه چه کاره اینا دارین!!!! من که کلا شبا راحت می خوابم دیگه فکر کنین با اون همه داروی بیهوشی چه خوابی داشتم صبح به زور و با غرغرای عسل بانو بیدار شدم بعدم که دکتر سفارش کرده بود راه برم به زور از روی تخت به کمک هیچ کی توجه کنین هیچ کی کمکم نکرد اومدم پایین و دوقدم نرفته شتلق نقش زمین زدم بیشتر از ۴۸ ساعت بود هیچی نخورده بودم و اثر داروها هم بود این شد که دوباره برگشتم روی تختم پرستارا که دیروز کلی باهاشون شوخی کرده بودن زدن زیر خنده که بنده هم در حال بیهوشی برگشتم گفتم هر کی بخنده خره  و سکوتی سهمگین کل بیمارستان را فراگرفتندی والااااااادیگه جونم براتون بگم یکی از بهترین روزهای زندگی ما در همون بیمارستان رقم خورد بس که خندیدیم و سر به سر هر کی که دیدیم و ندیدیم گذاشتیم کلی با عسل بانو فیلم دیدیم کلی تلفن جواب دادیمممممممم ( راستی یادتون باشه وقتی کسی بیهوش بهش زنگ نزنین و حرفهای رکیک مخصوصا بهش نزنین قابل توجه لیلا خانوم و دیگه این که هی گوشی و نچپونین توی گوش مریض وقتی هیچی نمی فهمه قابل توجه عسل بانو ) بابا همه زنگ می زدن می گفتن ما دیشب باهات حرف زدیم من هیچی یادم نبود هیچی هیچی بعد تازه می گفتن که چه حرفهایی زدن بگم لیلا چیا بهم گفتی بگم ؟؟؟اینم بگم از لوکیشن بیمارستان بیام بیرون موقع ملاقات که شد برای تخت بغلی که ی خانوم مسن بود حدودا ۵۰ نفر ملاقاتی اومد این و بی اغراق می گم بعد برای من خواهره با دخترش و مامی عسل بانو بعد نگو این بغلیها خیلی به ملاقات و اینا اهمیت می دادن اخه هی سرشون و تکون می دادن می گفتن اخی این توی دنیا هیچ کی و نداره بعد با انگشت من و نشون می دادن منم نیشم و براشون باز می کردم و گردنم و خم می کردم اخر سر کلی باهاشون دوست شده بودیم شماره تلفن و اینا و من بعد مرخصی که برای چک اپ رفته بودم رفتم ملاقات خانوم بغل دستی کلی من و بوسید جاتون خالی :)))

اینو هم فلاش بک بزنمو براتون بگم که لحظه ای که من داشتم بستری می شدم این عسل بانوی خاین و اون خواهر بزرگه بدجنس داشتن سر مایملک من دعوا می کردن باور کنین خیلی هم جدی اون خانوم بغلیها شاهدن اخه اونا هم گفتن اگه چیزی داره ما هم هستیم ...:(((

خاص نوشت : من از دست شما ناراحت نشدم اصلا...خوشحال بودم از بودنت به هر حال خداحافظ

عام نوشت : به همه کامنتها شدیدا جواب دادم برید بخونید بعد نگین من بلد نیستم از حقم دفاع کنمممممممم

سینمایی نویسی

خب جونم براتوم بگه که کلی نوشتم و پرید دیگه دارم به این نتیجه می رسم که باید به حرف دوستان گوش کنم و سریال رو همچین فیلم سینماییش کنم حالا بگین کجا بودیم؟ اهان بالاخره ساعت ۱۲ شد و دیگه سوار هواپیمایی شدیم که از تهران اومده بود و اصلا هم بهتون نمی گم که کنار من ی مرد پاکستانی نشست و اونجا فهمیدم که من زیادی خوش شانس هستم شما هم قبول دارین نه ؟ اما کلی مهربون بود دلتون بسوزه ... کلا من وقتی سوار هواپیما می شم می خوابم چه برسه به اینکه ساعت ۱۲ شب هم باشه تا نشستم خوابیدم حتی برای شام هم بیدار نشدم تازه به دادی که اقا پاکستانیه زد که بیدار شو شامتو بخور هم گوش ندادم فکر کنم نمی خواست سر بی شام زمین بذارم !!! یعنی نمی دونستم از دست این همه لطافت چه کار کنم خداییش شما حسودی نکردین الان به من :))) بالاخره رسیدیم و ی تاکسی گرفتم از تاکسی های فرودگاه و ادرس دادم و از لحظه ای هم که رسیدم خواهر بزرگه با تلفن باهام صحبت می کردو هی طبق معمول اعلام  می کرد که شدیدا نگرانه و نخوابیده و چرا من همیشه اینهمه کارام عجیب و غریبه هر چی می گم خواهر جونم من چه کار کنم من عین ادم بلیت ساعت ۶ عصر داشتم چه کار کنم اخه ؟ به گوشش نمی ره هی می گه اینجا ایران اینجا ... هی می گه قلبش داره می زنه می گم خب اگه نزنه باید نگران باشی همین می زنه که زنده هستی می گه ... بگذریم تمام مدت با من حرف زد تا برسم خونه عسل بانو... به راننده می گم می شه چمدونهارو از پله ها بیارین بالا می گه خرج داره می گم اینجا مشهده دیگه نه ؟ می گه اره می گم پس ببینین من خودم حواسم هست خواهره از اونطرف می گه با مرد غریبه زیاد حرف نزن :/

خلاصه بعد این همه اذیت شدن و این همه تاخیر رسیدم به عشقم تمام مدت به این لحظه فکر کرده بودم حتی از فکرش شام هم نخوردم نه مک دونالدیو که بهمون توی سالن ترانزیت دادن و نه شام توی هواپیمارو همه اش منتظر رسیدن به عشقم بودم و بالاخره لحظه دیدار نزدیک بود بعله در باز شد و عسل بانو اومد و من لحظه به لحظه داشتم به عشقم نزدیک می شدم  ... و بالاخره ماکارونی رو که عسل بانو برای شام اماده کرده بود رو خوردم  گذشته از شوخی خیلی دلم برای عسل تنگ شده بود اون جزو دوستهای خوبم هستش و همینطور مادر عسل بانو جوری که من واقعا دوستش دارم مثل مادم اون هم همینطور تازه کلی با هم عسل بانو رو اذیت می کنیم و خوش می گذره :))) دیگه نخوابیدم تا صبح حرف زدیم و ساعت ۸ هم نوبت دکتر داشتیم رفتیم و برگشتیم شد ساعت ۱۲ ظهر بعدش یکم خوابیدم بعدم ناهار خوردیم  می تونید اینجا عکسها و جریان روز اول رو بخونید به قلم عسل بانو ماجراهای من و اعظم جووووونی من به این نخوابیدنا عادت دارم اما گویا عسل بانو نداشت کلی اوضاش بد بود و چشاش باز نمی شدو سر درد گرفته بود به جاش کلی شکلات کیت کت داشت دیگه هاااا

 دکتر برای شنبه نوبت عمل داد اصلا دلیل این که به کسی نگفتم و رفتم خونه عسل بانو این بود که نمی خواستم کسی بدونه ...روز شنبه رو ناشتا رفتم بیمارستان اما بنا به دلایی ازجمله این که می خواستم خالهای صورتم رو لیزر کنم و انداختم برای روز یکشنبه بازاین عسل بانو رو ساعت ۶ صبح از خواب بیدار کردم صحنه جالبی بود وقتی گفت وای باید بیدار شیم گفتم یکم دیگه بخواب و گفت مرسی کلی خندیدیم به این تشکر کردنش (طفلی کلی اذیت شد ) ساعت ۸ صبح رفتیم کلینیک زیبایی و با کلی اشک ریختن خالهارو لیزر کردم و با کلی چسب روی صورت رفتیم به سمت بیمارستان ـ ی بارون نازی هم داشت می یومد که من اصلا دلم نمی خواست برم از خیابون ولی مجبور بودم ـ ساعت ۱۲ بستری کردن و دکتر ساعت ۸ برای عمل من و  صدا کرد دیگه از عصبانیت نمی دونستم چه کار کنم شدیدا خسته شده بودم اخه از عصر روز قبل ناشتا بودم که می خوام عمل کنم و بیشتر از ۳۰ ساعت بود که هیچی نخورده بودم و این خواهره و عسل بانو هم کلی سر به سر من گذاشته بودن فکر کنین رفتن رستوران ناهار خوردن و عکس گرفتن از میزشون برای من اوردن خداییشش کی این کار رو می کنه هان که این دوتا با اعصاب من می کردن ... اهان داشتم می گفتم پرستار اومد دنبالم و من وبردن طبقه بالا تا چشمم به دکتر افتاد اخم کردم که بفهمه ۸ ساعت مریض رو نگه نمی دارن حالمو پرسید بعدم با خنده گفت این چسبا چیه رو صورتت گفتم باهاتون قهرم همچین دستای گنده اش رو کشید روی سرم و قربون صدقه ام رفت که کم مونده بود حجابم به خطر بیافته و تازه همه عصبانیتم تموم شد ـ بعدا که به بقیه گفتم چی گفتم و چی شده کلی شاکی بودن می گفتن پیش ما شاخ و شونه می کشی اونجا می خندی؟؟؟!!!  ـ خلاصه رفتیم اتاق عمل دو تا خانوم اونجا بودن و ی اقا یکی از خانوما دستیار دکتر بود یکی پرستار و اقای بعدی متخصص بیهوشی بود دکترم بهشون سفارش کرد زود اماده اش کنین پیرو حرف اون اون خانوم دکتر گفت شروع کنین داد زدم چی چیو شروع کنین اول بیهوش کنین بعدا هر کاری می کنین بکنین و اخرین چیزی که شنیدم صدای قهقهه اونا بود ... 

اره ۰۱ خوشم نمیاد هیچ کی خوشش نمیاد ...

فاتحه

دارم می رم برای خواهره اعتراف کنم که برای بار چندم سیم کارتارو گم کردم جمیعا فاتحه ...نگاه نکن اقا نخند خانوم فاتحه اتو همچین با اخلاص بخون نا سلامتی دوستت هستماااااااااااااا

بونه نامه

خب من شدیدا عذرخواهی می کنم بابت تاخیرم نمی خوام بهانه بیارم اما واقعا این چند روز می شه گفت اصلا خونه نبودم جز برای خواب شب ... خواهره داره اماده می شه که بره ایران و یک هفته رفتنش رو هم جلو انداخته اینه که کلی کار داریم از خرید گرفته تااااااااااااااااا حالا این وسط عروسی یکی از دوستامون هم هستش مثلا من دیشب ساعت ۱۲ رسیدم خونه و بعد اون هم مراسم بستن چمدونها بوده اما اگه فکر کردین تموم شده سخت در اشتباهید خلاصه امشب هم عروسی دعوتیم چند شب قبل هم حنابندون بود * خلاصه که این روزا خونه نیستم که بنویسم الان هم ی لحظه رییس جان رفتن تا بانک بنده اومدم پشت سیستم منشی و دارم این بهونه نامه رو براتون تایپ می کنم ...

*  ( از اریا که می پرسن کجا رفتین می گه رفتیم رستوران اون و هم با خودمون برده بودیم اخه مهمون افتخاری بود این مراسم عروسی دختر خاله پرستار قبلی اریا بود که این خانوم ایرانی و از جنوبی های خودمون بودن که همه فامیلشون جزو مواطنین اینجا شدن و انقدر این اریا فیلم بازی کرد و لاو و اینا اومد که خاله زهرا رو اون شب گریوند بس که خودشو این بچه لوس می کرد و هی می گفت تو چرا دیگه نمیای خونه مااااااااااااا )

 در واقع این پست ۹۰٪ به خاطر فاطی هستش  اون ۱۰٪ برای بقیه اصلا چرا هیچ کی منتظر پخش سریالم نبود مگه من بدتر از این سیما خانوم سریال پخش می کنم هان امید

 

در ضمن یککککککککککککککککککککک ماه سکوت مطلق در پیش دارم

 توجه کنید من کی گفتم روزه ای خدا  و به کامنتهای قبلی هم جواب دادم ببخشید بابت تاخیر...

ماجراهای ایران رفتن قسمت دوم

توی دلم بهشون ی بیلاخ نشون دادم و گفتم حالا می شینم با خیال راحت وبگردی می کنم حالشو می برم- غافل از این که دست روزگار بازیهای زیادی در استین داره - با لبخند گوشه لب و اون بیلاخ خیالی لپ تاپ و گذاشتم روی پامو دکمه استارت رو زدم و استارت زدن همانا و چشمانم سیاهی رفتن همانا بعله حتی ی قطره هم شارژ نداشت نه تنها اون بیلاخ ناپدید شد بلکه اشک هم گوشه چشمم جمع شد شارژر رو داده بودم توی چمدون توی بار رفته بود و اینطوری شد که شروع کردم از تک تک مسافرا گدایی کردن من نمی دونم چرا همه سونی داشتن یک نفر توشیبا نداشت اه چه بی کلاس تا این که رسیدم به ی اقایی که داشتن با لپ تاپشون کار می کردن گفتن بیا بشین با همین کار کن منم نیشمو تا بنا گوش باز کردم گفتم خودتون احتیاج ندارین ؟ گفتن نه اندازه شما معتاد نیستم بلند خندیدم و ازش تشکر کردم و به رسم همیشه تک زنگ زدم به عسل بانو که بپر بنده موفق شدم اخه خبر داشت دارم گدایی می کنم ...اینم بگم که دلتون کباب بشه هنوززززززززززززززززز ۱۰دقیقه نشده بود حرف زدنمون و تازه داشتیم با عسل بانو برای هم ایکون جیغ و هورا و کف و دست می فرستادیم که ناگهان شارژ ایشون هم تموم شد و ... خلاصه نشد که بشه !!!! دیگه ناامید رفتم روی ی صندلی نشستم و هی به ساعت نگاه کردم تا چشام خشک شد ...

ادامه داره فردا شب ...

ماجراهای ایران رفتن قسمت اول

خب بعد یک ماه و اندی می خوام از جریانات مشهد که اکثرا هم با عسل بانو بود بگم اول از همه از اینجا براتون بگم که یکم دلتون برام کباب بشه بلیطم ساعت ۶ عصر بود و من ساعت کاریم تا ۲ عصر هستش پنجشنبه ها ولی اون روز انقدر کاررررر زیاد بود که تا ۲:۳۰ کار کردم و بلافاصله اومدم خونه و به قول خودم خواستم که برای یک بار هم شده زود برم فرودگاه ـ آخه همیشه دیر می رسم تا حالا چند بار هم نرسیدم به پرواز ـ حالا تصور کنید بنده مسیر خونه تا فرودگاه رو بدون هیچ ترافیکی طی کردم و ساعت ۳:۳۰ فرودگاه بودم بعدش فکر می کنین پرواز ساعت چند شب انجام شد ؟؟؟؟بگم بگم؟؟؟ بعله ساعت ۱۲ شب ... حالا این که چطور این چند ساعت و گذروندم خودش داستانیه اونم این که تا وارد سالن ترانزیت شدم رفتم که خرید کنم اخه گذاشته بودم کادو عسل بانو رو از اونجا بخرم ( خریده بودم اما روز اخر پشیمون شدم ) بنابراین ی عطر دیگه براش خریدم اونم چه عطرییییییییییییی بعد رفتم قسمت شکلاتا و برای عسل بانو کیت کت خریدم و برای امان گالکسی و برای تهران اومدن هم ی سری دیگه و یک دونه اسپری هم برداشتم رفتم همه چیز و حساب کردم رفتم سمت گیت ( این و هم بگم که همه پولهای کیفم رو خرج کردم فقط ۵۰ درهم موند و کارت عابر بانکم رو هم داده بودم به خواهره ) کلی خرید کرده بودم و با همون ترولی خرید اومدم و شروع کردم به مرتب کردن وسیله ها که یک دفعه دیدم ای دل غافل این اسپری این گوشه افتاده و من اصلا ندیدمش که حساب کنم دستم گرفته بودم و نگاش می کردم که دیدم یکی صدام می کنه بعله پلیس فرودگاه بود بالاخره شناسایی شدم :))) گفت ما می دونیم که یادتون رفته اما باید با هم بریم پیش رییس بعد هم رفتم اونجا و پاسپورتمو گرفتن رفتم پرداخت کردم و ... خلاصه تموم شد دوباره برگشتم نشستم که یک دفعه در کمال خوشبختی اعلام شد پرواز برای زمان نامعلومی تاخیر دارهههههههههههههه

ادامه داره تا دقایقی دیگر ...

روز پدر

 

روز ولادت حضرت علی (ع) مبارک

و همچنین روز مرد رو به همه مردان واقعی و پدران مهربان و به همه مردای ایرانی تبریک می گم

فقط ایمیل !!

چندي پيش يک مجله ي اقتصادي، نام ده کشور را به عنوان کشورهايي که مردمانش شادترين مردمان روي زمين هستند منتشر کرد، براي من جاي شگفتي بود که در اين ليست هيچ نامي از کشور ايران برده نشده بود چون به حق مردم کشور ايران همواره شاد هستند.

قطع به يقين انگيزه هاي سياسي باعث شده تا نامي از مردم کشورمان برده نشود اما آنچه عيان است چه حاجت به بيان است.

من براي اين که ثابت کنم جاي کشورمان در ليست مربوطه واقعا خالي است تنها به ذکر چند مورد از اتفاق هاي خوشايندي که در طول يک هفته ي اخير شاهدش بوده ام اشاره مي کنم.

1- هفت روز پيش، برق محله ي ما نوسان شديدي کرد و وسايل برقي تمامي همسايه ها سوخت به نحوي که هر کدوم از اون ها حداقل يک ميليون تومان ضرر کردند اما ما چون مسافرت بوديم و حتي يخچال رو هم از برق بيرون آورده بوديم هيچ خسارتي نديديم يا به عبارتي ديگر يک ميليون تومان سود کرديم. من و همسرم از اين بابت که هم مسافرت رفته بوديم و هم يک ميليون تومان سود کرده بوديم خيلي خيلي خوشحال شديم.

2- شش روز پيش ميني بوسي که پسرم رو به مهد کودک مي برد، تصادف شديدي کرد، دست و پاي اکثر بچه ها شکست اما پسر من حتي يک خراش هم بر نداشت، من و همسرم به خاطر اين که به پسرمون هيچ آسيبي نرسيده بود خيلي خيلي خوشحال شديم.


3- ما در يک آپارتمان شش واحد ِ زندگي مي کنيم، تنها مستاجر اين آپارتمان ما هستيم. همسرم هميشه از اين موضوع ناراحت بود تا اين که پنج روز پيش زلزله ي نسبتا شديدي اومد به نحوي که به ديوارها و سقف هاي هر شش واحد آسيب هاي جدي اي وارد کرد. اون روز من و همسرم خيلي خيلي خوشحال بوديم که تنها مستاجر اين آپارتمان هستيم.


4- چهار روز پيش قرار بود مراسم عروسي يکي از اقوام نزديک ما برگزار بشه. چون پول کادو نداشتيم، همسرم ميخواست تنها انگشترش رو به عنوان کادو بده به عروس اما درست يک روز قبلش پدر داماد مرد و عروسي بهم خورد. اون روز من و همسرم خيلي خيلي خوشحال بوديم که اون انگشترش رو از دست نداده.

5- از مدت ها قبل، رئيس شرکتي که اون جا کار مي کنم ميخواست تعديل نيرو کنه، سه روز قبل صد نفر رو اخراج کرد. اون روز من و همسرم خيلي خيلي خوشحال بوديم که من جزء اون صد نفر نبودم.


6- ماه پيش، بسيج ريخت و ماهواره هاي آپارتمان ما رو جمع کرد، دو روز قبل نوبت دادگاه من و بقيه ي همسايه ها بود، قاضي همه رو جريمه کرد. من و همسرم خيلي خيلي خوشحال بوديم که جريمه ي ما از مال بقيه کمتر بود.

7- ديروز رفتم بانک که حقوقم رو بگيرم اما به حساب نريخته بودند، ده هزار تومان از قبل توي حسابم بود که اون رو برداشت کردم اما توي بازار جيبم رو زدند. من و همسرم خيلي خيلي خوشحال بوديم که ديروز حقوقم رو به حساب نريخته بودند.


اگه بی مزه بود یا خونده بودین تقصیر من نیست تقصیر  نمی گم اسمش و اما اول اسمش ادی هستش

باز اگه بی مزه بود یا خونده بودین بگین یکی دیگه براتون بذام خیلی دارم از اینااااااااااااااااااااااا