چشمهايش

مي گي خوب باش آروم باش ... خوبم ! چرا كه نه ؟! مگه شما خوب نيستين؟؟؟ از صبح دارم تلاش مي كنم خوب باشم اينم نتيجه اش حالا خوبم ديگه آروم گرفتم فقط به چشمهاش نگاه مي كنم ...ندا

مي گي خوب باش آروم باش ... خوبم ! چرا كه نه ؟! مگه شما خوب نيستين؟؟؟ از صبح دارم تلاش مي كنم خوب باشم اينم نتيجه اش حالا خوبم ديگه آروم گرفتم فقط به چشمهاش نگاه مي كنم ...ندا
چیزی از این سی آست لعنتی نمی دونم اصلا نمی تونم مسایل رو قضاوت یا تجزیه و تحلیل کنم اما من نگرانم برای همه اتفاقاتی که نباید می افتاد اما افتاد ازکشته شدن اون دانشجوی دکترای هوا فضا که قلبمو لرزوند بگیر تا قطع شدن اس ام اس ها که من نه علاقه ای بهشون نه زیاد کارم باهاش راه می افته ... قاطی کردم دقیقا آخرین بار که خندیدم یادمه روز جمعه بود یعنی رفتیم رای دادیم بعد رفتیم شام بیرون بعد ساعت ۱ بامداد خونه بودیم از شوهر خواهره خواستم یه سر به نت بزنه ببینه آرا چطوره نتیجه شمارش همون موقع خبر از همه چیز می داد با ناراحتی خوابیدم بماند تا صبح چند بار بیدار شدم و هی فکر کردم داره اتفاقی می افته بعد اون اتفاق افتاد من کل روز رو تو بهت بودم از اون روز تا الان من نه خندیدم !!!... نه موزیکی گوش کردم! نه ... به خواهره می گم حالا می شه حس مردم رو توی دوران انقلاب و جنگ درک کرد این که آدمها حوصله هیچ چیزی رو نداشتن اینکه حتی مراسم عروسیشون بدون شادی بود برام جای تعجب داشت اما این روزا وقتی حوصله هیچ صدایی رو نداشتم کاملا درک می کنم حال اون روز مردم رو ...
تمام نگرانیم برای امرزو ساعت چهار عصر به قول بانو بیقرار خدایا ایران رو بغل کن .
حتما بخونید دقیقا حکایت این روزهای ماهستش ...