وقتی بین نوشته هات وقفه می افته و تو هم روزانه نویس هستی بعد دیگه نوشتنت نمیاد یعنی نمی شه کلا... اونم مثل این بار که این همه تغییرات و اتفاقات جورواجور افتاده که حتی خودت هم باورت نمی شه الان کجا هستی و داری چه کار می کنی و ...دیگه این که این جور وقتا انقدر حرف داری که نمی دونی از کجا شروع کنی ... از این که کلی آدم می بینی کلی طول می کشه برسی سر کارت کلی... تازه می فهمی معنی ترافیک یعنی چی و می فهمی وقتی می پرسی لیلا فلان جا نزدیکه می گه اره بابا یعنی چی چون می بینی نیم ساعت توی راهی هنوز نرسیدی :/ !!! خلاصه این که خیلی چیزها می بینی لبخند خوشگل ی دختر ایرانی رو موقع رد شدن از کنار ماشینش می بینی که بی دلیل نثارت می کنه غیرت ی پسر ایرانی رو توی مترو می بینی که جاشو به تو می ده که راحت باشی ... خلاصه خیلی چیزها رو می بینی خیلی دوستیها کلی دوست داشتنها کلی حرف الکی زدنها برات ثابت می شه ...
ی چیزی بگم باور کنین یعنی نمی دونم بگم یا نه من اینجا توی ایران خدا رو نزدیک تر می بینم نمی دونم چرا چون مشکلات زیاده یا چون اعتقاد به خدا بیشتره امیدوارم دومی باشه اما این روزها کاملا حسش می کنم این روزها زنده ام نمی تونم بگم ۱۰۰٪ راضی هستم هنوز اوضاع عادی نشده و هنوز نمی دونم می مونم یا نه فعلا همه چیز ۵۰ -۵۰ هستش اما می دونم که دیگه نمی خوام اذیت بشم پس از لحظه لحظه زندگیم زمستون کشورم شهری که خیلی خیلی بزرگه می خوام لذت ببرم ...
دیروز زنگ زدم با علی و اریا حرف بزنم از اونجا که علی شدیدا بچه اروم و از ی نظر بی احساس باهاش راحت حرف زدم اما وقتی اریا گوشی گرفت و گفت کجایی و گفتم ایران داد زد چرااااااا ؟؟!!! دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و می تونم بگم از صبح که باهاش حرف زدم تا شب هر نیم ساعت ی بار گریه کردمممممممممم :)) خلاصه اوضاع اینطوریاست شماها چطورین همه خوبین که اره ؟؟؟؟
توضیح این که من از خارج :)) اومدم تهران موقتی سه ماهه بمونم و کار کنم و زندگی کنم اگه بتونم و بشه و اوضاع همونطوری باشه که می خوام می مونم همینجا وگرنه باز برمی گردم همه چیز هم بستگی به خودم داره ... علی و اریا هم بچه های خواهره هستن که عشقهای من توی زندگی هستن و اونا هم خارج:)) زندگی می کنن و دلم براشون ی ذره شده دیگه چی بگم که نوشتم واضح بشه ؟
اینم ی جوک :ی
به پشه ميگن چرا زمستونا پيداتون نيست؟!؟؟؟! ميگه:نه اينکه تابستونا خيلي برخوردتون خوبه 