امروز ساعت 8:30 شب فهمیدم که ... ای جونم
امروز ساعت 8:30 شب فهمیدم که ... ای جونم
پدر عزیزتر از جان! اینجاست و به من حسابیییییی داره خوش می گذره !!!!! فقط چون مامان هست دارم صبر پیشه می کنم... من کلا به سختی تحمل می کنمش ... نمی دونم چرا اینهمه باهاش مشکل دارم یعنی بقیه هم از دستش گاهی ناراحت می شن اما کسی چیزی نمی گه اما من یهو به خودم می یام می بینیم که دارم بهش تذکر می دم که فلان کارش اصلا درست نیست یا ... چه می دونم بیخیال چه کار می شه کرد دیگه ... اما کلا شدیدا خودخواه و با این که سنش زیاده همیشه خودش رو با 40 سال جوونتر مقایسه می کنه و همیشه هم به شدت به سرو وضع و سلامتیش می رسه خدا هم نکنه یکم حال ندار باشه دیگه بیچاره ات می کنه ... مثل امشب که همه رو بیدار نگه داشته و ناله می کنه چون که احساس سرماخوردگی! می کنن اقا ... واقعا متاسفم... خیلی دوست دارم که از این حساسیتهام کم کنم و یکم مهربونتر باشم اما نمی دونم چرا موفق نمی شم ...جدا نمی دونم باید چه کار کنم ...
می دونم شاید بهتون این پست حس بدی بده اما خب واقعا باید می نوشتم ...