باران
خاطرههایت را سیل میبرد.
سه روز کامل بارون بارید... من خوب بودم اما ...
بازم می نویسم یکم دیرتر !!!
چی بگم اخه ...
جمیعا صلوات
خب بسه دیگه خسته شدیم بس اینجا حرفهای غمگین زدیم هی ازاین تنهایی پررو حرف زدیم هی از یادته و یادت نیست و اخر عمر ...بذارین یه چیزی بگم دور هم بخندیم مدیونین نخندینا گفته باشم از حالا! امروز همچین درست و حسابی با رییس جان شماره دو دعوا کردیم بعد من گفتم می رم اونم گفت برو الان دیگه ... به قول شیوا به روایت ادمین کم بود جن و پری یکی هم از رو دیوار پرید حالا جریان من خیلی این روزا حالم خوب بود حالا اینم ...بدجنسین اگه بگین این که اصلا خنده دار نبود یکم فکر کنین خنده اتون می گیره یکم زور بزنین ...
روزهای خوبی هستن همه چیزخوبه اما من نیستم...
دعا کنید برام دعا کنید قوی بمونم کم نیارم دعا کنید اوضاع خوب شه دعااااا کنید اصلا جمیعا صلوااااات ![]()
بابا اون فقط بوق بود چون نوشتم ثبت موقت بود اخه کی برای بوق نظر می ذاره ؟!:((
منٍ بی تو ...
یه جا خوندم که یکی تنهایی رو تشبیه کرده به کسی که گاهی انقدر پررو می شه که میاد می شینه روبروی ادم و زل می زنه به چشمهای طرف ...می خوام بگم این حس دقیقا برای من هم پیش اومده ...گاهی همه هستنا گاهی من خوشحالما گاهی من ... اما این تنهایی من و ول نمی کنه یعنی یک دفعه وسط خنده هام صورتمو می گیره و برمی گردونه طرف خودش و زل می زنه توی چشمهام و اون لبخند مزخرفش رو تحویلم می ده و بهم یاداوری می کنه که ...
این حس فقط مال من نیست همه اتون همه شماها که اینجارو می خونید یا نمی خونید هم گاهی باهاش برخورد داشتید اما انگاری اوضاع فرق داره گاهی فکر می کنم این حقم نبود ...نباید اینطور می شد من طاقتش رو ندارم اصلا می فهمی چی می گم حالا پاشو برو و اینجور با بی حیایی زل نزن توی چشمام پاشوووووووو
میگذارم و میگذرم. خاطرههایم را میگذارم و همراه خاطرههایت میگذرم.مطرود
پ.ن: از اینجا برداشتم
آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد ، حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد نمی توان از او رنجشی به دل گرفت بلکه تنها باید از خود رنجید که چرا باید آنقدر شایسته محبت نباشیم که دوست ، ما را ترک کند و این خود دردی کشنده است . رومن رولان
این حس رو تو یه بار به من دادی یادته؟؟؟!!!...
من معتقدم !
من معتقدم خدااااااااااااااااااااااااااااا همیشه برای کارهاش حکمت داره برای همین خیلی از مواقع تسلیم می شم و خودمو می سپرم بهش این و جدیدا یاد گرفتم وقتی کاری انجام نمی شه دیگه اصرار نمی کنم مثلا دفعه پیش که ایران اومدم برای انجام چندین کار بود باورتون نمی شه همون کاری که فکر می کردم شاید چند روز طول بکشه در عرض چند ساعت انجام شد ... بذارین از ایران اومدنن دفعه پیشم براتون تعریف کنم چون برای خودم خیلی عالی بود یعنی اگه بگم همه اش نوستالژی بود باید باور کنید ...
بلیتم روز ۵شنبه بود روزهای اخر ماه رمضون طبق معمول به هیچ کی خبر نداده بودم دقیقا کی می رسم ( دوست ندارم اذیت بشن از فرودگاه اومدنو اینا خوشم نمیاد اکثر مواقع ترجیح می دم اول یه دور خودم توی شهر بزنم ) خب گاهی هم این خبر ندادنم برام گرون تموم می شه مثلا توی تاکسی که نشستم گفتم برادره رو قافلگیر کنم اینه که مستقیم رفتم اونجا که :)) خودم قافلگیر شدم نبودن ... به خواهره زنگ زدم گفت بیرونیم بعدم جیغ کشید مگه باز تو بی خبر اومدی ؟( الان انقدر سابقه ام بد شده که مثلا اگه زیادی صدا خوب باشه یا من هی بگم کجایی شک می کنن که نکنه ایران هستم ) خلاصه خواهره اومدو ...برای افطار رفتیم حرم مهمون خودش بودم با تمام خستگیم اما حسابی خوب بود حسابی ... شبش زنگ زدم به لیلا ( دوست دوران دانشگاهم که قرار بود بیاد مشهد از تهران ) گلی هم پیشش بود یک دوست دیگه دوران دانشگاه که سالها همدیگرو ندیده بودیم و از فردوس اومده بود فرح هم توی راه بود داشت از شمال با دخترش میومد داشتیم بعد ۷ سال دور هم جمع می شدیم دوباره ...
جمعه زنگ زدم بنگاه و کاری رو ه فکر نمی کردم به این راحتی انجام بشه رو طی چند ساعت انجام دادم سر راه ماهی و مرغ خریدم که برای نهار بپزیم و رفتم خونه شمسی ( یکی دیگه از دوستهای دانشگاه که فرزند شهید و مادرش هم موقع تولدش فوت کرده و الان معلم و تنها زندگی می کنه ) پس شدیم کیا ؟ من ، لیلا ،گلی با پسرش ، فرح با دخترش که صبح زود رسیده بود و مستقیم رفته بود خونه شمسی اعظم و دخترش هم توی راه بودن داشتن از سبزوار میومدن ... من بیرون بودم فقط رفتم خریدها رو دادم بهشون و رفتم سر قرار که کارهام رو انجام بدم یعنی طبق معمول من کار داشتم و بیرون بودم و مدام بهشون زنگ می زدم و سر به سرشون می ذاشتم که غذارو خوشمزه بپزین چایی هم بذارین میوه ها رو هم بشورین کلا داشتم ادای مردهای بازاری رو در میاوردم می گفتم من این همه جون می کنم برای شماها دیگه یعنی اونهام اهل و عیالم بودن فکر کن !
بالاخره کارم تموم شد رسیدم خونه حس عجیبی بود بعد ۷ ساااااااااااااال که از هم جداشده بودیم دوباره همون دوستها دور هم جمع شده بودیم تک تک دیده بودیم همدیگرو اما این که جمع بشیم و این که ۳ تا از دوستام با بچه هم بودن ...همه در کمال بهت و هیجان همدیگرو نگاه می کردیم ناهار خوردیم حرف زدیم خندیدیم انگار توی اسمونها بودیم کلی سر به سر هم گذاشتیم کلی یاد خاطرات کردیم و همدیگرو تهدید کردیم که اگه دست از پا خطا کنیم گزارش می دیم ... برای شب هم برنامه ریختیم بریم طرقبه من زنگ زدم به بهترین ادمی که دوستش دارم اومد ... تصوراون شب هنوز هم خنده به لبم میاره و دلم ضعف می ره برای تکرار دوباره اش و من شک ندارم این خاطره تا اخر عمر هم باقی می مونه انقدر همه چیز قشنگ بود که حدو حساب نداشت فکر کن رفته بودیم همون طرقبه ای که چندین سال پیش توی اوج دیوانگی می رفتیم این بار اما فرق داشت همه چیز فرق داشت کلی خندیدیم به گریه ها و اذیت بچه ها به این که اعظم به دخترش هی می گفت مامان جان! و ما بهش نگاه می کردیم و می خندیدیم تصور این که این دختر مو بور چش ابی شدیدا شیطون حالا مادر شده خیلی برای همه جالب بود! بماند که شب با بودن جا همه با هم توی یک اتاق خوابیدیم بماند که اون سه تا مادر برای نفری یک بار برای شیر دادن و رسیدگی به بچه هاشون بیدار شدن اما من برای هر کدومشون یک بار بیدار شدم و کلا تا صبح رو نخوابیدم ... هر چی بود قشنگ بود فرداش هم همه با هم رفتیم زیارت قشنگ ترش این بود که همه به بچه های همدیگه می رسیدن ... مثلا موقع ناهار لیلا پسر گلی رو نگه می داشت که بتونه ناهار بخوره و اعظم اگه به دخترش می گفته چته خب همه خاله ها روی سرش می ریختن که چه کار داری بچه رو خلاصه همه چیز انگار توی رویا گذشت و تموم شد ... به همین زودی ۳روز با هم بودن گذشت وهر کی دوباره برگشت به همون جایی که بود ...این از دوستام !
دقیقا اومدن من همزمان بود با اوج نگرانیها در مورد انفولانزا منم که شدیدا حساس نمی دونید این بچه های خواهر و برادر من و که می دیدن مستقیم می رفتم دستشویی که بگن به حرف من گوش می دن ...( اینجا کلی نوشتم چون سیو نکردم همه پرید :ی)
سوپرمارکت زنجیره ای
اریا نشسته داره کارتون می بینه نگاش که می کنم دلم براش ضعف می ره این بچه تخس رو بی دلیل و بی نهایت دوست دارم ...
می خوام براتون یه داستان تعریف کنم ی داستان که شاید جذاب هم نباشه اما به این درد می خوره که من خودمو مرور می کنم توی این چند سال می تونم بفهمم چه کارا کردمو چه کارها نکردم حتی شاید تونستید و کمکم کردید و تونستم تصمیم درست رو بگیرم این روزا دارم خودم رو برای ی تغییر اماده می کنم اما قبلش می خوام حسابی فکر کنم انقدر که دیگه نگم اگه ...
قصه من از خیلی وقت پیش شروع شد خیلی خیلی زمانها دورتقریبا همون موقع ها که صدام داشت توی کاخش تصمیم می گرفت جنگ رو شروع کنه همون موقع قصه من هم گویا شروع شد تولد من همزمان با جنگ بود درواقع تمام بچه گی من در جنگ گذشت تنها می شنیدم که فلانی شهید شد و یا به سختی توی خاطرم هست که پدر و مادر نگران برادر بزرگه بودن که سرباز بود اون هم منطقه جنگی و اخرش هم یک روز با لباسها و سروصورت سوخته برگشت خونه و تعریف کرد که چطور برگشته پشت خط که مهمات ببره اما گفتن که کجا می خوای برگردی هیچ کی اونجا منتظر نیست... و همه یا شهید شدن یا اسیر!
از دوران بچه گی چیزخیلی زیادی توی خاطرم نیست جز ی سری خاطرات معمولی مثلا یادمه که یه دختر قلدر بودم و دوستهام یک گروه بودن که ... ( کلی نوشتم اما همه اش پرید )
چرا دارم اینهارو اینجا می گم ؟ نمی دونم جز این نیست که بعد همه زیر و بم زندگیم رو می دونید جز این نیست که ... بعدم گیر من توی حال تا بخوام به اونجای داستان برسم که هلاک شدم نه ؟!!
می خوام یه سوپرمارکت بزنم از اونها که چند سال بعد کلی پیشرفت می کنن از اونا که بعدها می شن فروشگاه زنجیره ای ... تصمیم دارم این کار رو بکنم ...اما این همه اون تغییر نبود ...
همه حرفم این نبود به قول نوید ما برای هم محدودیت ایجاد می کنیم من نمی تونم راحت حرف بزنم وگرنه ...
باز هم عیدتون مبارک 
جیگرمی!!!
محاله کسی بگه جیگر! و من هوس جیگر نکنم یعنی انقدر جدی هوس می کنم که دلم ضعف می ره کلا به هر کلمه ای که توش ترکیبی از جیگر باشه حساسیت دارم پس از بکار بردن کلماتی مثل جیگرمی جیگرشو جیگرتو خیلی جیگر شدی جیگرتو خام خام جیگرشو خام خام و... اون هم سر ظهر اونم وقتی که شرکت هستم شدیدا بپرهیزید حتی شما دوست عزیز و جیگرم ![]()
بعد هم اصلا دلم خواست که نوشتم جیگر حرفیه ؟!!!!
می گه عید تعطیلین ؟ می گم نه اینا که این عید رو ندارن می گه : گفتم شاید نظرشون عوض شده باشه
عیدتون مبارک ... سید امان عیدی من فراموشت نشه ها ...
http://tinypic.ws/images/63740399242980736195.jpg
http://tinypic.ws/images/36349347372017567703.jpg
http://tinypic.ws/images/69890775801808416070.jpg
http://tinypic.ws/images/36781191430199618116.jpg
http://tinypic.ws/images/82619177306861890220.jpg
http://tinypic.ws/images/82573519879398003982.jpg
http://tinypic.ws/images/55885556030655660830.jpg
http://tinypic.ws/images/15592555677227799092.jpg
http://tinypic.ws/images/95801282111193737456.jpg
به زودی در اولین دور برگردان u turn می کنیممم!!!
گاهی مجبوری برای پیدا کردن چیزی برگردی سر جای اولت ...
مثلا همین امروز توی مهمونی فهمیدیم یک لنگه گوشواره خواهره نیست یکم توی مهمونی گشتیم اما دیگه بیخیال شدیم و امید بستیم که همونجا توی خونه باشه که بود خوشبختانه... حالا هم جریان من هستش می خوام برگردم سر جای اولم!! شاید پیدا شم... شاید اونجا جا موندم و خودم خبر ندارم... شاید اروم بگیرم!!... شاید هم نگیرم... اما دیگه بسه هر چی دور خودم چرخیدم بیخودی بسه ...
این روزا حوصله کار کردن ندارم خسته خسته هستم از همه چیزاین دستور دادنای بی حد و حصرو بی پایان رییس خسته شدم نه این که زیاد باشه ها اما تکراریه ...می گه برو بانک پیش فلانی و ... چند دقیقه بعد منشی اش زنگ می زنه همین رو تکرار می کنه و من فقط داد می زنممممممممم من الزایمر ندارممممممممممممممم !!!!!من به کارم بیشتر از اون که تصور کنید وارد هستم پس اصلا حوصله ندارم چند بار چیزی رو که کاملا می دونم برام توضیح داده بشه ... من خودم می تونم تصمیم بگیرم که کی باید چه کاری رو انجام بدم پس این امر و نهی ها و بکن نکن ها فقط اعصاب نداشته من رو به هم می ریزه و بس...این یک هفته اخیر فقط دوروزکاری داشتیم که همون رو هم به زور کار کردم نمی دونم چرا من که این همه کار کردن رو دوست داشتم حالا اینطور شدم فکر کنم دیگه جدی جدی حوصله زندگی کردن رو ندارم یه جورایی دارم با دنیا قهرمی کنم ...
گاهی با خدا بحثم می شه می دونی بهش چی می گم ؟؟!!!می دونم امان می دونم باید باهاش عاشقی کنم اما خب من اینم هر کی و دوست داشته باشم باهاش بحثم هم می شه کاریش هم نمی شه کرد خودش هم می دونه این و ...
قابل توجه بعضی ها مامان اینا قربونی کردن با این که من نتونستم برم ...اما من این عید رو بی دلیل نشستم تنهایی خونه و زار زدم زار زدمااااااااااااااا :)) روز بعدش رفتیم راس الخیمه هتلی که رزرو کرده بودیم یه اب گرم معدنی داشت از اونا که وقتی واردش شدیم انقدر ریلکس شدیم که همه مون دنبال یه جا می گشتیم بخوابیم اریا که این ور اون ور می افتاد و هی می گفت من کجا بخوابم و ما هی به تلو تلو خوردنش می خندیدیم ... فرداش هم برگشتیم و شبش هم کنسرت گوگوش رفتم که ... همه چیز عالی بود جز دوستانی که همراهیم می کردن من اونجا باز هم فهمیدم که اصلا دوستهایی که اینجا دارم با من هماهنگ نیستم و تصمیم گرفتم بار اخری باشه که باهاشون می رم بیرون
دلم اونجا بودن لیلا رو خواست منتها لیلا هم بدون همراه می فهمی که چی می گم لیلا نه ؟؟
اینم بگم بخندین بعد برم علی داشت جغرافیا می خوند و یه عکس نشون داد که یه حیوون دراثر خشکسالی مرده بعد گفت می دونی این چیه ؟ گفتم اره دیگه این جیرافه است ( یعنی جدی قاطی کردم می خواستم بگم زرافه اما به زبونم جیراف اومد بعد قاطی شدن شد این )... فکر کن نه جدی فکر کن ...
گوگوش گفت می خوام یه جوک تعریف کنم هر چند می دونم دست اول نیست چون این روزا به لطف اینترنت چیزی به اسم جوک دست اول نداریم بعد گفت : ترکه شب اول توی حجله به عروسش می گه خانواده ات می دونن که اینجا هستی و من در مقابل چشمان حیران همراهانم انقدر خندیم که حد نداشت و هی از من می پرسیدن به چیه این جوک بی مزه می خندی :)
علی اپ کرده وبلاگشو با یک داستان از خودش ...
عکس هم گرفتم فقط نمی تونم بذارم ایا کسی هست یاری کند ...
این پست گیلاسی رو بخونین یعنی حرف دل من انگاری ...!!البته ی بار به زبون اوردم خواهر بزرگ بزرگ اره بابا همون مدیره که فکر می کنه همه شاگرداش هستن برام یک سخنرانی کرد که بنده حقیر به غلط کردن افتادم اونم شدید!![]()
اینم بگم برم بخوابم من خوبم یعنی الانش هم یکی بیاد یه جوک دسته چندم هم تعریف کنه من با صدای بلند می خندم همین امروز عصری هم که رفتیم تولد کلی رقصیدم کلی خندیدم کلی لبخند زدم به بقیه کلی همه به خواهره گفتن خوش به حالت چه خواهر نازی داری ...اما قضیه این که یه جای کار می لنگه من می گم اخه خدای من اخه خدای بزرگ من چرا ... ( ایناش خصوصیه در گوشی بهش گفتم ) فقط خلاصه اش این که چی شد این همه من و خوش شانس افریدی هان؟
خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟
کامنت خصوصی!!!!
|
پنجشنبه 5 آذر1388 ساعت: 17:50 |
توسط:مهرداد | ||||
|
بله..واقعه عید قربان | |||||
چی فکر کردین اینم از کامنت خصوصی من ![]()
حالا نمی خوام توضیح بدم که من این روز رو بهونه می کنم تا ... بگذریم چرا باید توضیح بدم این برای پست قبل بود که من گفته بودم من عاشق این عید هستم ... اما خب کلا حال کنید مردم چی کامنت خصوصی می گیرن من چی هی ...
صدای ما را از بانک می شنوید ...
دیدین می گن فلانی خرش از پل رد شد این حکایت رییس جان ما هستش ...
بلیت خریدم برای ۵شنبه اینده اما همکار .... ( هر فحشی که دوست دارید بذارید بجاش ) ایمیل زدن که دیرتر میان من که زیر بار نمی رم مگه این که ...
این روزا همه اش توی بانک ها هستم و اگه بانک دبی باشم به خاطر این که مشتری خاصشون هستیم به نت هم دسترسی دارم صدای ما ا از اینجا می شنوید ... دبی از فردا تعطیل تا یکشنبه ! باز دوشنبه و سه شنبه روز کاریه و باز پنجشنبه جمعه تعطیلیه ... اینم از این .
من برم کارم تموم شد می بوسیمتان بای
چند ساعت بعد نوشت :
دوباره در بانک هستیم خسته کوفته و داغون ولی خوشحاللللللللللللللللللللل تعطیلات خوبی در پیش داریم من عاشق عید قربان هستم نشد که بیام خودم هم باشم برای قربانی اما خب مامان اینا به نیابت از من قربانی می کنن ...
می خوام کلی خوش بگذرونم و کلی هم عکس بگیرم ... کنسرت گوگوش رو هم خواهم رفت و گزارش هم خواهم داد ...برای هر روز ی برنامه خاص ریختم می خوام که از این فرصت حسابی استفاده کنم ... همچنان خوشحالیم قابل توجه نوید خان ![]()
هوای خوب پاییزی!
انقدر هوا خوبِ انقدر هوا ملس و ناز که هیچ چاره ای نیست جز عاشق شدن ...! درسته اینجا پاییز زیاد حس نمی شه چون از نظر من پاییز یعنی فصل یه عالمه رنگ یعنی این که راه بری و برگا زیر پات صدا کنن درسته سالهاست ندیدم چون ایران نبودم درسته حتی اگر هم بودم انقدر عجله داشتم که چیزی نفهمیدم اما برام مهم نیست مهم اینه که همین امروز من لذت بردم حس کردم هوا انقدر خوبه که می تونم حتی تنهایی لذت ببرم حس کردم همه چیز خوبه حتی حس کردم خیلی برای خودم مهم هستم ...
امروز بعد هشت ساعت کار کردن و دویدن نرفتم خونه اول رفتم دریا با صدای بلند موزیک گوش دادم بعد رفتم مکدونالد که یه بستنی سرد یک درهمی بخرم اما نمی دونم چرا وقتی گفت چی می خواین سفارش بدین ؟ اپل پای داغ سفارش دادم ( من می میرم برای اینهمه ...) خلاصه بعد یک ساعت دور دور کردن رضایت دادم که برگردم خونه...واقعا هوا خوبه انقدر که فراموشت می شه اینجا همون جهنم ... موقع دیدن اون همه زیبایی یاد نوید عزیز هم افتادم با خودم گفتم اگه الان نوید بود حتما عکس می گرفت اون وقت من با این که دوربین خریدم نمی دونم چرا عکس گرفتنم نمیاد اصلا هم نمی گم که دلیلش اینه که اپلود کردن عکس بلد نیستم .![]()