پر از حرفم پر که می گم یعنی لبریز یعنی لبالب اما وقتی این صفحه رو باز می کنم انگار طلسم می شم زل می زنم به صفحه و خودم با خودم تنهایی حرفام رو مرور می کنم امروز رو مرور می کنم دیروز رو حتی کار یک ماه پیش شاید هم سال گذشته رو مرور می کنم اما میام که بنویسم لال می شم ...می گم بگم بنویسم که چی بشه که به چه کارم بیاد این روزا از ادما در حد مرگ می ترسم به هیچ کی نمی تونم صدر در صد اعتماد کنم به هیچ کی نمی تونم دل ببندم حتی نمی تونم محبت کنم این روزا حتی به همه چیز مشکوکم حتی به تو مشکوکم باور نداری نه ؟؟؟ اما باور کن ... سالی که گذشت برای خودش ی رکورد بود برای من ی رکورد برای اعتماد های بی حدو حسابم می تونم سال پیش رو سال اعتماد ملی بذارم :)))ـ بس که من اعتماد کردم به همه در حد تیم ملی ـ خلاصه این که سال عجیبی بود نمی تونم همه اش رو بگم فقط ی نمونه اش این بود که من به خاطر یک دوست ! سفر به ایران اومدنم رو تنظیم کردم یعنی براساس این که کی اون می رسه ایران و چه کار می کنه و چه برنامه ای داره من مرخصی گرفتم کلی تلفن کلی حرف کلی بیا و برو کلی رزرو بلیت کلی به مامان توضیح دادن کلی ... اخرش دقیقه نود خانوم گفتن که نمیان ! به همین سادگی به همین خوشمزگی (مدیونید اگه فکر کنید من ذره ای ناراحت شدم با گوشهای دراز گفتم اشکال نداره و گفتم مهم این که تو اروم باشی ... ) این گذشت ما باز هم با هم دوست! بودیم تا این که بابت ی کنفرانس توی دانشگاه ازش کمک خواستم برای من هر چند خیلی سخت بود و کمک بسیار بسیار بزرگی محسوب می شد برای اون اما کار یک ساعت بود ... اما فکر می کنید چی شد حتی دیگه جواب اس ام اس ایمیل کامنت و اف لاین رو نداد حتی نگفت که چی شد که جواب نداد و اون کاری رو که گفته بود رو انجام نداده باز هم به همین سادگی و به همین خوشمزگی ... بماند که چقدر بدبختی کشیدم و با چه اعصاب داغون و وقت کمی اون کنفرانس رو انجام دادم ... این یک چشمه خیلی کوچیک بود و اصلا الان بابتش ناراحت نیستم نه از خودم نه از اون فقط گفتم بدونید که چه کار کردم و مهمتر از اون این که خودم فراموش نکنم ...
الان اوضاع خوبه با این که باز هم از این خنگ بازیها زیاد می کنم اما اون موقعها به قول خودمون در حد تیم ملی بود فکر می کردم که کسی که بگه و نشون بده خدارو قبول داره یا نماز بخونه یا بگه دوست دارم یا انسان نمای خوبی باشه قابل اعتماده فکر می کردم مگه می شه نماز خوندو خدارو دوست داشت و بهش ایمان داشت و دروغ گفت و پول مردم رو خوردو حلال و حروم کرد فکر می کردم محاله فکر می کردم اسمون به زمین می رسه اگه ادما دروغ بگن و بهم نارو بزنن و ... فکر می کردم امکان نداره و اون حرفها و نوشته های توی روزنامه دروغی بیش نیست فکر می کردم کسی که می گه دوست دارم اما نداره سریع ی شاخ گنده رو سرش در میاد و اگه اینطور نشه یعنی این که راست می گه ....