شباهت !

داشتم فکر می کردم هفته دیگه این موقع تهرانم ! این که دقیقا دارم چه کار می کنم رو نمی دونم اما می دونم که از حالا استرس دارم نمی دونم چرا نمی دونم چرا نمی تونم اروم باشم ی جورایی انگار توی دلم دارن رخت می شورن :)) خلاصه این که هفته دیگه برای چند روزی ایرانم از جمله کارهایی که باید انجام بدم خریدن کفش هستش وحید دیگه نه لیلا؟ همین خوبه باید چند تا بخرم که تا چند ماه راحت باشم ...

داشتم فکر می کردم که همه چیز خوبه و خوبتر هم قراره بشه مامان و بابا  دارن میان اینجا... نمی دونم چرا این همه همه چیز به طرز غریبی ارومه هیچ اتفاقی نمی افته حتی با این که به همه چیزدقت می کنم با این که حواسم به همه چیز هست که توی ذهنم حک بشه اما هیچ چیزی نمی افته هر روز همینها تکرار می شه ساعت ۷ از  خواب بیدار می شم دوش می گیرم اماده می شم ساعت ۷:۳۰ پایین ساختمون توی ماشین منتظر خواهره هستم می برمش بانک بعد خودم می رم سمت شرکت معمولا هم زود می رسم ! بعد کارو کارو کارو کار تا ساعت کاری تموم می شه بعد هم خونه ! قربون صدقه رفتن برای اریاو ... بعد شب بعد خواب بازززززززززززز همین چرخ  ...

این نوشته مربوط به۵ شنبه شب ساعت ۲۲:۴۵ هستش که الان می ذارمش اینجا

 

 نفرت را برایم توصیف می‏کند و من می‏فهمم، چقدر شبیه عشق است.

مطرود


ای دل وختی به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگه دار ...

خسته که می شم از این همه کم بودنت ازاین همه نبودنت نا خوداگاه اشکم سرازیر می شه الان و نمی گماااااااااا حرف حرف خیلی وقت پیشه مثلا همین دیروز همین پریروز دلم می خواد همیشه باشی هر لحظه همیشه هر ثانیه باشی نری بمونی هی نگی خداحافظ هی من و راهی نکنی هی ... ساعت دقیقا روی ۱۲ واستاده هم عقربه بزرگش هم کوچیکش طبیعیه که غر زدنهام هم صدای لالایی بده نمی دونم چه کار کنم که ...

می گه چه خبر اوضاع چطوره ؟ انگلیسی می گم دقیقا مثل همیشه بدون تغییر می گه خیلی بده که اوضاع یه جور باشه می گم اره لیلا هم می گه به قول اعظم اوضاع به طرز عجیبی ارومه می گه ... دیگه گوش نمی کنم به حرفهاش فقط دلم برای تو تنگ می شه تو که این روزا یه تغییری !... تو که نمی دونم خوبی یا مثل بقیه بد ...


دارم از پستهای ثبت موقت هی کش می رم اینا همه نوشته هایی هستن که حس شاید یک سال پیش بودن که گذاشتم بمونه و حالا مثل کسی که به اخر خط رسیده تند و تند می ذارمشون اینجا مثل این که شاید فردایی نباشه ...

من معتقدم !

من معتقدم خدااااااااااااااااااااااااااااا همیشه برای کارهاش حکمت داره برای همین خیلی از مواقع تسلیم می شم و خودمو می سپرم بهش این و جدیدا یاد گرفتم وقتی کاری انجام نمی شه دیگه اصرار نمی کنم مثلا دفعه پیش که ایران اومدم برای انجام چندین کار بود باورتون نمی شه همون کاری که فکر می کردم شاید چند روز طول بکشه در عرض چند ساعت انجام شد ... بذارین از ایران اومدنن دفعه پیشم براتون تعریف کنم چون برای خودم خیلی عالی بود یعنی اگه بگم همه اش نوستالژی بود باید باور کنید ...

بلیتم روز ۵شنبه بود روزهای اخر ماه رمضون طبق معمول به هیچ کی خبر نداده بودم دقیقا کی می رسم ( دوست ندارم اذیت بشن از فرودگاه اومدنو اینا خوشم نمیاد اکثر مواقع ترجیح می دم اول یه دور خودم توی شهر بزنم ) خب گاهی هم این خبر ندادنم برام گرون تموم می شه مثلا توی تاکسی که نشستم گفتم برادره رو قافلگیر کنم اینه که مستقیم رفتم اونجا که :)) خودم قافلگیر شدم نبودن ... به خواهره زنگ زدم گفت بیرونیم بعدم جیغ کشید مگه باز تو بی خبر اومدی ؟( الان انقدر سابقه ام بد شده که مثلا اگه زیادی صدا خوب باشه یا من هی بگم کجایی شک می کنن که نکنه ایران هستم ) خلاصه خواهره اومدو ...برای افطار رفتیم حرم مهمون خودش بودم با تمام خستگیم اما حسابی خوب بود حسابی ... شبش زنگ زدم به لیلا ( دوست دوران دانشگاهم که قرار بود بیاد مشهد از تهران ) گلی هم پیشش بود یک دوست دیگه دوران دانشگاه که سالها همدیگرو ندیده بودیم و از فردوس اومده بود فرح هم توی راه بود داشت از شمال با دخترش میومد داشتیم بعد ۷ سال دور هم جمع می شدیم دوباره ...

جمعه زنگ زدم بنگاه و کاری رو ه فکر نمی کردم به این راحتی انجام بشه رو طی چند ساعت انجام دادم سر راه ماهی و مرغ خریدم که برای نهار بپزیم  و رفتم خونه شمسی ( یکی دیگه از دوستهای دانشگاه که فرزند شهید و مادرش هم موقع تولدش فوت کرده و الان معلم و تنها زندگی می کنه ) پس شدیم کیا ؟ من ، لیلا ،گلی  با پسرش ، فرح با دخترش که صبح زود رسیده بود و مستقیم رفته بود خونه شمسی اعظم و دخترش هم توی راه بودن داشتن از سبزوار میومدن ... من بیرون بودم فقط رفتم خریدها رو دادم بهشون و رفتم سر قرار که کارهام رو انجام بدم یعنی طبق معمول من کار داشتم و بیرون بودم و مدام بهشون زنگ می زدم و سر به سرشون می ذاشتم که غذارو خوشمزه بپزین چایی هم بذارین میوه ها رو هم بشورین کلا داشتم ادای مردهای بازاری رو در میاوردم می گفتم من این همه جون می کنم برای شماها دیگه یعنی اونهام اهل و عیالم بودن فکر کن !

بالاخره کارم تموم شد رسیدم خونه حس عجیبی بود بعد ۷ ساااااااااااااال که از هم جداشده بودیم دوباره همون دوستها دور هم جمع شده بودیم تک تک دیده بودیم همدیگرو اما این که جمع بشیم و این که ۳ تا از دوستام با بچه هم بودن ...همه در کمال بهت و هیجان همدیگرو نگاه می کردیم ناهار خوردیم حرف زدیم خندیدیم انگار توی اسمونها بودیم کلی سر به سر هم گذاشتیم کلی یاد خاطرات کردیم و همدیگرو تهدید کردیم که اگه دست از پا خطا کنیم گزارش می دیم ... برای شب هم برنامه ریختیم بریم طرقبه من زنگ زدم به بهترین ادمی که دوستش دارم اومد ... تصوراون شب هنوز هم خنده به لبم میاره و دلم ضعف می ره برای تکرار دوباره اش و من شک ندارم این خاطره تا اخر عمر هم باقی می مونه انقدر همه چیز قشنگ بود که حدو حساب نداشت فکر کن رفته بودیم همون طرقبه ای که چندین سال پیش توی اوج دیوانگی می رفتیم این بار اما فرق داشت همه چیز فرق داشت کلی خندیدیم به گریه ها و اذیت بچه ها به این که اعظم به دخترش هی می گفت مامان جان! و ما بهش نگاه می کردیم و می خندیدیم تصور این که این دختر مو بور چش ابی شدیدا شیطون حالا مادر شده خیلی برای همه جالب بود! بماند که شب با بودن جا همه با هم توی یک اتاق خوابیدیم بماند که اون سه تا مادر برای نفری یک بار برای شیر دادن و رسیدگی به بچه هاشون بیدار شدن اما من برای هر کدومشون یک بار بیدار شدم و کلا تا صبح رو نخوابیدم ... هر چی بود قشنگ بود فرداش هم همه با هم رفتیم زیارت قشنگ ترش این بود که همه به بچه های همدیگه می رسیدن ... مثلا موقع ناهار لیلا پسر گلی رو نگه می داشت که بتونه ناهار بخوره و اعظم اگه به دخترش می گفته چته خب همه خاله ها روی سرش می ریختن که چه کار داری بچه رو خلاصه همه چیز انگار توی رویا گذشت و تموم شد ... به همین زودی ۳روز با هم بودن گذشت وهر کی دوباره برگشت به همون جایی که بود ...این از دوستام !

دقیقا اومدن من همزمان بود با اوج نگرانیها در مورد انفولانزا منم که شدیدا حساس نمی دونید این بچه های خواهر و برادر من و که می دیدن مستقیم می رفتم دستشویی که بگن به حرف من گوش می دن ...( اینجا کلی نوشتم چون سیو نکردم همه پرید :ی)


اینو همون زمان که از ایران برگشتم نوشتم اما گذاشتم که کامل کنم که پابلیش کنم اما دیدم ماههاست که فرصت نمی شه بنابراین از خیر این سوسول بازیها گذشتم ...:))) حالا این شما و یه نوشته بدون ویرایش و ناتماممممممممممممم

زندگی!

Õحقیقت تلخ است
خدا: ای بنده‏ی گناهکار چرا ایمان نمی‏آوری همچون پیامبران؟
بنده‏ی گناهکار: پروردگارا، اگر به من هم جز حقیقت تلخ زندگی کمی از معجزه‏هایت عطا می‏کردی به تو ایمان می‏آوردم بیش از پیامبرانت.
مطرود
 
 

!Me


باریکه‏ی نور در دل تاریک من یعنی، کسی قلبم را می‏شکافد.مطرود

عکس فقط جنبه تزیینی دارد ولاغیر ...

خب این روزا خوبم فقط هیچ حسی ندارم بنابراین نوشتنم هم نمیاد به دوستان سر می زنم و وبلاگهارو می خونم و احوال پرس همه دوستان هستم و همچنین خواهان بازگشت هر چه زودتر امید خان فقط به قول یکی از دوستان اسه میام اسه می رم ... قراره پدرو مادرم بیان اینجا یکم درگیر کارهای اونها هستم(قراره چند روزه بریم تهران بعد همه با هم برگردیم چه می دونم والا ... ) یکم کارم زیاد شده یکم ... به هر حال خوب خوبم و امیدوارم همه خوب باشن می بوسیمتان

 

هنوزم هستم !خسته ام ...!!

 

دیشب با این کلی زار زدم ...

 

اون طرف خلیج فارس !

افتتاحیه زیبای بلند ترین آسمان خراش جهان در دبی

علی و اریا با باباشون رفتن که اتیش بازی رو ببینن ... دختره بیکار که شد رفت سراغ چمدون کوچیکش و شروع کرد به مرتب کردن یه لحظه اومدم بابت کاری صداش کنم که دیدم نشسته داره البوم می بینه گفتم الانه کهههههههههههههههه نمی خواستم دلتنگ بشه و گریه کنه از طرفی هم صدای اتیش بازی میومد گفتم ماری بدووو بریم بیرون انقدر ذوق کرد که هر کی نمی دونست فکر می کرد مدتهاست از خونه بیرون نرفته ... رفتیم اما به اتیش بازی برج نرسیدم بردمش جمیرا کنار دریا پاچه های شلوارم رو بالا زدم دمپایی ام رو هم در اوردم و روی شنهای نرم و یخ کنار ساحل راه رفتم تا برسم دریااااااااااااااا فکر کن لیلا من با این دختره رفتم کنار دریا قدم زدم باهاش حرف زدم هر کدم به زبون خودمون... وجه اشتراکمون خندیدنمون بود اون حرف می زد من می خندیدم من حرف می زدم اون می خندید بهش گفتم این دریا اسمش خلیج فارس و اون با لهجه تکرار کرد خیلج فااارس ... گفتم اون طرف دریا ایرانه! کشوری که دوستش دارم اما سالهاست روز خوش به خودش ندیده حرفهامو نمی فهمید می خندید گفتم ماری حرفهام باور کن خنده دار نیست اما اون از ته دل خندید ... یه خنده خوشگلی داره که حد نداره اون روز که داشت توی پارک بلند می خندید به خواهره گفتم این اگه خونه عربا بود تا حالا بارها به خاطر خنده اش کتک خورده بود و خندهه فراموشش شده بود ... باز با هم حرف زدیم ... به من حالی کرد که اگه این وقت شب توی کشور خودشون می خواست بره بیرون از پدرش کتک مفصلی حتما می خورد دلم نسوخت حتی نگفتم که ایران بابات که نه اما بقیه حتما کتکت می زنن یا شایدم دیگه زنده برنگردی ای ایران دلم برات می سوزه خیلی هم! این روزا یعنی دیگه الان ماههاست برات خون گریه می کنم ...

 

توی راه برگشت براش بستنی خریدم عاشق شیرینیه از ماشین که پیاده شدیم تا دم در خونه رو با هم مسابقه گذاشتیم و دوییدیم این کاریه که گاهی من و خواهره می کنیم یه بار می خواستیم بریم جاییی من و خواهره دویدیم تا پیش اسانسور بعد سر سوارشدن به اسانسور کلی سر به سر هم گذاشتیم ماری گریه کرد حتما یاد خواهرش افتاد ...دلم سوخت ... دیشب باهاش مسابقه گذاشتم !

2010 new year

 

خب اینم از سال ۲۰۰۹ که تموم شد ...کلی کار دارم بالانس کردن حسابها و ...

من عادت دارم برای هر سال یک رنگ خاصی رو برای فایلها در نظر می گیرم مثلا سال ۲۰۰۶ قرمز سال ۲۰۰۷ سبز سال ۲۰۰۸ابی سال ۲۰۰۹ سفید به نظرتون امسال چه رنگیه ؟

السلام و علیک یا سید الشهدا...

دلا محیا شو
محرم حسین می آید …
ندای مکتب انسان پرورش به گوش آید …
دلا محیا شو
که کاروان حسین رهسپار سوی خداست …
ز مردگی به درآ !
تا تو را بیاموزد
چگونه بودن را …
چگونه مردن را …

تورا به پهلوي شكسته مادرت قسم نجاتمان ده…

ایام عاشورا رو به همه مسلمانها و همچنین به انسانهای واقعی تسلیت می گم ...


این روزا از دعای خیر همدیگرو فراموش نکنیم ...

 دستم به نوشتن نمی رم انگاری یه جورایی با اینجا قهر کردم کلی حرف دارم کلی خاطره اما تا میام بگم...دلخورم! به خاطر بعضی از ادمهایی که نباید می یومدن توی زندگیم اما اومدن از سادگی خودم بدم میاد از این که ... چی بگم که ...کاش از تجربیاتم استفاده می کردم ! کاش اینهمه بچه گی نکنم نه؟! من همیشه می گم کسایی مثل پدرو مادر و برادرو خواهر و فک و فامیل رو نمی شه ما انتخاب کنیم اما دوست رو که می شه چرا نباید درست انتخاب کنیم یا اگه درست نبود انتخابمون بی خیالش نشیم و پرتش نکنیم که بره پی کارش هان ؟ پس هی تو !!!پرتت می کنم از ذهنم بیرون دیگه هم نمی خوام ازارم بدی می فهمی ؟!!!

برگه مرخصی ام رو دستم گرفتم و رفتم پیش رییس شماره دو برای خداحافظی می گم  فردارو تعطیل می کنید یا من مرخصی رد کنم ؟و بدون این که منتظر جوابش بشم ادامه می دم چون من عاشورا رو کار نمی کنم می خنده می گه نه تعطیلیم !!! چقدر ادمها موقع لبخند زدن خوشگل و روحانی و انسان می شن توجه کردین تا حالا ؟!

۲۰۰ دلار براي يه شب مي گيري ؟؟

يه مرد خيلي خجالتي ميره توي يه كافه تريا. چند دقيقه كه ميشينه توجهش نسبت به يه دختر خوشگل كه كنار ميز بار نشسته بوده جلب ميشه.

مرد نيم ساعت با خودش كلنجار ميره و بالاخره تصميمشو ميگيره و ميره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش ميگه: ممم… ميتونم كنار شما بشينم و يه گپي با همديگه بزنيم؟

يهو دختر داد ميزنه: چي؟! من هرگز امشب با تو نمي خوابم

همهء مردم برميگردن و چپ چپ به مرد نگاه مي كنن

مرد سرخ ميشه و سرشو ميندازه پايين و با شرمندگي ميره ميشينه سر جاش

بعد از چند دقيقه دختر ميره كنار مرد ميشينه و با لبخند ميگه: من معذرت ميخوام. متاسفم كه تو رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصيل روانپزشكي هستم و دارم روي عكس العمل مردم در شرايط خجالت آور تحقيق مي كنم

يهو مرد داد ميزنه: چي؟! منظورت چيه كه ۲۰۰ دلار براي يه شب مي گيري؟


عاشق اینهایی هستم که جوابشون همیشه حاضر و اماده و البته ظریف و شوخ و بجاست !