من معتقدم خدااااااااااااااااااااااااااااا همیشه برای کارهاش حکمت داره برای همین خیلی از مواقع تسلیم می شم و خودمو می سپرم بهش این و جدیدا یاد گرفتم وقتی کاری انجام نمی شه دیگه اصرار نمی کنم مثلا دفعه پیش که ایران اومدم برای انجام چندین کار بود باورتون نمی شه همون کاری که فکر می کردم شاید چند روز طول بکشه در عرض چند ساعت انجام شد ... بذارین از ایران اومدنن دفعه پیشم براتون تعریف کنم چون برای خودم خیلی عالی بود یعنی اگه بگم همه اش نوستالژی بود باید باور کنید ...
بلیتم روز ۵شنبه بود روزهای اخر ماه رمضون طبق معمول به هیچ کی خبر نداده بودم دقیقا کی می رسم ( دوست ندارم اذیت بشن از فرودگاه اومدنو اینا خوشم نمیاد اکثر مواقع ترجیح می دم اول یه دور خودم توی شهر بزنم ) خب گاهی هم این خبر ندادنم برام گرون تموم می شه مثلا توی تاکسی که نشستم گفتم برادره رو قافلگیر کنم اینه که مستقیم رفتم اونجا که :)) خودم قافلگیر شدم نبودن ... به خواهره زنگ زدم گفت بیرونیم بعدم جیغ کشید مگه باز تو بی خبر اومدی ؟( الان انقدر سابقه ام بد شده که مثلا اگه زیادی صدا خوب باشه یا من هی بگم کجایی شک می کنن که نکنه ایران هستم ) خلاصه خواهره اومدو ...برای افطار رفتیم حرم مهمون خودش بودم با تمام خستگیم اما حسابی خوب بود حسابی ... شبش زنگ زدم به لیلا ( دوست دوران دانشگاهم که قرار بود بیاد مشهد از تهران ) گلی هم پیشش بود یک دوست دیگه دوران دانشگاه که سالها همدیگرو ندیده بودیم و از فردوس اومده بود فرح هم توی راه بود داشت از شمال با دخترش میومد داشتیم بعد ۷ سال دور هم جمع می شدیم دوباره ...
جمعه زنگ زدم بنگاه و کاری رو ه فکر نمی کردم به این راحتی انجام بشه رو طی چند ساعت انجام دادم سر راه ماهی و مرغ خریدم که برای نهار بپزیم و رفتم خونه شمسی ( یکی دیگه از دوستهای دانشگاه که فرزند شهید و مادرش هم موقع تولدش فوت کرده و الان معلم و تنها زندگی می کنه ) پس شدیم کیا ؟ من ، لیلا ،گلی با پسرش ، فرح با دخترش که صبح زود رسیده بود و مستقیم رفته بود خونه شمسی اعظم و دخترش هم توی راه بودن داشتن از سبزوار میومدن ... من بیرون بودم فقط رفتم خریدها رو دادم بهشون و رفتم سر قرار که کارهام رو انجام بدم یعنی طبق معمول من کار داشتم و بیرون بودم و مدام بهشون زنگ می زدم و سر به سرشون می ذاشتم که غذارو خوشمزه بپزین چایی هم بذارین میوه ها رو هم بشورین کلا داشتم ادای مردهای بازاری رو در میاوردم می گفتم من این همه جون می کنم برای شماها دیگه یعنی اونهام اهل و عیالم بودن فکر کن !
بالاخره کارم تموم شد رسیدم خونه حس عجیبی بود بعد ۷ ساااااااااااااال که از هم جداشده بودیم دوباره همون دوستها دور هم جمع شده بودیم تک تک دیده بودیم همدیگرو اما این که جمع بشیم و این که ۳ تا از دوستام با بچه هم بودن ...همه در کمال بهت و هیجان همدیگرو نگاه می کردیم ناهار خوردیم حرف زدیم خندیدیم انگار توی اسمونها بودیم کلی سر به سر هم گذاشتیم کلی یاد خاطرات کردیم و همدیگرو تهدید کردیم که اگه دست از پا خطا کنیم گزارش می دیم ... برای شب هم برنامه ریختیم بریم طرقبه من زنگ زدم به بهترین ادمی که دوستش دارم اومد ... تصوراون شب هنوز هم خنده به لبم میاره و دلم ضعف می ره برای تکرار دوباره اش و من شک ندارم این خاطره تا اخر عمر هم باقی می مونه انقدر همه چیز قشنگ بود که حدو حساب نداشت فکر کن رفته بودیم همون طرقبه ای که چندین سال پیش توی اوج دیوانگی می رفتیم این بار اما فرق داشت همه چیز فرق داشت کلی خندیدیم به گریه ها و اذیت بچه ها به این که اعظم به دخترش هی می گفت مامان جان! و ما بهش نگاه می کردیم و می خندیدیم تصور این که این دختر مو بور چش ابی شدیدا شیطون حالا مادر شده خیلی برای همه جالب بود! بماند که شب با بودن جا همه با هم توی یک اتاق خوابیدیم بماند که اون سه تا مادر برای نفری یک بار برای شیر دادن و رسیدگی به بچه هاشون بیدار شدن اما من برای هر کدومشون یک بار بیدار شدم و کلا تا صبح رو نخوابیدم ... هر چی بود قشنگ بود فرداش هم همه با هم رفتیم زیارت قشنگ ترش این بود که همه به بچه های همدیگه می رسیدن ... مثلا موقع ناهار لیلا پسر گلی رو نگه می داشت که بتونه ناهار بخوره و اعظم اگه به دخترش می گفته چته خب همه خاله ها روی سرش می ریختن که چه کار داری بچه رو خلاصه همه چیز انگار توی رویا گذشت و تموم شد ... به همین زودی ۳روز با هم بودن گذشت وهر کی دوباره برگشت به همون جایی که بود ...این از دوستام !
دقیقا اومدن من همزمان بود با اوج نگرانیها در مورد انفولانزا منم که شدیدا حساس نمی دونید این بچه های خواهر و برادر من و که می دیدن مستقیم می رفتم دستشویی که بگن به حرف من گوش می دن ...( اینجا کلی نوشتم چون سیو نکردم همه پرید :ی)
اینو همون زمان که از ایران برگشتم نوشتم اما گذاشتم که کامل کنم که پابلیش کنم اما دیدم ماههاست که فرصت نمی شه بنابراین از خیر این سوسول بازیها گذشتم ...:))) حالا این شما و یه نوشته بدون ویرایش و ناتماممممممممممممم