من با تو زندگی می کنم !

تو نیستی

اما من برایت چای می ریزم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم.

یک خرس قهوه ای مخملی خریده ام
برای دختری که
ندارم

و یک عینک
برای پدر
که چشم هایش دیگر نمی بیند

و حالا می روم
برای او که نیست
گل نسرین بچینم

شاد یا غمگین
زندگی، زندگی ست

و اگر فردا
برای شکار پلنگ
به دریا رفتم
تعجب نکنید.

رسول یونان

راستی دلم می خواست ...! جدی چه فرقی می کنه که دلم چی می خواست! وقتی همیشه دنیا باهات بازی می کنه وقتی اروم بغض می کنی و بچه گونه می گی که دلت می خواد اینطور بشه بعد فرداش که چش باز می کنید می بینید داره دیوانه وار بهت می خنده دنیا هه رو می گم و دقیقا برخلاف چیزی رو که می خواستید رو گذاشته توی کاستون و بالا سرت مثل ناظما واستاده امر می کنه که تا تهش رو بخورید ... می خورید بعد چاق می شید چله می شید اون وقت گرگ توی قصه های بچه گیتون بزک زنگوله پا میاد یک هو می خورتتون بعد ... چی بگم بعد همه با هم میان نجاتتون می دن دیگه مگه یادتون نیست ؟!تلخ شد؟به این خوبی نجات پیدا کردین و قصه ختم بخیر شد کجاش بده من هر وقت این و برای اریا می گم اخرش لبخند می زنه ذوق می کنه از این که شنگول و منگول سالم از توی شکم گرگ در میان واقعا ما ادم بزرگا ناشکریما ...

می خواستم  بگم دلم می خواست یه خونه داشتم با یه آلاچیق ... اصلا بذارین از اول بگم یعنی تو الان بگو خونه ... بعد این تصور میاد توی ذهنم یعنی سالهاست تصور من از خونه همینه باهاش حتی زندگی کردم...! یه خونه که حیاطش بزرگتر از خونه هه هستش بعد یه آلاچیق داره که گلهای یاس پوشوندتش بعد یه تاب هست زیر همون آلاچیقه ـ فقط خدا می دونه یاسها چه بویی راه انداختن توی حیاط مست می شی ـ من نشستم یه کتاب هم دستمه همیشه هم حافظ بعد تو هستی ! توی که قیافه ات معلوم نیست اما داری باغبونی می کنی اصلا این آلاچیق که عشق من هستش و همیشه خودم رو اونجا تصور می کنم رو هم خودت با دست خودت با عشق درست کردی می دونی امروز داشتم فکر می کردم اگه باغبونی ندونی تمام ارزوهای بچه گیها و نوجوونیها و الانم به باد می ره به باد ! راستی باغبونی بلدی؟

می‏نویسم: دوستش دارم و نمی‏دانم این "ش" به چه کسی برمی‏گردد.
مردود می‏شوم.

 چشه عکس به این قشنگی و عاشقانه گی ....

Hi

:)))

من شنا بلدم اما نه دیگه انقدر ...

وقتی قرار باشه چیزی اتفاق بیافته می افته یعنی بدون این که تو بخوای ی سری اتفاقات سریال وار برات پیش میاد تو هم انگار که توی رودخونه باشی نا خوداگاه دنبال اون جریان راه می افتی و می ری چرا می شه تلاش کرد چسبید به یه شاخه به یه تنه درخت به یه تخته سنگ سر راه چسبید و چند دقیقه اروم گرفت و موند و نرفت و ... اما بالاخره که چی خسته می شی دیگه تا اخر عمر که نمی شه اونجا بمونی مجبوری ی کاری بکنی ؟ مگه این که خیلی خوش شانس باشی یکی بیاد دستت و بگیره و بکشدت بیرون و ... این اخر رویایی بودن هستش می دونم اما گاهی اتفاق می افته این اخر خوش شانس بودن هم هستش نمی دونم چمه و می خوام اینارو بگم که چی بشه؟اما کلا در جریان باشین که الان من وسط اون رودخونه هستم من شنا بلدم اما نه انقدر که با جریان رودخونه بتونم شنا کنم همین دیگه ...