من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم٬چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.

(دکتر شریعتی)


پ.ن

ماعشقمون هم یه عادته.عادته من به تو ٬عادت تو به اوووووووووووووووووووووووووووووووووووو!!!

چی ؟؟؟؟

خب دیگه اعظم جوووونی داره تشریفش!!!!! رو میاره ایران به سلامتی و میمنت...

حالا ی سری موارد رو با هم مرور می کنیم و برای این که ریا نباشه اول این رو مرور می کنیم امید بلاگفا حواست رو جمع کن این خیلی حساسه خب اول این که اگه فکر می کنین که من باز مثل هر بار می رم ۵۰۰- ۴۰۰ درهم شکلات می خرم اخرش هم به هر کی ی دونه می رسه یا نهایتا ی بسته کوچیک به هر خانواده خب درست فکر کردین :))) و اگه فکر کردین که با وجود این همه مدت باز هم کلی از کارام مونده و برای خیلی ها خیلی چیزا نخریدم باز هم درست فکر کردین :(((( و نهایتا اگه فکر می کنین که باز فردا من پروازم  دارم و خوابم نمی برم بازممممممم درست فکر کردین :ی

 ای بابا من رفتم بخوابم شب همگی خوش فردا شب بنده در ایران مقدس هستم :))

نوید جان چیزی از ایران لازم داری بی تعارف بگو یا خودم میام میارم یا پست می کنم دیگه هااااااااااااااااا

هی روزگار 1

یادش به خیر...!!!! یاد روزهایی که فکر می کردم و ادعا می کردی دوستم داری ...!!! ثانیه ها رو می شمردم برای اومدن اما حالا ...یعنی من فقط ببینم کسی رو که این دوست داشتن رو اختراع کرد رو فقط ببینمش ...:)))  می دونی گاهی فکر می کنم جوونی نداشتم وقتی خوب نگاه می کنم می بینم چون می خوام تو رو از زندگیم حذف کنم این می شه که مجبور می شم کل جوونیم رو هم کاتش کنم بعد بدبخت می شم من می مونم با ی قسمت از زندگیم که دوست دارم که مهمه که باید باشه که سرنوشت سازه که ... اما نباید باشه ... خیلی تلاش می کنم که اوضاع خوب بشه اما نمی شه می دونم تو خوبی اما من نیستم یعنی بگم هم خوبم دروغ گفتم من نفهمیدم انقدر خودم تنهایی دوستت داشتم که اصلا باورم نمی شد چیزی غیر از این دوست داشتن باشه این که هر کارو هر حرف تو رو از دید خودم تعبیرش می کردم اشتباه کردم فقط همین ...

من هنوزم از این همه نبودن تو خسته ام خیلی هم ... کاش می شد قبل نبودنت می خوابیدم تا ابد!!! اون وقت ... اون وقت هیچ وقت تنها نمی موندم ! هیچ وقت. و تا همیشه بچه گونه و شاد و زیبا می خوابیدم ...


اصلا گریه نمی کنم باور کن !

ای ول مهندس !!!

 

وقتی مدت زیادی رو توی بانک بشینی وقتی باطری موبایلت تموم بشه و کار نکنه وقتی حسابی کلافه بشی و حوصله ات حسابی سر بره ...می افتی به جون لپتاپای داغون بانک و همچین مهندسی می شی که خودت هی به خودت می گی ای ول ای ول ای ول اعظم جووووونی :)))

پی نوشت : حالا نشستم بانک وبگردی می کنم فیس بوک چک می کنم و کافی می خورم حالا کی دلش می خواد بره شرکت ؟؟

هی زندگی ...

رفتم برای مینا قفس و غذا خریدم حالا یه خونه سفید داره انقدر ماریما ذوق داره برای این پرنده که حد نداره دیشب بهش گفتم بزرگ که بشه باید ازادش کنیم به جاش برات دو تا پرنده دیگه می خرم وقتی دیدم داره برو بر نگام می کنه گفتم این پدرو مادر داره ازاد بود... ی پرنده وحشیه! طعم ازادی و چشیده! طعم محبت پدرو مادر رو ...اگه ازش بگیریم ظلم کردیم!!!! اما اونایی که توی مغازه پرنده فروشی هستن تازه خوش به حالشون می شه که یکی مثل تو مواظبشون باشه ...

ماری الان ی جورایی این روزا دوستم شده دیگه ... گاهی حتی می شینیم با هم فیلم می بینیم یا حتی در مورد بعضی چیزا ازش نظر می خوام و ازش کمک می گیرم برام موهامو می بافه گاهی می برمش بیرون براش بستنی رو که عاشقش هستش رو می خرم !!! ماری ی دختر فوق العاده با کلاس و خوبه من نمی دونم این همه کلاس و تمیزی و فرهنگ و این همه وقار رو چطور از روستاهای اتیوپی کسب کرده...

 کلی می نویسم ولی می پره ای لپ تاپ ازت متنفرممممممممممممممم!!!!! نوشته بودم که ...

یاد اولین روزی افتادم که ماری رو اوردن خونمون  ی دختر شدیدا لاغر با دو تا زخم بد کنار لب و بینی ( خیلی ترسیدیم بابت زخمهاش اما با ایما و اشاره فهموند که توی راه موقع اومدن اینجوری شده فکر کنید حتما زده بودنش ) یاد ی دختر که چشمهاش از ترس دودو می زد یاد ی دختر که من دلم سوخت وقتی دیدمش یاد ی دختر که روی دستش جای زخمی بود که با ی نخ بنفش دوخته بودنش مثلا بخیه زده بودنش ...( گفت که با چاقو اینطوری شده ...بهش یاد دادم که روزی چند بار با بتادین بشوره ) یاد ی دختر که با این که مستقیم بعد پرواز نیومده بود خونمون و به قول دوستمون حموم برده بودنش و کلی بهش رسیده بودن اما باز هم ...

ماری که اومد خونه هیچ زبانی بلد نبود روزهای سختی بود هم برای اون هم برای ما ... خیلی سخت بود برامون نمی دونم چرا ؟؟اما سخت بود!! این و هم مجبور شدیم بیاریم ... دو هفته کامل پا به پاش کار کردم و با دست و اشاره بهش کار یاد دادم خواهره گفته بود تعلیم این با تو توی این دو هفته خواهره به بچه ها می رسید و من کارای خونه رو یاد می دادم اما باز یاد دادن اشپزی با خواهره بود از سر کار که می یومدیم باید با این سرو کله می زدیم روزی چند بار به خونه سر می زدم ...روزای سختی بود اما گذشتن روز اولی که ماریما با مادرش حرف زد یادم نمی ره بس که اشک ریختم ...خودش هم خیلی گریه کرد ...

اما الان اوضاع خوبه حالا هم اون به اینجا عادت کرده هم ما به بودن اون ...حالا هر وقت برای بچه ها شکلات می خرم برای اون هم می خرم و مسواک هم همینطور به قول خواهره دست به مسواک خریدن من خیلی خوبه حالا هر چهار تامون یعنی من و علی و اریا و ماریما مسواک باطری دار داریم به رنگهاو طرحهای مختلف

خالا ماری گاهی مدل می ده به موهام گاهی لباسام رو انتخاب می کنه گاهی با هم دردو دل می کنیم گاهی با هم به ی چیز مسخره کلی می خندیدم ... دیشب هم خانوم برام چمدون می بست و هی نظر می داد که ایران چی بپوشم و چیا بردارم خلاصه می خواستم بگم بالاخره مرخصی رو گرفتم و چمدون رو هم اماده کردم و باید برم برای بار چندم روی بلیطم تگ بزنم و خلاص ... 

زده به سرم بدجوری هم می خوام برگردم نمی دونم چی در انتظارم هستش نمی دونم می تونم تحمل کنم یا نه اما باید امتحانش کنم... می گم تو اگه جای من بودی چه کار می کردی می گه همونجا زندگیم رو درست می کردم یا نه برمی گشتم اینجا می گم خیلی ممنونم که اینهمه خوب مثل من فکر می کنی می دونی چیه من یکی رو می خوام که سرم داد بکشه بگه یالا همین کار رو بکن و انقدر بهم اطمینان بده که ی لحظه هم شک نکنم مثل همون بار که داد زدی سرم امان که پاشو جمع کن برگرد گفتم اخه ... گفتی امریکا که بری با دلار بهت حقوق می دن می خوای بری اونجا؟؟؟

اره دقیقا درست فهمیدین من در این مورد اصلا نمی تونم خودم تصمیم بگیرم یعنی اصلا ها

من عاشق ساحل کیش شدم ...

خب بالاخره قسمت شد من بتونم قسمت مدیریت بلاگفا رو باز کنم جونم براتون بگم این چند مدت شدیدا به من سخت گذشت همه چیز خوب بود اما ی دوست که قبلا خیلی دوستش داشتم باعث ی سری ناراحتی ها شد نمی خواستم بدون تحقیق حرفی بزنم اما خب نشد دیگه .... از این که بگذریم باید بگم اون سفر رو که گفتم به کیش به خیر و خوشی و با پوشیدن کلی لباس روی هم روی هم و عرق ریزان و خواهش می کنم و شما اول بفرمایین و قربان شما و تعارفاتی از این قبیل به انجام رسوندیم جریانش رو هم که می دونید چون خواهره مدیر هستش ما هم مجبور شدیم به این صورت با حجاب کامل (یک کم از کامل هم اونطرف تر بریم کیش و هی اه کشیدیم و هی دخترکان سودازده و الوچه و گیلاس و ... رو نگاه کردیم ـ امید درست گفتم ؟؟؟!! ـ ) از طرف دیگه مدتها بود این همه خانم و قربان شما و بفرمایید خواهش می کنم و ... ندیده بودیم که دیدیم مدیونید هر کی فکر کنه که من و خواهر وسطی چقدر بعدش بهشون می خندیدیم ... اما من ی چیزی رو متوجه شدم و اونم این که من دیگه تحمل به زور حجاب کردن رو ندارم تمام مدت عصبی بودم و بی حوصله این در حالیکه من اینجا با حجاب میام سرکار یعنی دقیقا با همون لباسهایی که اونجا بودم اما نمی دونم چم بود هر چیه که اصلا تحمل نداشتم با اون لباسهای کذایی برم کنار دریا برم راه برم برم رستوران غذا بخورم چون من معتقدم که هر لباسی مناسب ی زمان و ی مکان خاص ... اما با تمام این تفاصیل خوش گذشت به خاطر این که هر سه خواهر پیش هم بودیم ... اگه بخوام بگم که کیش چه جور جایی بود باید بگم ی شهر گرون به اندازه اینجا اما اروم و ساکت و بی صدا به قول خودم شهر بدون چراغ قرمز بود ... و مهمترین و قشنگترین چیزی که داشت و من شدیدا عاشقش شدم دریاش بود به نظرم بی نظیر بود دریایی که کفش دیده می شد و پر بود از ماهی های رنگی ... روز اخر خواهر بزرگه و گروهشون صبح ساعت نه بعد صبحانه رفتن ولی پرواز ما ساعت ۶:۳۰ عصر بود این شد که تا زمان تحویل اتاق یعنی ساعت ۱ ظهر خوابیدیم بعد اومدیم توی لابی نشستیم دیدیم حوصله امون سر رفت من پیشنهاد دادم بریم درخت سبز رو ببینیم راننده برخلاف اون اقا اولی که ما رو از فرودگاه اورد خیلی کم حرف بود و البته خیلی حرفه ای چون وقتی دید داریم فکر می کنیم چه کار کنیم بهمون پیشنهاد ی تور کیش گردی داد که چون وقت کم بود فقط درخت سبز رو دیدیم و ساحل صدفها رفتیم و دماغه که این اخری از همه بهتر بود جوری که من ساندویچی رو که خریده بودم خودم بخورم رو همه رو به ماهیها دادم خیلی جالب بود که ماهی های گوشتخوار به محض دیدن کالباس می یومدن و تیکه رو می گرفتن و می رفتن من مدام داشتم جیغ جیغ می کردم دیگه وقتی اون لاک پشت گنده هه به ارومی اومد از بین ماهی ها گذشت من دیگه غش کردم از خوشی بی نظیر بود ساحلش ... 


پی نوشت :

۱.کسی ی بوس کوچولو رو ندیده ؟؟؟ دعا کن نبینمت کشتمت معلوم هست کجایی؟؟؟

۲.روز معلم  رو به هستی نازنین عسل بانوی عزیزم و به خواهر بزرگه نازم تبریک می گم قرار بود منم ی روز معلم بشم که خوشبختانه نشدم

۳.دیروز موقع رسوندن علی به کلاسش توی باشگاه ایرانیان ی مرغ مینا تازه دنیا اومده دیدیم که افتاده زمین رفتم از سر راه برداشتم گذاشتمش کنار که ماشینا لهش نکنن ... ماریما با ذوق داد زد اعظم گو هوم (منظورش این بود ببریمش خونه ) گفتم دوست داری گفت اره برداشتم اوردم ی جور نگاش می کرد انگار بچه گم شده اش ... امیدوار زنده بمونه دیشب که هی دهن گشادش و باز می کردو غذا می خورد باید امروز براش ی خونه بخرم ... 

عکسهای بیشتر از کیش

داستان می نویسم ...

 

بنا به دلایلی حذف شد ....

بعدا با جزییات می ذارمش اینجا منتظر باشین ... اصلا ی داستانش می کنم براتون تعریفش می کنم به شماها نگم اینجا ننویسم به کی بگم هان ... در ضمن اونی که می خوام داستانش رو بگم رو کسی نمی شناسه اما بعد داستان من همه می شناسنش ...

خودتی !!!

 

هی با تو هستم!!! اگه فکر می کنی خیلی زرنگی و اینهمه داستان ردیف کردی و رفتی و اومدی پیغوم دادی و پسغوم دادی و هی خودت و به زمین و زمان کوبیدی من باورم شد پس مطمین باش خیلی خ... از اول من فهمیدم که این باز ی فیلم و ی بازی ولی این که چرا این کارارو می کنی رو نمی فهمم خب عزیز من عین آدم بشین زندگیتو بکن این کارا چیه مگه بی کاری بچه جان این همه انرژی صرف می کنی واسه این داستانهاااا به جان خودم شکم شده که عقلت سرجاش هست یا نیست ؟؟؟ به هر حال فقط خواستم بگم خ خودت هستیم خیلی هم ...

...

 

این روزا از اون وقتاست که اگه بمیرم هم زیاد ناراحت نمی شم ...

به جان خودم یعنی اینقدر تو خلسه بسرمی برم که حد نداره