از این روزا خسته شدم از این بیکار بودن از این بیهوده گشتن از این ...از این روزا متنفرم بجز قسمت نی نی :(
فقط چند ساعته که رفته و من شدیدا دلتنگش شدم ... جدی چه غلطی کردم گفتم برو حالا من چطوری چند روز دلتنگی رو تحمل کنم اصلا حوصله ندارم ... لجم گرفته... از همه چیز بدم اومده ... اصلا نمی دونم چرا اینهمه عصبی هستم ... امروز با ی پیرزن زبون نفهم به تمام معنادعوا کردم ... می گم خانوم محترم مگه توی قولنامه امضا نکردی مگه ما نگفتیم که ممکن وسط سال بگیم تخلیه کن ... می گه اخه دم عیدی می گم مادر جان دم عید کجا بود من از اول بهمن گفتم یعنی دقیقا دو ماه قبل عید ... دم عید یعنی یک هفته مونده به عید شما 60 روز وقت داری خونه پیدا کنی بعدم قرارمون بود بعد با اهنگ نفرین به من می گه خداااا انقدر بهتون بده که نتونین جمع کنین گفتم اینقدر خدا خدا نکنین به جاش برین دنبال جا بگردین مردم ازاری نکنین ... کرایه هم که 5 ماهه ندادی می گه به خدا می دم گفتم دیگه نمی خوام ( توی پرانتز هم بگم اوضاع مالیش خوبه و خونه رو نصف قیمت دادیم داره دوساله زندگی می کنه و با همین داد و بیداداش تونسته هر کاری می خواد بکنه ) خلاصه که اعصاب ندارم :(
چند وقت با خودم می جنگیدم که اینجا جای من نیست و ... حالا باز می گم اینجاجای من نیست هی ... دیووونه شدیم رفت والا به خدا ...