مثلا عکس گرفتم که از این روزا یادگاری داشته باشم بعد هی دماغمو نگاه می کنم دلم ضعف می ره بس که بزرگ شده :( خداییش اطرافیان چطوری تحمل می کنن می دیدم برادر کوچیکه هی می گه داغون شدی !!! اما خب از رضا می پرسیدم اره زشت شدم ؟ و هر بار من و مطمین می کرد که من مثل همیشه خوشگلم !!! اما امروز که عکسا رو دیدم فهمیدم که جدی جدی داغون شدم خدایا من چطوری عید جلوی ملت ظاهر بشم نمی شه این عید توی خونه بمونم و هیچ جا نرم ؟! خلاصه از وقتی که عکسا رو دیدم هی دست می کشم روی دماغم یا می خندم یا ...
از این روزا خسته شدم از این بیکار بودن از این بیهوده گشتن از این ...از این روزا متنفرم بجز قسمت نی نی :(

دل گرفته من

فقط چند ساعته که رفته و من شدیدا دلتنگش شدم ... جدی چه غلطی کردم گفتم برو حالا من چطوری چند روز دلتنگی رو تحمل کنم اصلا حوصله ندارم ... لجم گرفته... از همه چیز بدم اومده ... اصلا نمی دونم چرا اینهمه عصبی هستم ... امروز با ی پیرزن زبون نفهم به تمام معنادعوا کردم ... می گم خانوم محترم مگه توی قولنامه امضا نکردی مگه ما نگفتیم که ممکن وسط سال بگیم تخلیه کن ... می گه اخه دم عیدی می گم مادر جان دم عید کجا بود من از اول بهمن گفتم یعنی دقیقا دو ماه قبل عید ... دم عید یعنی یک هفته مونده به عید شما 60 روز وقت داری خونه پیدا کنی بعدم قرارمون بود بعد با اهنگ نفرین به من می گه خداااا انقدر بهتون بده که نتونین جمع کنین گفتم اینقدر خدا خدا نکنین به جاش برین دنبال جا بگردین مردم ازاری نکنین ... کرایه هم که 5 ماهه ندادی می گه به خدا می دم گفتم دیگه نمی خوام ( توی پرانتز هم بگم اوضاع مالیش خوبه و خونه رو نصف قیمت دادیم داره دوساله زندگی می کنه و با همین داد و بیداداش تونسته هر کاری می خواد بکنه ) خلاصه که اعصاب ندارم :(

دختری که موهای خوشگلش رو بافته بود!

یکی از سرگرمیهای آقای خونه اینه که از من می پرسه چشای فلانی چه شکلیه و من چشام رو براش لوچ می کنم به شکل همون فلانی و دوتایی غش غش می خندیم به ی چیز مسخره خلاصه روزی چند بار تمرین می کنم این شکلک در اوردن رو ... اینارو گفتم که بگم من از این شیرین کاریها بلدم و بگم که امروز توی مترو ی مادرو دختری وارد شدن و از همون اول دختر تپل خوشگل که ست قهوه ای زیبایی پوشیده بود و موهای بلند خوشگلش رو بافته بود داشت غر می زد که چرا جا برای نشستن نیست؟ چرا بایدهمیشه سرپا بمونم من ؟؟ مادره خیلی منطقی براش توضیح داد که ... ( مهم نیست ایناش ) اومدن رفتن یک گوشه ایستادن بین من و اون ی شیشه فاصله بود ی خانوم 40 ساله ای برای این که به حرفش بیاره و ارومش کنه بهش گفتم ببین منم ی دختر دارم مثل تو می خوای باهاش بازی کنی ؟ چند تا عروسک داری ؟ دختر من 15 تا عروسک داره !!! در نهایت دختر تپل خوشگله جواب داد من 55 تا عروسک دارم بعد هم روش و کرد طرف شیشه و دماغ و دهنش و چسبوند و چشاش و نوچ کرد... خندیدم !!بعد منم دقیقا همین کار رو براش انجام دادم چنان بلند خندید که همه برگشتن مارو نگاه کردن خودمو جمع و جور کردم گفتم اگه خسته شدی بیا روی پای من بشین !!! گفت نه خسته نشدم هنوز و دوباره همون کار رو کرد! منم براش با شدت بیشتر همون کاررو کردم بازززززززز بلند خندید این بار برگشت گفت الان خسته شدم بیام روی پات بشینم ؟ گفتم بیا ... وای خدای من ... ماشاالله به زور تونستم بغلش کنم و بذارم روی پام (اما اونقدری که سنگین بود تپل دیده نمی شد ) خلاصه یکم که گذشت دیدم اذیت دارم می شم... یکم جابه جا شدم از کناریم هم خواستم که یکم تکون بخوره که این بچه بشینه گفتم عزیزم بیا اینجا بشین دیدم شاکی نگام می کنه ! چشامو براش چرخوندمو گفتم اخه منم یکی مثل تو توی دلم دارم نمی تونم بغلت کنم... خدایااااااااا تا این و گفتم نمی دونی چه کار می کرد وسط مترو داد می زد که بذار نی نیتو ببینم :/ بعدم رو کرد طرف مادرش که تو برو خونه من امروز می خوام برم پیش دوستم !!! شاید بعد مدتها شیرینترین دختری بود که می دیدم ( بین خودمون باشه من زیاد با دختر بچه ارتباط خوبی نداشتم شاید هم به خاطر آریا بود که اینطور فکر می کردم ) مادرش باز هم منطقی براش ی سری توضیحات داد و گفت که باید ایستگاه دیگه پیاده شن ... تا این و گفت رومینا برگشت به من گفت خیلی دوستت دارم خیلی ! اسمت چیه ؟تازه می خواستم اسممو بگم که مترو ایستاد و مادر و دختری که ست قهو ه ای زیبایی پوشیده بود و موهای بلند خوشگلش رو بافته بود و منو خیلی دوست داشتو می خواست بیاد خونه ما از مترو پیاده شدن ...

اگه ی روزی !

گذشته لعنتی

وای امان از گذشته ... می کشه این گذشته ادمو ... یعنی ویرونت می کنه حداقل برای من اینطوره ... اگه به من بگن چی می خوای از روی زمین حذف بشه؟! چی می خوای نباشه ؟ می گم : گذشته ... دیوووووونه می کنه این گذشته منو ... می خوام فقط حال وجود داشته باشه ...اگه به گذشته ای که فکر می کنم خوب باشه هی حسرت می خورم که وایییییییییییییییی و هی ... اگه بد باشه ... داغونت می کنه ای من چه خری بودمو چه کارا که نکردمو چه بلاها که سرم نیومده و غیره ...خلاصه که گذشته رو نمی خوام ... یعنی چند وقته که نمی خوامش شاید دارم از ی چیزی فرار می کنم شاید ...از حسرت خوردن متنفرم می فهمید متنفرم :(

چند وقت با خودم می جنگیدم که اینجا جای من نیست و ... حالا باز می گم اینجاجای من نیست هی ... دیووونه شدیم رفت والا به خدا ...