داشتم بعد ماهها ارشیو وبلاگ رو زیر و رو می کردم دیدم اوه قبلا چه برو و بیایی داشته این بلاگفا یاد اون روزا افتادم سیرترشی دوست داشتنی . هستی مهربون وای مودی ناز و همیشه ان لاین با اون پستهای پشت سر همش(کجایی مودی خوبی؟) ... و خیلی های دیگه ! دلم برای اون روزای بلاگفا تنگ شده به قول معروف روزهای داغ و طلایی بلاگفا بود چه قرارها که گذاشته نشد و چه نسکافه ها و کیکهای شکلاتی که خورده نشد ... اینم از روزهای داغ و طلایی بلاگفا که گذشت و تموم شد ... نمی خوام اینارو بگم همینطوری رفتم دور زدم دلم گرفت ...

این روزا ی چیزی خیلی فکرمو مشغول کرده اونم اصرار مادره و خواهر بزرگه به برگشتن من به ایرانه! جدا نمی دونم چه کار کنم می شینم به خوبیهای برگشتن و به دوری اینجا و به خیلی نکته های مثبت و منفی قضیه فکر می کنم حتی برای خودم صحنه سازی می کنم وای پرنده می خرم اکواریوم هم کلی گلدون می ذارم توی خونه اوه فلان مسافرت رو می رم اصلا هر ماه می رم شمال یا نه هر ماه یکی از شهر ها رو می رم چه می دونم کلی نقشه های عجیب و غریب می کشم و به قولی می خوام به خودم وعده وعید بدم که بتونم برگردم اونجا اما نهایتا  گیج گیج می شم بعد...بعد نداره دیگه بعدش!!! این شکلی می شم دیگه ... خلاصه هر کی شنید که می خوام برگردم  یک فحش ابدار نثارم کرد اما از همه جالبتر عکس العمل دوستم بود که شمال زندگی می کنه...

من : با مهندس صحبت کردم می گه فکر خوبیه هر چند خیلی سخته اما اگه بدی دست پیمانکار برات انجام می ده ...

دوست شمالی عزیزم : خب اره مهندس کارش همینه بگه خوبه یعنی خوبه اما اگه بخوای این کارو بکنی خودت هم باید بالا سرش باشیا ... نه فکر نکنم بشه چون نیستی ..

من : خب میام ایران دیگه تابستون

دوست شمالی عزیزم : نهایتش یک ماه اینجا باشی مابقیش چی؟!!! به نظرم ولش کن ی کار دیگه بکن نمی ارزه به دردسرش اصلا این روزا به نظرم زیادم به درد نمی خوره این کار ولش کن ...

من : ااااااااااااااا فرح همین الان می گفتی خوبه (اسمش لو رفت :))) از دهنم پرید ) بعدم من می خوام برای همیشه برگردم دیگه مگه نگفتم مامان و خواهر بزرگه پدرم و در اوردن که برگردو اینا ...

فرح: نهههههههههههههههههههههههههههه ( در حالیکه داد می زنه )

من :چرا اخه ؟

فرح : من کلی با تو پیش حسین(شوهرش )ودوستاش و دوستای خودمو حتی متینا(دخترش)پز می دم بعد تو برگردی من چه کار کنم :(((

من : :))))))

یعنی خداییش من چه کار کنم با این دوست نازم ؟؟؟ نه که فکر کنین شوخی می کردااااااا خیلی هم جدی می گفت از اون روز هم با اس ام اس و زنگ زدن و اینا همش در حال تهیدید کردنه که جرات داری برگرد ...

حالا هم گذشته از شوخی! مثل چی تو گل (به کسر گ ) گیر کردم نمی دونم باید به حرف مادرم گوش کنم و برگردم که ... یا بمونم اینجا و سرکار نازنینم باشم و به زندگی اروممممممممممم و لاک پشت وار خودم ادامه بدم ؟؟ شما بودید چه کار می کردید؟اینو هم بگم که من شدیدا ایران رو دوست دارم و زندگی کردن توش رو هم و کلی دوست دارم اونجا که بیام می تونم خیلی باهاشون خوش بگذرونم از لحاظ کاری هم زیاد مشکلی نیست چون می تونم پیدا کنم ... فقط یک مشکلی هست اونم این که ... بگمم؟؟؟؟ یک هفته که می مونم ایران بعد با کله بر می گردم اینجا

ای کاش آدمی
وطنش را مثل بنفشه‌ها
در جعبه‌های خاک
یک روز می‌توانست
همراه خویشتن ببرد
هر کجا که خواست