عزیزم !

من شدیدا به عکس جغد یا به قول خودم بوف حساسیت دارم ... اینم بوف هندونه ای ... عکسش رو از یه بنده خدای خوشگلی دزدیم بعدم منبع نمی دم دلم می خواد می خوای چه کار کنی مارپل جان هااااااا ...

دیگه این که این روزا دارن می گذرن اما چه جوریش بماند ... محسن تو مرخصی سربازی به سر می بره تمام دیروز رو با هم حرف زدیم کلی عکس نشونش دادم و یک عکس که از اون گرفته بودم ... می گه آجی دارم می رم اما ندیدمش منم گفتم کاری نداره دست مامان و بگیر برو خونه اشون چه اشکال داره ( تقریبا هر دو تا خانواده راضین به این وصلت ) هر دوتاتون خوشحال می شین قول می دم اصلا هم بد نباشه ... قراره امروز برن ... به محسن یاد می دم که چطور باید دوست داشته باشه که چیامهمه که ... می گه اون چی ؟ تو همه اش به من می گی اگه اون اینطوری نباشه اگه بد رفتار کنه چی ؟ می گم اول تو باید محبت کنی تو باید عشق داشته باشی توی کارات قول می دم اون هم خوب باشه مگه می شه به کسی محبت کنی اما نفهمه ... بهش می گم که سعی کن زندگیت رو سر چیزهای الکی خراب نکنی سعی کن به حرف دلت هم گاهی گوش کنی می گم که حالا که دوست داری ببینیش چه اشکالی داره بری ببینیش از همین لحظاتتون لذت ببرین می گم و می گم و آخرش می گم : خب عزیزم مراقب خودت هم باشه می گه باشه بای ! دعواش می کنم می گم یاد بگیر نشون بدی و ابراز کنی به کسایی که دوستشون داری می گم یک عزیزم شنیدن از زبون کسی که دوستت داره و دوستش داری کافیه تا روزت ساخته بشه ... می گم من از اول حرف زدن ۱۰ بار گفتم عزیزم جانم خوبم تو نباید یک بار بگی ؟؟؟!!!... می گه سختمه ! اما اخر حرف زدن می گه خداحافظ آجی جونم ...

....

دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود

               تا کجا بازدل غمزده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی

                  جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود می دانست 

                 وآتش چهره بدین کار برافروخته بود

گرچه میگفت که زارت بکشم میدیدم  

                که نهانش نظری با من دل سوخته بود

کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل  

             در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت 

          الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد 

                 آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ 

          یا رب این قدر شناسی زکه آموخته بود


هی من از این لیلا حساب می برم یک روز خوب و سر حال می نویسم هی روز بعد یادم می ره ... گفتم زودتر یه پست دیگه بذارم قبل این که کشته بشم ... من یه چیزی می گم شما یه چیزی می شنوید در مورد لیلی اما خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه ( آیکون فرار با شدت تمام ) لیلی ازت خوب تعریف کردم ؟ خب بهت می گم بگو برام کادو تولد چی خریدی نمی گی

دلتنگم حتی برای تو که نیستی ...

شدیدا خوابم گرفته چیزی یا کسی نیست که باعث بشه نخوابم این خودم هستم که همیشه باعث و بانی همه چیز بودم و شدم و ... دام برای این که کسی بهم بگه چه کار کنم یا نکنم دلم برای این کسی حتی باهام دعوا کنه تنگ ... نمی تونم بگم تنگ شده چون مدتهاست شایدم اصلا نبوده شایدم بوده نمی دونم اما دلم برای همه چیز این زندگی تنگه حتی تو ...


وقتی باید بخوابی که زود خوابت ببرد.خوابت اگر نبرد، تنهایی شروع می‌کند به پیش آمدن، دلتنگی ‌ها آوار می ‌شوند.بعد شروع می‌کنی خاطره‌ ها را مرور کردن، ولی همیشه‌ تکه‌ ی تنهایی راه برگشت  خاطره‌ هاست که یادت می اید بعد یک ‌چیزی توی سینه‌ات جمع می‌شود، مچاله می‌شود انگار. بعد بغض می‌کنی، بعد گریه ‌ات می‌گیرد. بعد باید مواظب باشی صدای گریه ‌ات آن‌قدر بلند نشود که بقیه را بیدار کند. هربار که می‌خواهد پایان بگیرد یک خاطره ‌ی دیگر آوار می‌شود. مچاله می‌شوی توی تخت. بالش خیس شده، این ‌طرف دیوار است، دیوار و دیوار، تا سقف. می‌توانی پیشانی‌ات را فشار بدهی به دیوار تا حجم دلتنگی تحمل‌ پذیرتر شود . گریزی نیست.
منوچهر آتشی
 

نقاشی صادق هدایت

دلم !

دلتو امانت بده دست خدا

ببین چه آروم و بدون دغدغه برات نگهش می داره

بهترین امانتداره آخه ...


یکی اینو وقتی خیلی بهم ریخته بودم بهم گفتم اما این که اینو کی به من گفت یادم نیست اما خدایا از امروز دلم مال خود خودت تمام دوستهام هم شاهدن اینجا... از بنده ات که خیر ندیدیم امیدوارم تو خوب نگهش داری ...

زندگی !

محبت همه چیز را شکست می دهد و خود شکست نمیخورد  "  .

 تولستوی

تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند " .

 گراهام بل 


پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی"  .

مهاتما گاندی
 گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانید ، کشف خواهد شد "  .

 جبران خلیل جبران

بهترین چیزها زمانی رخ می دهد که انتظارش را نداری".

 گابریل گارسیا مارکز

باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند ".

 فردریش نیچه

آنكه مي تواند ، انجام مي دهد،آنكه نمي تواند انتقاد مي كند

 جرج برنارد شاو

 ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم "  . 

شوپنهاور

در برابر گذشته بمیر ...

خب انگاری عکس خونه باز نمی شه برای این پست یه چیزی می نویسم ...

آینه ی آسمان و ابر و کوه

سنبل های وحشی در غروبی دل انگیز

ابله كسي است كه مدام اعتماد مي كند ؛ ابله كسي است كه به رغم تمام تجارب
خويش باز هم اعتماد مي كند . او را فريب مي دهيد ، به شما اعتماد مي كند ؛ باز او
را فريب مي دهيد ، او اعتماد مي كند ؛ دوباره او را فريب مي دهيد و او اعتماد مي
كند . سپس مي گوييد كه او يك ابله است ، او نمي آموزد . اعتماد او عظيم است ؛
اعتماد او چنان خالص است كه هيچكس نمي تواند آن را آلوده كند .
به مفهوم تائو ، به مفهوم ذن ، يك ابله باش . سعي نكن ديواري از دانش پيرامون
خود ايجاد كني . هر تجربه اي كه به سراغت مي آيد ، بگذار بيايد ، و سپس آن ر ا
رها كن . ذهن خود را مدام پاك كن ، در برابر گذشته بمير تا در زمان حال بماني ،
اينجا و هم اكنون ؛ گويي تازه متولد شده اي ، گويي يك نوزاد هستي . در آغاز اين
كار بسيار دشوار خواهد بود . همه جهانيان از تو سوء استفاده خواهند كرد ... بگذار
بكنند . بيچاره ها ، حتي اگر مورد فريب و نيرنگ و سرقت واقع شدي ، بگذار اينها
اتفاق بيفتد ، زيرا آنچه كه به راستي از آن توست نمي تواند به سرقت برود ، آنچه
كه واقعاً از آن توست را هيچكس نمي تواند از تو بربايد . و هر بار كه نگذاشتي
موقعيت ها فاسدت كنند ، اين فرصت به صورت يك انسجام دروني درخواهد آمد و
روح تو متبلورتر خواهد شد .

اشو ذن تاروت  Osho Zen tarot


من همون ابله هستم باور کنید بارها و باها همون ابله بودم امتحان کنید یه زمانی می رسه که دیگه نامردیها و نا مهربونیها دیگه اذیتتون نمی کنه و آروم و بی صدا از کنار اون ادم ... می گذرید ...

نسل سوخته

انگاری که دل پری داره شروع می کنه دخترای ایرانی و خارجی رو مقایسه کردن می گه دخترای ایرانی  پر توقعن هیچ وقت راضی نمی شن هر کاری که براشون بکنی باز هم نمی گن ممنون ! فکر می کنن وظیفه اته... اما به جاش خارجی ها با یه لطف کوچیک شرمنده ات می شن و کلی ذوق می کنن میام حرف بزن و بگم که اینطور نیست ...اما اجازه نمی ده حرفش رو ادامه می ده ... مثال می زنه که یک بار چطور یک دوست خارجی رو سر راه که به منزل می رفته اون رو هم رسونده به مقصد و از نهایت سپاسگذاری اون می گه و این که چقدر ذوق کرده بابت این کارش ... میام بگم این کار یه ایرانی رو هم خوشحال می کنه و براش مهمه اما باز هم ادامه می ده و هی مثال می زنه ... می گه یه دختر ایرانی تا زمانی دوستت داره که پول داشته باشی و خرجش کنی باز می گه که چقدر برای راضی کردن یه دختر ایرانی باید خرج کرد که باید حتما رستورانی که می بریش پر از ستاره باشه که باید براش بهترین مارک رو بخری که باید ... که باید... دیگه هیچی نمی گم فقط گوش می دم به حرفاش ...وقتی می بینه دیگه تلاشی نمی کنم که چیزی بگم می گه خودت و مقایسه نکن فقط خودت و نبین از دل خودت حرف نزن تو زیاد تجربه نداری و گرنه می فهمیدی و می دونستی من چی دارم می گم می گه که چون من خیلی کم رفت و امد داشتم پس خیلی چیزها رو ندیدم و نمی دونم و حتی نمی تونم درک کنم یه جورایی راست می گه اما ...می دونی چی مدام تو کلم می چرخه اونم این که پسرا چی پسرای ایرانی چی اونا چه کار می کنن جز اینه که تا شصتشون خبر دار بشه دختره دوسشون داره دیگه واویلا می شه دیگه تلفنیه که جواب داده نمی شه دیگه بی محلیه که می شه دیگه ... ادامه نمی دم اما یه چیزیو می دونم دوره بدی شده جوری که من ترجیح می دم توی همین دنیای خودم بمونم تا اینکه بخوام با کسی که از بودنش و رفتنش وکاراش  ... اطمینان ندارم  تقسیمش کنم می فهمی که چی می گم ؟! یه بار داشتم به دوستی می گفتم که این روزا انگار دختر و پسرای ایرانی توی جنگ با هم بسر می برن یه لج و لجبازی جانانه با هم راه انداختن طرف رو تا جایی که جا داشته باشه می خوان داغون کنن اصلا از افتخارات هر کدومشون اینه که ... چی بگم ؟ همه می دونیم یه جورایی فقط این که من همیشه حسرت می خورم توی دوره بی عشق و محبتی داریم روزهای جوونیمون رو طی می کنیم ... من همیشه می گم ما نسل سوخته هستیم نه حجب و حیا و ... گذشته رو داریم نه بی باکی و بی مهری اینده ها رو ... هر کدوم از اینها که باشیم خودمون نیستیم همینه که تنهاییم .


می گم می دونی گاهی با خدا دعوام می شه ...بهش می گم  خدلیا یعنی یکیو مخصوص من نساختی ؟

 

همیشه باش !

بین بودن یا نبودن من بودنت رو انتخاب می کنم ...


الهام ازراهنماییت و بودنت ممنونم ...

پشت دریاها شهریست ...

پشت درياها شهري است

که در آن پنجره‌ها رو به تجلّي، باز است

بام‌ها جاي کبوتر‌هايي است، که به فواره هوش بشري مي‌نگرند

دست هر کودک ده‌ساله شهر، شاخه معرفتي است

مردم شهر به يک چينه چنان مي‌نگرند

که به يک شعله، به يک خواب لطيف

خاک، موسيقي احساس تو را مي شنود

و صداي پر مرغان اساطير، مي‌ايد در باد.

پشت درياها شهري است

که در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است

شاعران، وارث آب و خرد و روشني‌اند

پشت درياها شهري است!

قايقي بايد ساخت... !

از خواب که بیدار می شم انگار چیزی کشف کرده باشم مدام با خودم تکرار می کنم با خودم هی چیزی رو که بهم الهام شده رو تکرار می کنم هی به خودم پوزخند می زنممممممممممم...انگار بهم الهام شده دردم چیه خدایا به جای این که هی یاد اوری کنی که چمه خوبم کن ... خدایا بهم ارامش بده خدایا ....:هی من اصرار می کنم تو خدابا هی محلم نده خب ؟

خوشبختی فاصله بین این بدبختی، تا بدبختی بعدیه

وقتی می خوام بدبخترین ادم دنیا بشم کسی به گرد پام هم نمی رسه اون وقت با خودم کاری می کنم که مرغای اسمون هم به حالم گریه می کنند داشتم فکر می کردم الان باز نوگل شاکی می شه که تکلیف مارو روشن کن که این جمله رو توی وبلاگلنگدراز خوندم :  خوشبختی فاصله بین این بدبختی، تا بدبختی بعدیه  کلی به خودم امیدوار شدم...

 کاش می تونستم کاری برای خودم بکنم کاش می شد ...

دیروز داشتم کار می کردما داشتم خودمو می کشتم بس که کار بودا اما انگار توی این دنیا نبودم می دونی چیه نه که الان اتفاق خاصی افتاده باشه ها نه اما انگاری خورده توی ذوقم ... تا این که تو زنگ زدی حالا خدارو شاکرم بذار بگم بذار از نیمه پر لیوان روزها و شبهام بگم ...می خوام امروز گله نکنم می خوام از چیزی بگم که خدارو به خاطرش شاکرممممممممم خیلی هم اونم داشتن ... بذارین بگم اصلا ...من عاشق لحظاتی هستم که با عالیه مثل دو تا خواهر با هم بحث می کنیم و همیشه هم مامان طرف من رو می گیره من عاشق وقتهایی هستم که به عالی می گم برام کاری بکن و نمی کنه بعد شکایتش و پیش مامان می برم و مامان می گم عالیه ببین اعظم چی می خواد یا حتی به عالی دستور می ده کاری و بکنه و من ابروهامو براش تکون تکون می دم که یعنی من برنده شدم ( کاری که حتی یه بار اشتباهی در مورد برادر عالی هم انجام دادم وقتی مامان گفت چمدون اعظم و براش ببر پایین من براش اینجوری کردم  ) من عاشق خواهر جدید خوشگلم هستم من عاشق همین مهربونی ها هستم نه خسته می شم نه سیر می شم ...

 

من عاشق حرف زدن با تو هستم من عاشق دیدن این همه شباهت بین خودمو یه مخلوق دیگه خدا هستم من ... هیچ کی تا حالا نشده مثل تو و اعظم به من ارامش بده دیروزو یادته اولش صدام در نمی یومد بس که به هم ریخته بودم ۱۰ دقیقه که حرف زدم همه چیز عوض شد همه چیزا من انقدر اروم شدم که همه اون همه ناراحتی به چشمم هیچی اومد من عاشق لوس کردنام برای تو هستم وقتی که حتی برام موهامو شونه می کنی حتی رنگ شالمو انتخاب می کنی و خودت رو سرم مرتب می کنه انقدر لوس می شم که اون وقتا که پیش تو هستم اندازه یه بچه ۵ ساله فکر می کنم تو برام مثل یه مادر رفتار می کنی حواست انقدر به همه چیز هست که من حتی فکر هم نمی کنم دلم خواست دلم اون لوس کردنای بی حد و حصرم رو خواست و تو انقدر نازمو می کشی که من هر لحظه لوس تر می شم فکر کن انقدر می گم که لج عالی هم در میاد اون روز داشت موهامو سشوار می کرد به عالی گفتم اما لیلا اینجوری سشوار نمی کنه اونم یکی زد پس سرمو گفت پس برو پیش همون لیلات که باز اگه مامان نبود من می موندمو موهای وزوزیمممم گفتم مامان دلم تنگ مامان شد وقتی می گه لیلا اون ترشیهای اعظم جا نمونه دلم برای محمد و مریم تنگ شد دلم برای نون بربری که بابا خرید اون روز تنگ شد دلم برای اون همه کدبانو بودن و چند جور غذا پختنت تنگ شد که اگه نمی دیدم باورم نمی شد

ادامه دارد ...

...

اومدم می بینم نت پسورد می خواد ... منم نه که با این چیزا از رو می رم با بند  پ پسورد رو گیر میارم بعد می شینم مثل غریبه ها به همه اروم و بی صدا سر می زنم ...

دارم کتابخونه دوستم رو می بینم ناخوداگاه دستم می ره یه کتاب رو برمی دارم می بینم نوشته خواهر خوبم ن... اسفند ۸۰ هیچی نمی گم فقط می ذارمش توی چمدونم از اون روز تا حالا هی اتفاقی صفحاتش و باز می کنم هی می خونم هی ...

این روزا کارم شده کار کردن و قره قروت خوردن الان از شدت پایین اومدن فشارم ... چی بگم خود کرده را تدبیر نیست ...

از دست کسی از دست چیزی ناراحتم خیلی هم خودش می دونم اما ...