عزیزم !
من شدیدا به عکس جغد یا به قول خودم بوف حساسیت دارم ... اینم بوف هندونه ای ... عکسش رو از یه بنده خدای خوشگلی دزدیم بعدم منبع نمی دم دلم می خواد می خوای چه کار کنی مارپل جان هااااااا ...
دیگه این که این روزا دارن می گذرن اما چه جوریش بماند ... محسن تو مرخصی سربازی به سر می بره تمام دیروز رو با هم حرف زدیم کلی عکس نشونش دادم و یک عکس که از اون گرفته بودم ... می گه آجی دارم می رم اما ندیدمش منم گفتم کاری نداره دست مامان و بگیر برو خونه اشون چه اشکال داره ( تقریبا هر دو تا خانواده راضین به این وصلت ) هر دوتاتون خوشحال می شین قول می دم اصلا هم بد نباشه ... قراره امروز برن ... به محسن یاد می دم که چطور باید دوست داشته باشه که چیامهمه که ... می گه اون چی ؟ تو همه اش به من می گی اگه اون اینطوری نباشه اگه بد رفتار کنه چی ؟ می گم اول تو باید محبت کنی تو باید عشق داشته باشی توی کارات قول می دم اون هم خوب باشه مگه می شه به کسی محبت کنی اما نفهمه ... بهش می گم که سعی کن زندگیت رو سر چیزهای الکی خراب نکنی سعی کن به حرف دلت هم گاهی گوش کنی می گم که حالا که دوست داری ببینیش چه اشکالی داره بری ببینیش از همین لحظاتتون لذت ببرین می گم و می گم و آخرش می گم : خب عزیزم مراقب خودت هم باشه می گه باشه بای ! دعواش می کنم می گم یاد بگیر نشون بدی و ابراز کنی به کسایی که دوستشون داری می گم یک عزیزم شنیدن از زبون کسی که دوستت داره و دوستش داری کافیه تا روزت ساخته بشه ... می گم من از اول حرف زدن ۱۰ بار گفتم عزیزم جانم خوبم تو نباید یک بار بگی ؟؟؟!!!... می گه سختمه ! اما اخر حرف زدن می گه خداحافظ آجی جونم ...
