سال نو مبارک

اینم از سال ۸۸ که تموم شد و رفت و ...

سال نو همگی مبارک باشه برای همه بهترین آرزوها رو دارم.

دوستتون دارم

 

اس ام اس یا ...

*چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
اي طرفه نگارم
از دوري صياد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم

** چه شعر قشنگی! اما این صید و صیاد کی هست حالا؟؟؟؟؟

*صید منم و صیاد تویی.

من مانی هستم ۲۷ ساله از تهران می شه بیشتر با هم اشنا بشیم ؟ اسمتون سنتون کجایی هستین؟

**من نمی شناسمتون.

شماره من و از کی گرفتین؟بعدم خوب نیست که اینجوری بدون اطلاع صیاد صید بشینااااااا

* شما قبلا یک بار شماره من و اشتباهی گرفته بودید و با هم حرف زدیم ! اونجا بود که صید و صیاد اشنا شدن حالا اگر بخوای بیشتر اشنا می شیم ...

**شما می دونید که این شماره که دارید اس ام اس می دید خارج از ایران ؟؟؟ اگه که می دونید و حتما می دونید پس من چرا به شماره شما زنگ زدم؟معمولا اینجور مواقع طرف ادم یک آشناست که حالا یا می خواد سر به سر بذاره یا ...

*عرض کردم شما اشتباهی تماس گرفته بودید.من هم می دونم که شماره شما موبایل دوبی به خاطر همین خواستم ی اشنا اونجا هم داشته باشم .

** اهان چه جالب!

*" من نه می خوام مزاحمتون بشم نه قصد سر به سر گذاشتن دارم نه ... فقط اگه می خواید می تونید با هم بیشتر آشنا بشیم


** چقدر مهربونید شما که به من اجازه می دید که اگه خواستم باهاتون بیشتر اشنا بشم !

میام تو پی نوشت توضیح می دم جریان چیه و یک سری اس ام اس دیگه هم براتون می ذارم که ببینید چقدر من رو دور شانسم این روزا

ادامه دارد...

 

 

Image and video hosting by TinyPic

من هرگز به آینده فکر نمی کنم چرا که خودش به زودی خواهد آمد

آلبرت انیشتین

 

انگاری این داستان نمی خواد تموم بشه ...


برام دعا کنید لطفا ...

قورمه سبزی !!

علی پسر خواهره حموم که می ره موهاشو نمی شوره عین این خارجیهای پلشت (به لهجه مشهدی یعنی کثیف!) بعد ما با دعوا و مهربونی و پرتاب لنگ دمپایی می فرستیمش دوباره بره حموم و تاکید می کنیم دوبار باید موهاتو با شامپو بشوری (اخه نمی دونم چه کاریه اون که می دونه حتما موهاش و چک می کنیم چرا باز هم این کارش رو تکرار می کنه ؟؟؟!!!!) تازه چک کردن معمولی هم نه بو می کنیم خواهره یک بار باز می گه برو پیش خاله اعظم باز من بو می کنم سرش رو نهایتا هر دوتا با هم می گیم اه اه بوی قورمه سبزی می ده کله ات!! اون روز بعد بررسی ما و بعد این که گفتیم دوباره می ری حموم و موهاتو دوبار با شامپو می شوری با بغض برگشته می گه شما همیشه که از بیرون میاین خونه و قورمه سبزی داریم می گین به به چه بوی قورمه سبزی چی شده حالا موهای من که بوی قورمه سبزی می ده اه اه شد!!!:))))


فروغ هنوز هیچ خبری نیست من هنوز تصمیمی نگرفتم !!!

بوی خاک بارون خورده !


شاید حالا دیگه باید این نکته برای همیشه یادمون بمونه که، زمانی باید سفره دل‌مون رو بدون حضور اون یکی پهن زمین کنیم و این حق رو بخودمون بدیم که به تنهایی ببریم و بدوزیم و به زور لباس آماده شده‌ی عجولانه‌ی بدون پرو رو توی تن و بدن دیگری کنیم و بدون حضور قاضی و متهم و وکیل مدافع، حکم صادر کنیم و بواسطه اون حکم، قضاوت کنیم که مغزمون پر شده نه دل‌مون!

پس بیا تا به هم قول بدیم که از این پس همه‌ی اون دلتنگیها و دل نگرونیهای عصر جمعه و عصر شنبه و عصر همه‌ی اون یکشنبه‌های طولانی، همه‌ی اون بهانه‌گیرهایی رو که بواسطه کمرنگ شدن لحظه‌ایی حضور دیگریست رو تحمل کنیم و بدون تشکیل دادگاه، حکمی صادر نکنیم که بواسطه اون، عشقی بیگناه رو سالها به زندان ابد محکوم کنیم. بیا تا از این به بعد توی تموم اون لحظات دلتنگی و نبودن‌هامون، چیزی رو نگیم که بعدا نتونیم اون زخم عمیق نشسته بر دل و جون و روح و روان دیگری رو جبران کنیم، این جمله رو خودت گفتی، یادته؟! پس بیا و همه‌ی اون حرفهایی رو که قراره از جنس دلتنگی و دل‌نگرونی باشه، حرفهایی که نیاز به یه آغوش گرم و ناز و نوازش و یه نگاه مهربون و اگه یه کم شانس هم داشته باشیم نم بارونی بیاد و بوی خاک بارون خورده توی هوا موج بزنه رو وقتی بگیم که فاصله‌ها مثل امروز و دیروز، از اینجا تا ناکجاآباد نباشه.

شاید باید همه اون حرفهای حسی و همه اون حرفهای دلی رو وقتی زد که یکی داره موهات رو نوازش میکنه. همون وقتهایی که قراره نگاه‌هامون با هم حرف بزنه. شاید با بودن این همه فاصله فقط و فقط باید حرفهای خشک منطقی زد. حرفهایی که نیازی به نگاه و لمس و عطر تن تو نداره. همه حرفهایی که آخر دو دوتا کردن‌هاش چهار میشه و خب رسیدن به این عدد چهار که دیگه نه نیاز به حس داره و نه لمس و نه نگاه و نه بودن در کنار هم. هر جای این سقف بلند که باشی جواب دو دوتا، چهار تا میشه. پس شاید باید منتظر بمونیم تا توی یه عصر تابستونی خیلی چیزها رو بهم بگیم. خیلی حرفها رو. حرفهایی رو که هیچ وقت جواب‌شون به چهار منتج نمیشه. فقط خدا کنه که اون روز بارون بیاد.

یکی که خوب می نویسه: از پشت یک سوم

پی نوشت

بعدا نوشت ۵۴۸ : داشتم پست رو نگاه می کردم و عکسهارو می دیدم یادم افتاد پارسال بهار بود که رفتم خونه ادمین و ایناز دلم براشون تنگ شد شاید توی خوابمون هم نمی دیدیم روزی همچین دوستیهایی برقرار بشه ...

قرار بود!

ستاره ای در کلمه بگذار و به اسمانم روانه کن

بسیار تاریکم ...!!!

عقاید یک دلقک

 

قرار بود عاشقانه زندگی کنم یادته ؟!

 

اعظم جووووونی نوشت :)

 

چند روزی اینجا هستم

عبور از پیچهای الموت قسمت ...؟ !

پیش نوشت:جوون اعظم جوووونی اول این عکس رو ببینید این عکس اختصاصی تقدیم به ادمین بابت خونه دیدنیش چون شنیدین که می گن دفعه اول می ری خونه کسی باید چیزی براش هدیه ببری تازه چند روز پیش هم تولد اینجا بوده  

اول از همه سلام به همه و به بعضی ها مخصوصا

باید به استحضارتون برسونم که بنده شاید مدت بیست روزی می شه که دارم خودمو به صورتهای مختلف خفه می کنم که بتونم برای این ادمین عزیزتر از... ( امید من خودمو می کشم اگه به این ادمین عزیز ما بگی مموتی گفته باشم )پست بنویسم یعنی تو فکر کن توی این مدت همه جور اتفاقی افتاد از بودن مادر و پدرم اینجا کنسرت علی و جهاز برون خیالی من و جیغ جیغهای اریا و گریه ماریما و همه چیزززز اتفاق افتاد !باور کنید و من همه اینهارو مبسوط برای عزیز دل برادر توضیح دادم اما باز نشد که نشد این شد که امشب گفتم بنویسم یعنی اولش که به من گفت خیلی ذوق کردم حتی باهاش چونه زدم که من می خوام دو تا پست بنویسم اما خب انگاری سخته بخوای بری خونه یکی دیگه و بخوای تازه اشپزی هم بکنی براش نه ؟؟حالا از اینا که بگذریم من نمی دونم چرا تا میام اینجا یاد الموت می افتم ااااااااااا خب چرا دمپایی پرتاب می کنی به من چه اصلا بذارین چند تا عکس از الموت و پیچاش براتون بذارم که بفهمین من چرا هی یادش می افتم هان بهتر نیست اینجوری دور هم می شینیم عکس می بینیم به جای حرص خوردن تازه من هم احتیاجی نیست زیاد دست به قلم بشم ...

 

خب اینم از عکسها دیگه چه کار کنم براتون اهان سلام مدام جان خوبی که اره ؟اخه یه بوی سوختنی اومد

سلام نوگل جوونم قول می دم دفعه بعد به جای یه بنده خدایی با تو برم قول می دم قول می دمممممممم ( ایکون داد زدن و از دره پرت شدن )

بعدم این که این پست ادامه داره و هی بهش پی نوشت و پیش نوشت اضافه می شه الکی که نیست هی تزیین می کنم اشپزیمو ...

امروز بارون اومد اینجا از اون بارونهای پر سر و صدا و نازی  که نگاه نمی کنه چقدر غم داری و کی هستی و کجا هستی فقط با خودش برات شادی میاره ...

اومدم بگم شب همگی بخیر و دیگه این که می بوسیمتان :))

انواع !

بعضی دوستیها مثله قصه نوحه ، (بعضیا از ترس توفان میآن پیشت ) . بعضی دوستیها مثله قصه ی ابراهیمه ( باید همه چیزتو قربانی کنی ) . بعضی دوستیها مثله قصه مسیحه ( آخرش به صلیب میکشنت ). اما بیشتره دوستیها مثله قصیه موساست ، ( یه کم که دور میشی یه گوساله جاتو میگیره ...


کلا قاطی کردم مشخصه دیگه نه ؟!

دارم روزهای سختی رو می گذرونم دعام کنید خیلی محتاجم برای این که از پا در نیام دیشب که داشتم برمی گشتم خونه داشتم با گریه برای بابابزرگ تعریف می کردم که چمه من معتقدم اون همیشه مواظبمه براش می گفتم که این روزا دلم می خواست پیشم بود که خیلی به کمکش احتیاج دارم هر چند که الان هم هست من حسش می کنم اون هیچوقت برای من نمرد! 

 


...

بازی وبلاگی

بی دلیل و بی دعوت و بی بهانه بازی می کنیم

۱۱بهترین فیلمی که تاحالا دیده این: شهر فرشته ها این فیلم خیلی برام تاثیر گذار بود شاید تا حالا بیشتراز ۴بار دیدمش اما هر باربا احساس و با دقت نگاش می کنم

۲. بهترین دوست: من در واقع به دوست معمولی دوست نمی گم بنابراین دوستام همه بهترین هستن و همیشه بابت داشتن دوستهای خوبم خدا رو شاکرم  

۳.بهترین درس دانشگاه: من رشته ام رو خیلی خیلی دوست داشتم و از اکثر کلاسهاش لذت می بردم بجز عمومی ها فکر کن من از درس انقلاب و ریشه های ان ۱۰ شدم اونم ملاهه به زور به هم نمره داد

۴. سمج ترین فردی که توزندگیم باهاش سروکار داشتم: سمج ؟؟؟؟ اهان یادم اومد ی همکلاسی داشتم دوران راهنمایی بعد خیلی این بچه سمج بود ( حالا که فکر می کنم می بینم طفلی دلش محبت می خواست اخه فرزند خونده ی خانواده بود مادرش معتاد بود و پدرش فوت کرده بود ) تمام مدت عین کنه به من می چسبید خلاصه باهاش دورانی داشتیم ...

۵. وحشتناکترین صحنه ای که باهاش مواجه شدم: ماه رمضون شبهای قدر ما خونه یکی از ایرانیها می ریم برای احیا شب اول رفتیم اما شب دوم که رفتیم دختر خانواده که ۱۹ ساله اش بود ساعت ۶عصر موقع اذان تصادف کرده بود و فوت کرده بود دیدن مادر دختر که انگار سالها پیر شده بود وضجه هاش من و هنوزم ازار می ده ...

۶.بهترین سفری که تاحالا رفتم: من انقدرسفر رو دوست دارم که همه اشون برام خوب و دلنشینن اما زمان دانشجویی سه روزه رفتیم شمال اونجا خیلی خوش گذشت این توی ذهنم مونده ...

۷.خوشمزه ترین غذا: ماکارونی - قورمه سبزی - قلیه ماهی -دلمه مامانم - قیمه نثاربه خاطر دل ادمین

۸.خوش اخلاق ترین آدمی که تابحال دیدم: مامانم - یکی دیگه هم یادم بوداااااا

۹.بی مزه ترین ( بدترین غذایی ) که تاحالا خوردم: غذاها به نطرم همه خوبن بستگی به ذایقه و عادت غذایی ادما داره مثلا من غذاهای هندی رو می بینم حالم بد می شه مخصوصا اون غذاهاشون و که نارنجی می کنن اما خب خودشون دوست دارن اما بدترین غدایی که خوردم سوشی بود که از گلوم پایین نرفت ...

۱۰.باحال ترین فرد تو اقوام:نداریم اقا نداریم ...

۱۱.شیرین ترین روز عمرم: من روزی که اریا پسر خواهره دنیا اومد و خیلی دوست دارم و این بچه رو ی جور خاصی دوسش دارم

۱۲.ورزش مورد علاقه:شنا عاشق شنا هستم وای الان دلم خواست

۱۳.تاثیرگذارترین فرد تو زندگیم: خواهرام - و ی سری از دوستام مثل لیلا و اعظم

۱۴.بهترین خواننده مورد علاقه:سیاوش قمیشی - ابی - سلن دیوون

۱۵.بهترین بازیگر موردعلاقه م : پرویز پرستوی - علی نصیریان

۱۶.هنرپیشه زن موردعلاقه م: فاطمه معتمد اریا - گلشیفته فراهانی

۱۷.مسخره ترین ورزش: نمی دونم

۱۸.گرانترین هدیه ای که برای کسی خریدین: برای مامانم طلا خریدم

گرانترین هدیه ای که کسی برام خریده : خواهرو شوهر خواهرم به ترتیب لپ تاپ و بلک بری

۱۹.کادویی که دوست دارم برام بخرن: هممه چیزززززززززززززززز

۲۰.تلخ ترین خاطره:نداریم که

ببینین لیلا چی نوشته

راه گریزی نیست !

متاسفانه در آخر یک مَرد، یک مَرد است مثل بقیه مَردها.

مطرود