ای عشق چهره ابیت پیدا نیست

 

داشتم فکر می کردم چی به سر ما ادمها اومد چی شده که به این روز افتادیم چی شده این همه خسیس شدیم توی محبت کردن !!!؟؟؟ چی شده کارمون به گدایی محبت رسیده ...!؟چی شده که اخرش هم تنهاییم !! چی شده هر کی به تنهایی دنبال محبت می گرده ...؟ چی شده همه می گیم عشق می خوایم محبت می خوایم ارامش می خوایم اما فقط در حد حرف فقط ... و به نفر بعدی که سر راهمونه نمی دیدیم چی می شه که از همدیگه همه چیزو دریغ می کنیم جز دورویی جز سردی جز متلک جز حسادت جز سر هم کلاه گذاشتن و ...دیگه چی بگم که نگفتنم بهتره هممون هم همینطور هستیما وگرنه این همه قحطی محبت نبود بود؟؟

نوشتن دوست داشتنی ...

دلم برای روزهایی که می نوشتم روزهایی که می تونستم بنویسم روزهایی که بهانه برای نوشتن داشتم روزهایی که دوست داشتم بنویسم روزهایی که با نوشتن اروم می شدم روزهایی که نوشتن خوشحالم می کرد تنگ شده خیلی هم !!!

پاسخ بدهید!

به نظر شما ۲۰ شهریور چه روزی است؟

۱- روز چاپ اولین اسکناس اسلامی

۲-روز قدس

۳- روز ۱۷ شهریور

۴- جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید!

 

 

برای دیدن پاسخ به ادامه مطلب بروید

 

 

 

ادامه نوشته

یکی از اعضا مخوف زپرتی ها ...

سر دسته اشرار دستگیر شد


عسل نوشت:

دوستان من٬بدونید و آگاه باشد این اعظم مموتی به سرکردگی اون الینای مموتی که من اگه دعا کنم خودش می دونه چی می شه اینکارو کردن.خدا رو شکر که الینا چند روزه دیگه برای مدتی دسترسی به نت نداره و این اعظم هم نمی تونه تنهایی جفتک بندازه.ما زپرتی ها روحمون بزرگه . نمی تونید با این چیزا حیثیت ما رو خدشه دار کنید.همین الانش می تونم اینجا رو ببرم رو هوا اما ریز می بینم جفتتون رو

اعظم  مموتی خوشحالم که عکسم سوژه آپت شده چون چیزی نداشتی بنویسی

هیچی ...

این روزا شدیدا سکوتم حتی به چیزی هم فکر نمی کنم منتظرم که یکشنبه نتیجه ویزام بیاد نه ناراحتم نه خوشحالم نه ... هیچی هیچی هیچ حسی ندارم نمی دونم این خوبه یا بد هر چیه حتی تو خونه هم زیاد با کسی حرف نمی زنم... خودمو این روزا خاکستری می بینم نه سیاهم نه سفید حتی نه سبزم نه ابی نه قرمز نه ... هیچی نیستم هیچی تنهام فقط همین ...


پ . ن :دلم می خواد یه چیزی بگم که آروم شم اما حتی حرف زدنم هم نمی آد ... نه که خوب نباشم خوبم خیلی هم اما دلم گرفته دلم ...

نه دل مفتون دلبندی, نه جان مدهوش دلخواهی.... نه بر مژگان من اشکی, نه بر لبهای من آهی

 

خدایا دست بکش روی سرم ...

ی چیزی بگم بخندین این روزامیام که پست بنویسم می دونین چه کاری و هی تکرار می کنم ؟ می رم ارشیو خودم روساعتها می خونم بعد با هر نوشته ای کلی پرت می شم به گذشته ها و به همه چیزو همه چی و هر کی فکر می کنم خسته که می شم قسمت مدیریت و می بندم کامپیوتر رو خاموش و می رم می خوابم تمام این چند روز بدون استثنا این اتفاق افتاده برام ...

خب حالا ی اعترافی بکنم براتون که باز هم بخندین :))) دیدین هر نویسنده ای ی سبک نوشتنی داره حالا من نمی خوام بگم نویسنده ام اما فقط بخوایم فعل نوشتن رو در نظر بگیریم و به من بگیم نویسنده من فقط می تونم وقتی که می خوام غر بزنم بنویسم من وقتی که از دردا می گم می تونم بنویسم من وقتی که از چیزایی که اذیتم کردن می خوام بگم می تونم بنویسم من فقط وقتی رقیق و دل نگرانم می تونم بنویسم ...و دلیل این که این روزها نمی تونم بنویسم این هستش که نمی خوام هی بیام اینجا بگم ای خداااااااااااااااااااااااااااااا این که ترجیح می دم بیام ژست نوشتن رو به خودم بگیرم و هی برم پی کارم که هی نیاین بگین که ای بابا بازم نالیدی که !!!!!بعدم به من چه شما به حرفهام نمی خندین ...

وقتی بدبیاری می یاری همه چیزپشت سر هم اتفاق می افته وقتی هم که قرار خوب بشه اوضاع دیدین همه چیز دنبال هم میاد امیدوارم برای من امروز شروع خوبیها باشه اخه بعد کلی تلاش امروز تونستم امضا رو از کفیل بگیرم نه که نخواد امضا کنه پیداش نمی کردم بعد عصری ماشین رو برام اوردن شب هم ی اشنا اومد ویزای تایپ شده رو برد که بده برای اقدام برام دعا کنید... همچین جدی و از ته دل اها با دقت باشه که مو لای درزش نره ... وای خدایا چی می شد اگه تا عید فطر درست می شه بعد من ی سفر می رفتم شیراز فکر کن ...

من اگه خدا بودم گاهی وقت‌ها دست می‌کشیدم رو سر بنده‌هام یه جوری که گرمای دستمو رو سرشون حس کنن قشنگ که احساس تنهایی نکنن. به خدا(!) دلم می‌گرفت وقتی بنده‌هام گریه‌ی بی پناهی می‌کردن...
یادداشت های یک دختر حاجی
 
این روزها عجیب دلم می خواد یکی دست بکشه روی سرم جدی می گم حتی اگه خدا نباشه خب دلم می خواد با شما تعارف دارم با خودم که ندارم دلم ی محبت بی دریغ می خواد اصلا از ی طرف دیگه که به قضیه نگاه کنیم دلم می خواد یکی باشه که دوستش داشته باشه اون هم انقدر بد نباشه که بزنه توی ذوقم فقط همین شب خوش ...

 راستی مرسی بابت کامنتت خیلی لذت بردم پر بود از انر‌‌‌ژی مثبت از خوندنش شدیدا خوشحال شدم خوشحالم که اینقدر پاکی و زلال ...