...
اومدم می بینم نت پسورد می خواد ... منم نه که با این چیزا از رو می رم با بند پ پسورد رو گیر میارم بعد می شینم مثل غریبه ها به همه اروم و بی صدا سر می زنم ...
دارم کتابخونه دوستم رو می بینم ناخوداگاه دستم می ره یه کتاب رو برمی دارم می بینم نوشته خواهر خوبم ن... اسفند ۸۰ هیچی نمی گم فقط می ذارمش توی چمدونم از اون روز تا حالا هی اتفاقی صفحاتش و باز می کنم هی می خونم هی ...
این روزا کارم شده کار کردن و قره قروت خوردن الان از شدت پایین اومدن فشارم ... چی بگم خود کرده را تدبیر نیست ...
از دست کسی از دست چیزی ناراحتم خیلی هم خودش می دونم اما ...
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۸۸ ساعت 17:29 توسط بوف بینا
|