کسی چه می دونه از زندگی چی می خواستمو چی شد ! کسی چه می دونه چقدر نقشه ها داشتم برای لحظه لحظه زندگیم!! کسی چه می دونم وقتی خیلی شادم، وقتی خیلی می خندم !دقیقا این همون زمانی که قبلش یا بعدش ساعتها ضجه زدم کسی چه می دونه گاهی ... چه فرقی می کنه من اینجا هی بیام داد بزنم بگم چمه... چی می شه؟ مگه اوضاع فرقی می کنه؟!! درست می شه ؟همه چیز همونی می شه که من می خوام ؟اصلا بحث یه زندگی ایده آل نیست اصلا بحث یه کمبود نیست بحث این که " من " این رو نمی خواستم... اگه به من بود ...لحظه به لحظه اش رو یه زمانی برای خودم ساخته بودم اما دیگه الان بهش حتی فکر هم نمی کنم ...

اگر او بود، دو تایی می‏رفتیم آفریقای جنوبی. اسم‏مان را هم عوض می‏کردیم می‏گذاشتیم آقا و خانم جوزف.
هرکسی هم می‏پرسید اهل کجائید، جواب می‏دادیم: قطب جنوب.
اگر او بود...
 
می گه باز به هم ریختی اعظم ؟! دستمو می ذارم روی لبش می گم هیس بلند حرف نزن همه می شنون بعد می چرخم طرف پنچره چشمم که به خیابون می افته اشکام سرازیر می شه با عجله بر می گردم طرفش مثل همیشه نیست ...
 

این پست پارسال من هستش تقریبا همچین روزهایی امروز داشتم پستهای سال قبل رو می دیدم می خواستم ببینم سال پیش این موقع چه حسی داشتم این یکی از پستهاست ...

سلام
کسی چه میدونه چی میشه ..
کسی چه میدونه وقتی داری زیر نور مهتاب راه میری و هزار جور نقشه میکشی .. یهو کوکوی مرغ شب به خودش میاره آدمو که :
ای تو نگار خوش خیال .. زیر این چرخ کبود .. روی این گنبد نور .. با هزار حادثه ی به کمین نشسته و با هزار راه نرفته بر سرنوشتت ، به تماشای کدام تصویر نشسته ای ؟
تو با هزار هزار احساس و دل و عقل ، بر روی گسل زندگی ، آوار لرزه های کدام زلزله ای ؟
یه وقت به خودت میای که ای دل غافل .. کو اعظم خوش خنده ای که قلبی از طلا پشت اون مدال نقره ایش پنهونه ..
اونوقته که به نوشته های ساسان میخندی و میگی .. هی هی .. این منم .. همون اعظم شوخ کلاس 102 همون که گوشه ی ساختمون ادبیات ، سوراخ صندلی و شکاف دیوارش ، گیر خنده هاش بود و .. رونق محفل عاشقانه های درس و مشق و کلاس ، نگاه اعظمانه ی او بود
تابنده باشی ..

ساسان

این ی کامنت بابت این پست که من شاید تا حالا ده بار خوندمش ...