خب بالاخره قسمت شد من بتونم قسمت مدیریت بلاگفا رو باز کنم جونم براتون بگم این چند مدت شدیدا به من سخت گذشت همه چیز خوب بود اما ی دوست که قبلا خیلی دوستش داشتم باعث ی سری ناراحتی ها شد نمی خواستم بدون تحقیق حرفی بزنم اما خب نشد دیگه .... از این که بگذریم باید بگم اون سفر رو که گفتم به کیش به خیر و خوشی و با پوشیدن کلی لباس روی هم روی هم و عرق ریزان و خواهش می کنم و شما اول بفرمایین و قربان شما و تعارفاتی از این قبیل به انجام رسوندیم جریانش رو هم که می دونید چون خواهره مدیر هستش ما هم مجبور شدیم به این صورت با حجاب کامل (یک کم از کامل هم اونطرف تر بریم کیش و هی اه کشیدیم و هی دخترکان سودازده و الوچه و گیلاس و ... رو نگاه کردیم ـ امید درست گفتم ؟؟؟!! ـ ) از طرف دیگه مدتها بود این همه خانم و قربان شما و بفرمایید خواهش می کنم و ... ندیده بودیم که دیدیم مدیونید هر کی فکر کنه که من و خواهر وسطی چقدر بعدش بهشون می خندیدیم ... اما من ی چیزی رو متوجه شدم و اونم این که من دیگه تحمل به زور حجاب کردن رو ندارم تمام مدت عصبی بودم و بی حوصله این در حالیکه من اینجا با حجاب میام سرکار یعنی دقیقا با همون لباسهایی که اونجا بودم اما نمی دونم چم بود هر چیه که اصلا تحمل نداشتم با اون لباسهای کذایی برم کنار دریا برم راه برم برم رستوران غذا بخورم چون من معتقدم که هر لباسی مناسب ی زمان و ی مکان خاص ... اما با تمام این تفاصیل خوش گذشت به خاطر این که هر سه خواهر پیش هم بودیم ... اگه بخوام بگم که کیش چه جور جایی بود باید بگم ی شهر گرون به اندازه اینجا اما اروم و ساکت و بی صدا به قول خودم شهر بدون چراغ قرمز بود ... و مهمترین و قشنگترین چیزی که داشت و من شدیدا عاشقش شدم دریاش بود به نظرم بی نظیر بود دریایی که کفش دیده می شد و پر بود از ماهی های رنگی ... روز اخر خواهر بزرگه و گروهشون صبح ساعت نه بعد صبحانه رفتن ولی پرواز ما ساعت ۶:۳۰ عصر بود این شد که تا زمان تحویل اتاق یعنی ساعت ۱ ظهر خوابیدیم بعد اومدیم توی لابی نشستیم دیدیم حوصله امون سر رفت من پیشنهاد دادم بریم درخت سبز رو ببینیم راننده برخلاف اون اقا اولی که ما رو از فرودگاه اورد خیلی کم حرف بود و البته خیلی حرفه ای چون وقتی دید داریم فکر می کنیم چه کار کنیم بهمون پیشنهاد ی تور کیش گردی داد که چون وقت کم بود فقط درخت سبز رو دیدیم و ساحل صدفها رفتیم و دماغه که این اخری از همه بهتر بود جوری که من ساندویچی رو که خریده بودم خودم بخورم رو همه رو به ماهیها دادم خیلی جالب بود که ماهی های گوشتخوار به محض دیدن کالباس می یومدن و تیکه رو می گرفتن و می رفتن من مدام داشتم جیغ جیغ می کردم دیگه وقتی اون لاک پشت گنده هه به ارومی اومد از بین ماهی ها گذشت من دیگه غش کردم از خوشی بی نظیر بود ساحلش ... 


پی نوشت :

۱.کسی ی بوس کوچولو رو ندیده ؟؟؟ دعا کن نبینمت کشتمت معلوم هست کجایی؟؟؟

۲.روز معلم  رو به هستی نازنین عسل بانوی عزیزم و به خواهر بزرگه نازم تبریک می گم قرار بود منم ی روز معلم بشم که خوشبختانه نشدم

۳.دیروز موقع رسوندن علی به کلاسش توی باشگاه ایرانیان ی مرغ مینا تازه دنیا اومده دیدیم که افتاده زمین رفتم از سر راه برداشتم گذاشتمش کنار که ماشینا لهش نکنن ... ماریما با ذوق داد زد اعظم گو هوم (منظورش این بود ببریمش خونه ) گفتم دوست داری گفت اره برداشتم اوردم ی جور نگاش می کرد انگار بچه گم شده اش ... امیدوار زنده بمونه دیشب که هی دهن گشادش و باز می کردو غذا می خورد باید امروز براش ی خونه بخرم ... 

عکسهای بیشتر از کیش