رفتم برای مینا قفس و غذا خریدم حالا یه خونه سفید داره انقدر ماریما ذوق داره برای این پرنده که حد نداره دیشب بهش گفتم بزرگ که بشه باید ازادش کنیم به جاش برات دو تا پرنده دیگه می خرم وقتی دیدم داره برو بر نگام می کنه گفتم این پدرو مادر داره ازاد بود... ی پرنده وحشیه! طعم ازادی و چشیده! طعم محبت پدرو مادر رو ...اگه ازش بگیریم ظلم کردیم!!!! اما اونایی که توی مغازه پرنده فروشی هستن تازه خوش به حالشون می شه که یکی مثل تو مواظبشون باشه ...

ماری الان ی جورایی این روزا دوستم شده دیگه ... گاهی حتی می شینیم با هم فیلم می بینیم یا حتی در مورد بعضی چیزا ازش نظر می خوام و ازش کمک می گیرم برام موهامو می بافه گاهی می برمش بیرون براش بستنی رو که عاشقش هستش رو می خرم !!! ماری ی دختر فوق العاده با کلاس و خوبه من نمی دونم این همه کلاس و تمیزی و فرهنگ و این همه وقار رو چطور از روستاهای اتیوپی کسب کرده...

 کلی می نویسم ولی می پره ای لپ تاپ ازت متنفرممممممممممممممم!!!!! نوشته بودم که ...

یاد اولین روزی افتادم که ماری رو اوردن خونمون  ی دختر شدیدا لاغر با دو تا زخم بد کنار لب و بینی ( خیلی ترسیدیم بابت زخمهاش اما با ایما و اشاره فهموند که توی راه موقع اومدن اینجوری شده فکر کنید حتما زده بودنش ) یاد ی دختر که چشمهاش از ترس دودو می زد یاد ی دختر که من دلم سوخت وقتی دیدمش یاد ی دختر که روی دستش جای زخمی بود که با ی نخ بنفش دوخته بودنش مثلا بخیه زده بودنش ...( گفت که با چاقو اینطوری شده ...بهش یاد دادم که روزی چند بار با بتادین بشوره ) یاد ی دختر که با این که مستقیم بعد پرواز نیومده بود خونمون و به قول دوستمون حموم برده بودنش و کلی بهش رسیده بودن اما باز هم ...

ماری که اومد خونه هیچ زبانی بلد نبود روزهای سختی بود هم برای اون هم برای ما ... خیلی سخت بود برامون نمی دونم چرا ؟؟اما سخت بود!! این و هم مجبور شدیم بیاریم ... دو هفته کامل پا به پاش کار کردم و با دست و اشاره بهش کار یاد دادم خواهره گفته بود تعلیم این با تو توی این دو هفته خواهره به بچه ها می رسید و من کارای خونه رو یاد می دادم اما باز یاد دادن اشپزی با خواهره بود از سر کار که می یومدیم باید با این سرو کله می زدیم روزی چند بار به خونه سر می زدم ...روزای سختی بود اما گذشتن روز اولی که ماریما با مادرش حرف زد یادم نمی ره بس که اشک ریختم ...خودش هم خیلی گریه کرد ...

اما الان اوضاع خوبه حالا هم اون به اینجا عادت کرده هم ما به بودن اون ...حالا هر وقت برای بچه ها شکلات می خرم برای اون هم می خرم و مسواک هم همینطور به قول خواهره دست به مسواک خریدن من خیلی خوبه حالا هر چهار تامون یعنی من و علی و اریا و ماریما مسواک باطری دار داریم به رنگهاو طرحهای مختلف

خالا ماری گاهی مدل می ده به موهام گاهی لباسام رو انتخاب می کنه گاهی با هم دردو دل می کنیم گاهی با هم به ی چیز مسخره کلی می خندیدم ... دیشب هم خانوم برام چمدون می بست و هی نظر می داد که ایران چی بپوشم و چیا بردارم خلاصه می خواستم بگم بالاخره مرخصی رو گرفتم و چمدون رو هم اماده کردم و باید برم برای بار چندم روی بلیطم تگ بزنم و خلاص ...