بوی خاک بارون خورده !
شاید حالا دیگه باید این نکته برای همیشه یادمون بمونه که، زمانی باید سفره دلمون رو بدون حضور اون یکی پهن زمین کنیم و این حق رو بخودمون بدیم که به تنهایی ببریم و بدوزیم و به زور لباس آماده شدهی عجولانهی بدون پرو رو توی تن و بدن دیگری کنیم و بدون حضور قاضی و متهم و وکیل مدافع، حکم صادر کنیم و بواسطه اون حکم، قضاوت کنیم که مغزمون پر شده نه دلمون!
پس بیا تا به هم قول بدیم که از این پس همهی اون دلتنگیها و دل نگرونیهای عصر جمعه و عصر شنبه و عصر همهی اون یکشنبههای طولانی، همهی اون بهانهگیرهایی رو که بواسطه کمرنگ شدن لحظهایی حضور دیگریست رو تحمل کنیم و بدون تشکیل دادگاه، حکمی صادر نکنیم که بواسطه اون، عشقی بیگناه رو سالها به زندان ابد محکوم کنیم. بیا تا از این به بعد توی تموم اون لحظات دلتنگی و نبودنهامون، چیزی رو نگیم که بعدا نتونیم اون زخم عمیق نشسته بر دل و جون و روح و روان دیگری رو جبران کنیم، این جمله رو خودت گفتی، یادته؟! پس بیا و همهی اون حرفهایی رو که قراره از جنس دلتنگی و دلنگرونی باشه، حرفهایی که نیاز به یه آغوش گرم و ناز و نوازش و یه نگاه مهربون و اگه یه کم شانس هم داشته باشیم نم بارونی بیاد و بوی خاک بارون خورده توی هوا موج بزنه رو وقتی بگیم که فاصلهها مثل امروز و دیروز، از اینجا تا ناکجاآباد نباشه.
شاید باید همه اون حرفهای حسی و همه اون حرفهای دلی رو وقتی زد که یکی داره موهات رو نوازش میکنه. همون وقتهایی که قراره نگاههامون با هم حرف بزنه. شاید با بودن این همه فاصله فقط و فقط باید حرفهای خشک منطقی زد. حرفهایی که نیازی به نگاه و لمس و عطر تن تو نداره. همه حرفهایی که آخر دو دوتا کردنهاش چهار میشه و خب رسیدن به این عدد چهار که دیگه نه نیاز به حس داره و نه لمس و نه نگاه و نه بودن در کنار هم. هر جای این سقف بلند که باشی جواب دو دوتا، چهار تا میشه. پس شاید باید منتظر بمونیم تا توی یه عصر تابستونی خیلی چیزها رو بهم بگیم. خیلی حرفها رو. حرفهایی رو که هیچ وقت جوابشون به چهار منتج نمیشه. فقط خدا کنه که اون روز بارون بیاد.