به زودی در اولین دور برگردان u turn می کنیممم!!!
گاهی مجبوری برای پیدا کردن چیزی برگردی سر جای اولت ...
مثلا همین امروز توی مهمونی فهمیدیم یک لنگه گوشواره خواهره نیست یکم توی مهمونی گشتیم اما دیگه بیخیال شدیم و امید بستیم که همونجا توی خونه باشه که بود خوشبختانه... حالا هم جریان من هستش می خوام برگردم سر جای اولم!! شاید پیدا شم... شاید اونجا جا موندم و خودم خبر ندارم... شاید اروم بگیرم!!... شاید هم نگیرم... اما دیگه بسه هر چی دور خودم چرخیدم بیخودی بسه ...
این روزا حوصله کار کردن ندارم خسته خسته هستم از همه چیزاین دستور دادنای بی حد و حصرو بی پایان رییس خسته شدم نه این که زیاد باشه ها اما تکراریه ...می گه برو بانک پیش فلانی و ... چند دقیقه بعد منشی اش زنگ می زنه همین رو تکرار می کنه و من فقط داد می زنممممممممم من الزایمر ندارممممممممممممممم !!!!!من به کارم بیشتر از اون که تصور کنید وارد هستم پس اصلا حوصله ندارم چند بار چیزی رو که کاملا می دونم برام توضیح داده بشه ... من خودم می تونم تصمیم بگیرم که کی باید چه کاری رو انجام بدم پس این امر و نهی ها و بکن نکن ها فقط اعصاب نداشته من رو به هم می ریزه و بس...این یک هفته اخیر فقط دوروزکاری داشتیم که همون رو هم به زور کار کردم نمی دونم چرا من که این همه کار کردن رو دوست داشتم حالا اینطور شدم فکر کنم دیگه جدی جدی حوصله زندگی کردن رو ندارم یه جورایی دارم با دنیا قهرمی کنم ...
گاهی با خدا بحثم می شه می دونی بهش چی می گم ؟؟!!!می دونم امان می دونم باید باهاش عاشقی کنم اما خب من اینم هر کی و دوست داشته باشم باهاش بحثم هم می شه کاریش هم نمی شه کرد خودش هم می دونه این و ...
قابل توجه بعضی ها مامان اینا قربونی کردن با این که من نتونستم برم ...اما من این عید رو بی دلیل نشستم تنهایی خونه و زار زدم زار زدمااااااااااااااا :)) روز بعدش رفتیم راس الخیمه هتلی که رزرو کرده بودیم یه اب گرم معدنی داشت از اونا که وقتی واردش شدیم انقدر ریلکس شدیم که همه مون دنبال یه جا می گشتیم بخوابیم اریا که این ور اون ور می افتاد و هی می گفت من کجا بخوابم و ما هی به تلو تلو خوردنش می خندیدیم ... فرداش هم برگشتیم و شبش هم کنسرت گوگوش رفتم که ... همه چیز عالی بود جز دوستانی که همراهیم می کردن من اونجا باز هم فهمیدم که اصلا دوستهایی که اینجا دارم با من هماهنگ نیستم و تصمیم گرفتم بار اخری باشه که باهاشون می رم بیرون
دلم اونجا بودن لیلا رو خواست منتها لیلا هم بدون همراه می فهمی که چی می گم لیلا نه ؟؟
اینم بگم بخندین بعد برم علی داشت جغرافیا می خوند و یه عکس نشون داد که یه حیوون دراثر خشکسالی مرده بعد گفت می دونی این چیه ؟ گفتم اره دیگه این جیرافه است ( یعنی جدی قاطی کردم می خواستم بگم زرافه اما به زبونم جیراف اومد بعد قاطی شدن شد این )... فکر کن نه جدی فکر کن ...
گوگوش گفت می خوام یه جوک تعریف کنم هر چند می دونم دست اول نیست چون این روزا به لطف اینترنت چیزی به اسم جوک دست اول نداریم بعد گفت : ترکه شب اول توی حجله به عروسش می گه خانواده ات می دونن که اینجا هستی و من در مقابل چشمان حیران همراهانم انقدر خندیم که حد نداشت و هی از من می پرسیدن به چیه این جوک بی مزه می خندی :)
علی اپ کرده وبلاگشو با یک داستان از خودش ...
عکس هم گرفتم فقط نمی تونم بذارم ایا کسی هست یاری کند ...
این پست گیلاسی رو بخونین یعنی حرف دل من انگاری ...!!البته ی بار به زبون اوردم خواهر بزرگ بزرگ اره بابا همون مدیره که فکر می کنه همه شاگرداش هستن برام یک سخنرانی کرد که بنده حقیر به غلط کردن افتادم اونم شدید!![]()
اینم بگم برم بخوابم من خوبم یعنی الانش هم یکی بیاد یه جوک دسته چندم هم تعریف کنه من با صدای بلند می خندم همین امروز عصری هم که رفتیم تولد کلی رقصیدم کلی خندیدم کلی لبخند زدم به بقیه کلی همه به خواهره گفتن خوش به حالت چه خواهر نازی داری ...اما قضیه این که یه جای کار می لنگه من می گم اخه خدای من اخه خدای بزرگ من چرا ... ( ایناش خصوصیه در گوشی بهش گفتم ) فقط خلاصه اش این که چی شد این همه من و خوش شانس افریدی هان؟
خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟