شبی که فرداش می خواستم بیام سرکار با خواهره رفتیم دکتر!!! سوفیا رو هم بردیم که بببنه میریم بیرون خبری نیست معمولا خوش نمی گذره و دنبال کارامون هستیم همونجا بهش خیلی صادقانه گفتم که از فردا می خوام برم سر کار و در کمال تعجب دیدمم هیچ عکس العملی نشون نداد و کلا انگار نشنیده گرفت منم بیخیال شدم شب قبل خواب یهو بی مقدمه گفت میذارم بری سرکار ( اینم بگم چون خاله نسیم می رفت سرکار و هر روز براش شکلات می اورد براش جذاب بود سرکار ) خلاصه از سرکار هم زنگ زدم خوب و خوش بود حتی گفت که داره کارتون می بینه یعنی برو به کارت برس منم کار دارم ...
و اما فرداش ...
صبح هنوز اماده نشده بودم یهو از خواب هراسون بیدار شد که کجا ؟؟؟ منم با خیال راحت گفتم سرکار دیگه یهو دیدم داد می زنه و گریههههههههههههههه چشام چارتاشد این چشه اخه؟؟!!! دیدم وسط گریه می گه تو که دیروز رفتی سرکار :/
وای کاش دنیا و کاراش به راحتی همین تصورات بچه ها بود