پریشانی
می ره بنگاه به یارو که ازش می پرسه فلان جا هم می خواین؟... می گه نه... برام این که توی فلان منطقه باشه ترجحیت داره !!!!!! بعد زل می زنه به صورت تک تک آدمای اونجا که ببینه یعنی فهمیدن سوتی اش رو یا نه ؟... بعد با خودش فکر می کنه که آخه کی تو رو مجبور کرده اینجور ثقیل صحبت کنی به جای اون بگو دوست دارم اینجا باشه ...می خوام اینجا باشه ...چرا با خودت اینجوری می کنی چرا دنیارو سخت می گیری!!!! اصلا چرا تو باید دنبال همه کارها باشی چرا تو باید همیشه این همه سختی بکشی هااااااااا ...این می شه که با بغض می یاد از بنگاه بیرون بدون این که هیچ کی فهمیده باشه که اون چی رو به چی ترجیح می داد ...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 11:36 توسط بوف بینا
|