چهارشنبه رفتیم بازار از صبح ساعت۱۰ بازار بودیم تاااااااا ۵ یعنی رسما جنازه امون رسید خونه من مدتها بود اینهمه راه نرفته بودم این همه توی بازار نبودم ...بازار مملو از جمعیت بود مملو که می گم یعنی خیلی زیاد یعنی از بالا که نگاه می کردی خنده ات می گرفت! تعجب می کردی ! چطوراین همه مردم یکجا جمع شدن هدفشون چیه!؟ بس که زیاد بودن ادم باورش نمی شد که می تونه از کنارشون بگذره اما خب گذشتیم... در حالیکه دستم توی دست لیلا بود و با قدمهای بلندش می رفت جلو من رو هم دنبال خودش می کشوند خرید کردیم خیلی نه اما خوب بود همون چیزهایی که می خواستم رو پیدا کردم در حالیکه کلی هم از دیدن بازار لذت برده بودم من دوست دارم دیدن اینجا ها رو من لذت می برم از دیدن این مناظر من فارسی حرف زدن رو دوست دارم من این ایرانی بازیها رو دوست دارم ... ( می دونم گاهی ادم خسته می شه از تکرار اما فعلا من راضی هستم ...)

   من دلم طبیعت رو می خواد عاشق این هستم که برم جایی پر باشه از درخت که ی جوی اب باشه که کوه باشه که توی این فضا راه برم که توی این فضا غذا بخورم که سردم بشه که خسته بشم از راه رفتن که چهار فصل سال رو ببینم که پاییز ببینم که برف ببینم که بهار ببینم که ... نمی تونم بگم ارامش اونجایی که بودم رو دوست نداشتم و ندارم چرا که اینجا بی نهایت شلوغه من اذیت می شم از اینهمه ترافیک از اینهمه خیابون یک طرفه از بزرگی بیش از اندازه تهران خیلی احساس خوبی ندارم اما باز هم راضی هستم من عادت دارم به این مهاجرتها به این غربتها من توی تهران هم غریب هستم توی تهران هم ولم کنین گم می شم اما ...  

پی نوشت :

ما سه نفر بودیم.
تو که عاشق غروب شدی، رفتی و رفتی تا به خورشید رسیدی و سوختی
من که عاشق موج شدم، رفتم و رفتم تا در عمق آبی دریا گم شدم
او که زیر سایه‏ی درخت خوابید، رویای آفتاب و دریا دید و رستگار شد.
مطرود
 

گریه نوشت : نمی دونم چرا امروز از صبح با این که حالم خوبه اما نشستم هی ... .... گریه می کنم جدا نمی دونم چمه نمی دونم چرا این اشکام می ریزن نمی دونما اما هر چیه دلم پره... از کی یا چی بماند پیش خودم و خودم ...