خدایا دست بکش روی سرم ...
ی چیزی بگم بخندین این روزامیام که پست بنویسم می دونین چه کاری و هی تکرار می کنم ؟ می رم ارشیو خودم روساعتها می خونم بعد با هر نوشته ای کلی پرت می شم به گذشته ها و به همه چیزو همه چی و هر کی فکر می کنم خسته که می شم قسمت مدیریت و می بندم کامپیوتر رو خاموش و می رم می خوابم تمام این چند روز بدون استثنا این اتفاق افتاده برام ...
خب حالا ی اعترافی بکنم براتون که باز هم بخندین :))) دیدین هر نویسنده ای ی سبک نوشتنی داره حالا من نمی خوام بگم نویسنده ام اما فقط بخوایم فعل نوشتن رو در نظر بگیریم و به من بگیم نویسنده من فقط می تونم وقتی که می خوام غر بزنم بنویسم من وقتی که از دردا می گم می تونم بنویسم من وقتی که از چیزایی که اذیتم کردن می خوام بگم می تونم بنویسم من فقط وقتی رقیق و دل نگرانم می تونم بنویسم ...و دلیل این که این روزها نمی تونم بنویسم این هستش که نمی خوام هی بیام اینجا بگم ای خداااااااااااااااااااااااااااااا این که ترجیح می دم بیام ژست نوشتن رو به خودم بگیرم و هی برم پی کارم که هی نیاین بگین که ای بابا بازم نالیدی که !!!!!بعدم به من چه شما به حرفهام نمی خندین ...
وقتی بدبیاری می یاری همه چیزپشت سر هم اتفاق می افته وقتی هم که قرار خوب بشه اوضاع دیدین همه چیز دنبال هم میاد امیدوارم برای من امروز شروع خوبیها باشه اخه بعد کلی تلاش امروز تونستم امضا رو از کفیل بگیرم نه که نخواد امضا کنه پیداش نمی کردم بعد عصری ماشین رو برام اوردن شب هم ی اشنا اومد ویزای تایپ شده رو برد که بده برای اقدام برام دعا کنید... همچین جدی و از ته دل اها با دقت باشه که مو لای درزش نره ... وای خدایا چی می شد اگه تا عید فطر درست می شه بعد من ی سفر می رفتم شیراز فکر کن ...
راستی مرسی بابت کامنتت خیلی لذت بردم پر بود از انرژی مثبت از خوندنش شدیدا خوشحال شدم خوشحالم که اینقدر پاکی و زلال ...