دارم روزهای متفاوتی رو می گذرونم نمی گم بد یا خوب در واقع  خودم هم نمی دونم... می دونم این روزها می گذرن چطوریش رو باز هم نمی دونم... نمی دونم قراره چی بشه...!!! فقط ارومم یعنی ... نه خیلی هم اروم نیستم مثلا جدیدا شقیقه هام درد می کنه و از خواب که بیدار می شم چونه ام درد می کنه می دونم مال چیه بس که دندونام و توی خواب فشار می دم روی هم ...چند هفته ای می شه درست نخوابیدم نمی خوام غر بزنم دارم اوضاع این چند روز رو می نویسم که یادم بمونه با چه سختی دارم با این دنیا می جنگم ...نمی دونم تا حالا ازتون خواستم برام دعا کنید یا نه اما برام دعا کنید... انرژی مثبت یا هر چیز دیگه ای که اسمش رو می ذارن برام بفرستین ...ازتون از حالا تشکر می کنم فقط یک خواهش نپرسین چی شده وقتی این روزها بگذره میام می گم الان حس هیچ چیزی رو ندارم ...دیگه این که از به کار بردن جملاتی نظیر این نیز بگذرد... درست می شه ... خوب می شی ... بهتر هم می شی شدیدا بپرهیزید حتی شما دوست عزیز ...

تو و اشتياق ِ پُرصداقت ِ تو
من و خانه‌مان
ميزي و چراغي...
 

آري
در مرگ‌آورترين لحظه‌ي ِ انتظار
زنده‌گي را در روياهاي ِ خويش دنبال مي‌گيرم.
در روياها و
در اميدهاي‌ام  !

 

این و حافظ گفته برام

الا یا ایها الـساقی ادر کاسا و ناولـها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
بـه بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگـشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افـتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امـن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید مـحـمـل‌ها
بـه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
کـه سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
شـب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل
کـجا دانـند حال ما سبکـباران ساحـل‌ها
همـه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نـهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ
مـتی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملـها