چند روزیه هی میام صفحه مدیریت رو باز می کنم بعد هم پست مطلب جدید اما نمی نویسم چون می دونم بنویسم چی از اب در میاد اینه که هی سکوت می کنم و اروم صفحه رو می بندم می رم پی کار خودم ... اصلا بذارید برای ی بار هم شده اینجا حداقل اینجا با خودم صادق باشم بذارین بگم چه بلایی سرم اومده بذارین بگم چی دقیقا همین بار کمرم رو شکست ؟ چی انقدر ازارم داد که دلم مرگ خواست؟!! می دونم شماها می ذارین اما این که چی باعث می شه که نگم رو نمی دونم ... نمی دونم اینجا رو می خونی یا نه اما می نویسم که بمونه برام این روزها همه اش فکرم این که چرا نمی تونم با کسی کنار بیام چرا مهر کسی به دلم نمی شینه چرا این همه یک دفعه تنها شدم همه چیز ختم می شه به تو که یک دفعه و بی بهانه !!!!گذاشتی رفتی برات هیچ ارزویی نمی کنم نه می خوام خوب باشی نه بد... یادمه همیشه می گفتم دوست دارم وقتی عاشقی می کنم اگه سالها بعدش هم به پشت سرم نگاه کنم پشیمون نباشم و بگم اگه باز هم بخوام زندگی کنم همین کار رو می کنم اما الان تردید دارم می دونی از کی تردید پیدا کردم ؟ می دونی از کی دیگه دلم باهات صاف نشده می دونی ؟ راستی برات مهمه مگه ؟ جون من دوست داری بدونی یا نه دوست داری بیشتر سکوت کنم و تو هم... اصلا هر جور که تو دوست داری حرف نمی زنیم خوبه ؟؟؟ 

فقط خدا می دونه که من چقدر ...