هنوز در سفرم !!
خب اینم از این من حالا اینجام توی اتاق کارم و دارم به کارهای عقب افتاده می رسم می دونم به این زودیها تموم نمی شه اما مطمین هستم که تموم می شه مثل هر چیز دیگه مثل این سفر مثل روزی که حتما به شب می رسه و تموم می شه مثل همه چیزهای این دنیااااااا...
من برگشتم حالا اینجام توی اتاق کارم دوباره صبح زود از خواب بیدار شدم خواهره رو رسوندم سر کارش و خودم از ی راه دیگه که یکم خلوتتر و البته دورتره اومدم سر کار!!! این که بخوام بگم ایران چطور بود و من چه کارا کردم باید بگم که چیز خاصی نبود جز بدو بدو کردن و دکتر رفتن و دنبال کارهای اداری دویدن و البته دیدن خیلیها که دوسشون داشتم و بی انصافیه اگه نگم که بی نهایت خونه عسل بانو به من خوش گذشت بی انصافی تر اگه بگم این سفر کلا خوش نگذشت اما من خسته رفتم و خسته تر برگشتم!!! تا روز اخر و جمعه من هیچ جا برای تفریح نرفته بودم و می تونستم قسم بخورم و شاهد بیارم که من اینبار هیچ جایی نرفتم اما نشد که بشه ی دوست اومد دنبالم و در حالیکه هی اه می کشید اونم چه اه های جانگدازی من وبرد گردوند به من خوش گذشت و مثل ندید پدیدا هی عکس گرفتم و هی ... اما ته دلم می دونستم دوست خوشحال نیست هست که فقط باشه این که کلا رفت و برگشت دو ساعت بیشتر طول نکشید و سریع برگشتم خونه که خدای نکرده زیادی بهم خوش نگذشته باشه ...
لیلاااااا می دونم که اگه می شد که بیام باز هم بهم خوش می گذشت دلم برای همه اتون تنگ شده بود خیلی ...می دونم الان فصل فشم و چه می دونم شمال و این جور جاهاست اما گرفتار بودم می دونستم گرفتارم اما فکر نمی کردم با وجود تمدید یک هفته ای باز هم تا عصر روز اخر دنبال کارها بدوام می دونم کمتر دختری مثل من اینهمه خودش و درگیر کارها می کنه اما وقتی آلوده می شی دیگه باید تا آخر راه بری نصفه ول کنی نابود می شی ... اما با خودم عهد کردم این اخرین کارم باشه دیگه از این مسولیتها قبول نمی کنم دیگه بیشتر از توانم عمل نمی کنم دیگه ...
ی اعترافی بکنم ؟؟؟!!!!من ایران خوشحال بودم حس زنده بودن رو داشتم نمی دونم همیشه اینطوریه یا چون مسافرت بود اما خوب بودم خیلی ...
با جزییات می نویسم اون قسمتی رو که مهمون عسل بانو بودم رو ...



