حافظ
| بشنو اين نکته که خود را ز غم آزاده کنی | خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی | |
| آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد | حاليا فکر سبو کن که پر از باده کنی | |
| گر از آن آدميانی که بهشتت هوس است | عيش با آدمی ای چند پری زاده کنی | |
| تکيه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف | مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی | |
| اجرها باشدت ای خسرو شيرين دهنان | گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی | |
| خاطرت کی رقم فيض پذيرد هيهات | مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی | |
| کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ | ای بسا عيش که با بخت خداداده کنی | |
| ای صبا بندگی خواجه جلال الدين کن | که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی |
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان ۱۳۸۸ ساعت 14:2 توسط بوف بینا
|