امروز هوا فوق العاده بود دقیقا مثل هوای شمال ... یه هوای ملس با یه مقدار رطوبت هوا یک کم هم مه داشت همه چیز عالی بود و من همه اش دلم می خواست به جای اینکه توی ماشین بودم و توی راه شرکت داشتم توی پیاده روی جدیدی که کنار خونه ساختن و کلی سبزه گل هم کاشتن و چراغ و نیمکت هم گذاشتن راه می رفتم ...

این روزها  کارم شده با اریا بیرون رفتن یعنی به خونه نرسیده زنگ می زنم که اماده باشه بعد می رم خودم هم لباس عوض می کنم بعد می ریم اپن بیچ اریا دوچرخه سواری می کنه منم کنارش قدم می زنم بعد غذاش و هم می خوره و بعد با هم برمی گردیم

داریم سینما فیلم می بینیم ... پسره بعد از یه جدایی اجباری شروع می کنه به سفر کردن همینطور که داره صحنه هارو نشون می ده که می ره هندو افریقا و ... و من دارم با حسرت نگاه می کنم نا خوداگاه می گم یه روز می رم هند ! بر می گرده طرفم می گه با هم می ریم منم میام باهات یه ضربه هم می زنه به نوک بینیم و باز می گه باهم خب !؟ بعد روبرو رو نگاه می کنه زل می زنم بهش ...

همین الان با رییس جان دعوامون شد خدا به داد برسه الان بانک

بعدا نوشت : ای خدا من و بکش راحتم کن ده دفعه اومده می گه مادام غذات و بیارم کوفت کنی هی می گم نه هنوز زوده بعد می گم باشه بیار من و راحت کن بعددددددددددددددددد چی بگم اخه ورداشته توی ی ظرف دیگه ریخته سالاد الویه رو که اوردم برای نهار رو می خوام از دستش بگیرم می گه نه مادم دست نزن داغ ای خداااااااااااااااااااااااا به کی بگم سالاد الویه نازنینمو گذاشته داغ داغ شده اورده که من بخورم ...