یه حس واقعی اما عجیب !
دلیل این که این چند مدت نمی نویسم خیلی چیزها هست و مهمترینش این که اتفاق خوبی نیافتاده که بیام تعریف کنم یا عادی بوده یا ... دلم نمی خواد بیام غر بزنم دلم نمی خواد ... همه اش حس یه آدمی رو دارم که زندگیش یه جایی متوقف شده و مدام داره دنبال اون زمان و مکان می گرده که بره از اونجا دوباره کلاف زندگی رو توی دستش بگیره اما پیدا نمی کنه دارم زندگی می کنم اما این زندگی رو مال خودم نمی دونم یعنی گاهی اوقات یک دفعه وسط کار توی شرکت یا وسط یه مهمونی یا حتی توی تخت که داره خوابم می بره با خودم می گم من اینجا چه کار می کنم بعد به طرز عجیبی همه چیز به نظرم غریب میاد ! ابنو حتی به خواهره هم گفتم وقتی که یک دفعه همون حس به سراغم اومد ازش پرسیدم تا حالا همچین چیزی رو حس کردی این که فکر کنی که نباید اینجا می بودی این که همه چیز و همه کس برات عجیب و دور به نظر بیاد ؟؟برو بر نگام کرد نمی دونم اوضاع خوب می شه یا نه اما می دونم همیجوری پیش بره من زندگی کردم اما به جای یکی دیگی و همیشه حسرت زندگی خودم به دلم می مونه راستی کجا جا موندممممممممممم
( این شکلک صرفا جنبه تزیینی دارد )
دیشب از یه دوست خیلی شبیه خودم از یه همزادم ! با این تفاوت که اون خیلی کدبانوی اما من نه دستور یه دسر رو گرفتم درست کنم عکسش رو می ذارم ...
می خوام یه چیزی تعریف کنم اما حسش نیست یکم تشویقم کنین تعریف می کنم ![]()