ترسی که وجود نداره ...
این چند روز ی چیزی فهمیدم من از هیچ چیزی توی این دنیا قد آدم نمی ترسم باور کنید شاید بشه گفت تنها چیز ترسناک توی این دنیا از نظر من این آدمیزاد همینی که می شه حتی عاشقش شد و براش خودت و جر وا جر کرد ـ می دونم واژه قشنگی نیست اما فقط با این می تونم لپ کلام رو برسونم ـ شب می رم تولد سحر هر کار می کنن شب نمی مونم ساعت ۲ بر می گردم خونه ... خونه اشون از این خونه ویلایهای بیرون شهره یعنی یه چیزی حدود ۱۰-۱۵ دقیقه توی بیابونی یعنی از آینه که نگاه می کنی جز خودت و سیاهی هیچی نمی بینی اما من ذره ای نمی ترسم ـ یادتون چقدر تلاش کردم که بترسم چقدر به خودم تلقین کردم؟!! نشد که نشد ـ توی راه می رم از سوپر مارکت پمپ بنزینی یک کم خرید می کنم فقط ی بطری آب ، شیر، و آب پرتقال ... سوپرمارکت نزدیک خونه ۲۴ ساعته است اما برای تکمیل شدن پروژه دیوانگیم احتیاج بود که این کار رو بکنم باز با سرعت ۱۱۹ تا ـ بشه ۱۲۰ تا جریمه می شیم ـ توی بزرگراه راه می افتم خونه می رسم اول لپ تاپ و روشن می کنم بعدم تلویزیون رو .... ام بی سی ۲ ی فیلم ترسناک مزخرف داره همونو می بینم نمی دونم چه اصراریه خودمو می خوام بترسونم فایده نداره فقط آخرش فحششون می دم که فیلم به این زشتی گذاشتن ...این روز هم می گذره شب می شه می خوابم تا صبح ... صبح که نه ظهر می زنم تنها موجود زنده خونه روخراب می کنم دیگه هم نمی شه کاریش کرد تنهاتر می شم دیگه حتی صدای اون هم شنیده نمی شه ... می گم دلم ی حیوون خونگی می خواد می گه چی؟ می گم لاک پشت ... همین دفعه که رفتم ایران زهراو رضا ـ بچه های خواهر بزرگه ـ لاک پشت گرفته بودن از توی بیابون بعد من کلی باهاش بازی کردم به مادرشون می گفتن یاد بگیر ببین چه با احساس شما هی می گین کثیف ...
گاهی می گم خدایا کاش یه جور دیگه باهام بازی می کردی خداییش خدای شوخ و نازی داریم می گید نه ؟ بگم چرا؟؟؟ نه روم نمی شه ...
پ.ن
دوباره دوست مي شوم ،
دوباره دوست مي شوي ،
دوباره آشتي ولي ...
دل شكسته را بگو ...
بر روی آب که رسیدی، خوش باش، رقص کن، مست باش!
مارمولک این و که می بینم کلی قربون صدقه اش می رم ببینیدش ...