تونل ...
شاید برای اولین باربود که توی همچین ترافیکی گیر می کردم یه مسیر ۲۰۰متری از این میدون تا میدون بعدی که بعدش به تونلی می رسیم که دیره رو به بردبی متصل می کنه ۴۵ دقیقه طول کشید( این تونل همیشه برای من سوال آخه از وسط دریا گذشته حتی شیشه ها پایین باشه بوی ماهی رو کاملا حس می کنید و داستانش هم اینه که پسر یکی از کله گنده های اینجا به جرمی باید اعدام می شده پدرش این تونل رو می سازه به عنوان دیه بچه اش ) حبیب داشت می خوند صداش و تا آخر زیاد کرد م و دنده ارو روی ن گذاشتم و دستی رو هم کشیدم شروع کردم لذت بردن از هوای شرچی و بوی تند ماهی اوایلش سرگرم کننده بود بعد کسل شدم بعدم ... این راننده جلویی به همه راه می داد انگار ما عقل نداشتیم که چیتینگ کنیم (دلم خواست اینو گفتم حرفیه
) بعد من شروع کردم بوق زدن کاری که کسی انجام نمی ده به نشانه اعتراض به جلویی که راه نده اونم بچه خوبی بود و گوش داد این شد که ادای شوفرارو در آورد و تا خود خونه به هیچ احدی الناسی راه ندادم انقدر حال داد این کار بعدم کلی احساس راننده بودن و جوون بودن کردم بعدم کی گفت من رفتم خونه پس اون دست گل و برای کی خریده بودم خلاصه این که رفتم دیدن نی نی تازه دنیا اومده دوستم اسمش " شهد" یه نی نی نازه کوچولو که حتی بهش زیاد هم نزدیک نشدم از دور براش بوس فرستادم معمولا به بچه ها تا چند ماهگی دست نمی زنم ...
دلم برای آریا لک زد تمام کارهای اولش رو خودم انجام دادم با این که هم مادرش بود هم مامان از ایران اومده بود همه کارش رو خودم انجام دادم بدون هیچ ترسی انگار تا حالا چند تا بچه داشتم ... جدی نمی تونم دوریش رو تحمل کنم ...حالا آیکون گریه نمی ذارم دلیل نمی شه که گریه نمی کنم .
از فردا دانشگاه شروع می شه ...
ی چیزی بگم ؟ مدیونید اگه بخندید من با زمان فعلها مشکل پیدا کردم یه جورایی ...یعنی می شینم فکر می کنم ... می دونم خیلی بده گفتم که اگه ایرادی بود بدونید که می دونم ...
دوست خوبم می دونم این روزها داری روزهای سختی رو می گذرونی باور کن همه حواسم بهت هست اما به قول یکی ... خودت باید از این گرداب بیای بیرون سعی کن آروم باشی و دلت رو بسپاری به خدایی که همیشه هست ... می بوسمت و برات دعا می کنم خیلی هم زیاد ...