ای کاش آدمی
وطنش را مثل بنفشه‌ها
در جعبه‌های خاک
یک روز می‌توانست
همراه خویشتن ببرد
هر کجا که خواست

اصلا نمی دونم چرا نمی تونم با این موضوع کنار بیام - ایران نبودنم رو می گم - نمی دونم چرا همچنان دلم برای ایران لک می زنه نمی دونم چرا آرامش اینجا هم باعث نمی شه دلم برای ایران تنگ نشه هر روز اونم روزی چند بار ...۷ ساااااال !!! کم نیست هر روز هر ساعت مردد باشی بخوای برگردی بین موندن و رفتن و بودن و نبودن و ... معلق باشی بارها ... حتی یه بار وسیله هام رو فرستادم ایران حتی یه بار یه خونه مبله کردم که برگردم دیگه حتی یه بار ... اما باز برگشتم ... خیلی سخته نتونی توی وطنت آروم بگیری ... اصلا کاش این آرزوی فرهاد عملی می شد کاش می شد ... دیدید بنفشه هارو با همون خاکهای چسبیده به ریشه هاشون می کارنشون جای جدید... دلم می خواست می شد درست مثل بنفشه ها وطنم رو با خودم ببرم ریشه هام و می خوام انگاری گاهی بدون اونها نمی تونم زندگی کنم ...کاش بشه من آروم بگیرم کاش اصلا یکی و اینجا دوست داشتم کاش اصلا ...

یه اعترافی هم بکنم ؟ وقتی میام ایران یکم که می گذره حس می کنم باید برگردم به یه جا که آرومه که این همه دغدغه وجود نداره که هیچ کی باهام کاری نداره که ... اینجا که هستم یه جورایی مثل غار تنهایی می مونه برام ...

 

عیدتون مبارک باشه عید ما که تموم شد ... امروز رو از خونه تکون نخوردم در واقع از اتاقم تکون نخوردم بابت کامنتاتون که من و کلی خندوند بابت بودنت که برام یک دنیاااااااا ارزش داره ممنونم دوستهای خوبم... کجای دنیا می شه دوستهای به این خوبی داشت باور کنید هیچ جای دنیا ...می بوسمتون و بهترین آرزوهارو دارم براتون... روز عید من رو هم دعا کنید


بعدا نوشت : نمی خواستم روز عیدی ! از اینا بنویسم اما باید بگم انگاری داره خفه ام می کنه کمرم درد گرفته بس پشت این کامپیوتر نشستم... باید برم بخوام اما قبلش حرفهامو بزنم بعدا می رم !!!! می دونید چیه انگاری این خوابها نمی خوان تموم بشن نمی دونم از کی و چرا شروع شدن اما هر چیه بی سابقه بود انگاری خودمو چشم زدم که من خواب نمی بینم که من ... اعتقاد که دارید؟ ندارید؟!! همین دیشب با تمام وجود عزراییل رو حس کردم از پشت گردنم رو گرفت (ندیدیم کی بود ندیم صورتش رو ) بعد ۵ سانتی از بالشت جدام کرد بعد کوبیدم روی بالشت  یعنی واقعا این اتفاق افتاد برای من ...من با صدای جیغ خودم از خواب بیدار شدم مثلا همین امروز عصر ... دیگه تعریف نمی کنم اما مدام صحنه های بدی توی ذهنمه ـ حوادث اخیر ایران خیلی اوضاع رو بد کرد ـ  من کلا آدم ترسویی نیستم یعنی به راحتی شب رو می تونم توی خونه بمونم و فیلم ببینمو از تنهاییم لذت ببرم اما نمی دونم چمه جدیدا چرا این همه خودمو لوس می کنم نمی دونم چرا دلم می خواد یکی باشه ... یکی که بهش تکیه کنم و نترسم نمی دونم چرا این روزها این همه لوس شدم ( انگاری دوبار به کار بردمش ) نمی دونم چرا نمی خوام دیگه قوی باشم نمی خوام همه بگن اعظم که می تونه تنها بمونه اعظم که نمی ترسه اصلا از همینجا اعلام می کنم من می ترسممممممممممم من نمی تونم تنها بمونم من ...