خندیدن یک نیایش است.

اگربتوانی بخندی آموخته ای که چگونه نیایش کنی

جدی نباش!

عبوس هرگزنمی تواند خدایی باشد.

کسی که می تواندبخندد,کسی که طنزآمیزی وتمامی بازی زندگی رامی بیند,می خنددو

دربطن همین خنده به اشراق خواهدرسید!

بگذارخنده ات از ته دل باشد,چنین خنده ای پدیده ای نادر است!

هنگامی که هرسلول بدن توبخندد,هنگامی که هربافت وجودت ازشادی بلرزد,

به آرامشی عظیم دست می یابی! 


 این یه کامنت بود از یکی که فقط اسم برام گذاشته بود "رضا "

شاید باور نکنید اما انگار اون روز فقط من منتظر این جمله ها بودم یعنی رسما روزم ساخته شد همونجا یه لبخند گله گشاد زدم و به قول این دوست نیایشی کردم بس دیدنی... به ابن فکر کردم که  آخرین بار کی یه خنده از ته دل کردمو  کی هر بافت وجودم از شادی لرزیده؟!... اگه بدونید چه صحنه های نابی توی ذهنم تداعی شد ... دوستایی که من و از نزدیک می شناسن می دونن این و که من با تمام حساس بودنم اما خندیدنم همیشه به راه از اون روز تا چیزی پیش میاد می رم این جمله هار می خونم و هی تکرار می کنم بعد توی ذهنم یاد آوری می کنم اعظم شاید فردایی توی کار نباشه می دونید چیه اصلا می خوام بگم حواسم هست که آدمها رفتنی هستن حواسم هست که هر لحظه ممکن نباشم اما بالاخره من هم آدمم دلم چیزهایی رو می خواد ، دلم ...بگذریم!باز الان شروع می کنم مرثیه خونیم رو .

حالا از این که بگذریم می رسیم به یه اخلاق دیگه...مثلا اون روز به خواهره می گم به فلانی زنگ بزنم که بگم هر چور اون خودش صلاح می دونه عمل کنه ... می گه محال اون کاری انجام بده برات !بتونه سنگ می اندازه جلو پات  اما کارتو انجام نمی ده می گم چرا که نه من چیزی رو می گم که به  نفع خودش هم هست دیگه ...می گه خب اون یه ذره نفعی که به تو می رسه چی ؟! گوش نمی کنم زنگ می زنم همونی می شه که خواهره می گه در حالیکه سنگ روی یخ شدم به خواهره می گم انگاری تو قواعد بازی آدمارو خوب بلدی ...

 می دونید چی می خوام بگم ؟! می خوام بگم من دیگه زیادی سعی کردم دنیا رو بی قاعده و قانون بگیرم اما انگاری هر چیزی رسم و رسومی داره باید بلد بود اینهارو ...

یه چیزی بگم بعد برم ... می دونید بعدش به خواهره چی گفتنم؟ گفتم حاضرنیستم عمرم رو تلف این مسایل بکنم و این دو دو تا چهار تا هاااااااااا این اینجوری رفتار کرد من سکوت می کنم و دیگه یادم می مونه چیزی نخوام ازش اما انقدرزیادن آدمهای خوب دورو برم که بدون هیچ قانونی ! باهاشون دارم زندگی می کنم نمونه اش خودت و شوهرت ، خانواده شوهرت ،مامان که اصلا لازم به گفتن نیست ، خواهر بزرگه ، محسن ... دوستهام که بخوام لیست کتم حتما به من حسودی می کنید مثل اعظم صمیمی ترین دوست دانشگاهیم که بهش از چشمهام هم بیشتر اعتماد دارم ، لیلا که بهترین و مهربونترین و فداکارترین آدم روی زمین من چی کم دارم وقتی یکی مثل این آدم دوست من ... عسل بانو کسی که من لحظاتم رو با آرامش کنارش می گذرونم و مادرش و حتی بیشتر از خودش دوست دارم ...آدمین و آیناز دوستایی که من هر روز بیشتر و بیشتر به داشتنشون افتخار می کنم و کلا همه آدمهایی که دور و برم هستن اینطورن که اگه اینجور نبودن نمی شدن دوست من... از همه اتون واقعا ممنونم به خاطر این همه خوب بودنتون .

پی نوشت : و دوست های خوبی که جدیدا دارم پیدا می کنم می دونید اگه این دوستارو هم بتونم برای خودم داشته باشم چه سرمایه ای می شه برام دوستایی مثل سیری ، مودی ، نوگل ، مانی پسر ، هستی ، آقای امید ، سمیه ...