اگر او بود...
کسی چه می دونه از زندگی چی می خواستمو چی شد ! کسی چه می دونه چقدر نقشه ها داشتم برای لحظه لحظه زندگیم!! کسی چه می دونم وقتی خیلی شادم، وقتی خیلی می خندم !دقیقا این همون زمانی که قبلش یا بعدش ساعتها ضجه زدم کسی چه می دونه گاهی ... چه فرقی می کنه من اینجا هی بیام داد بزنم بگم چمه... چی می شه؟ مگه اوضاع فرقی می کنه؟!! درست می شه ؟همه چیز همونی می شه که من می خوام ؟اصلا بحث یه زندگی ایده آل نیست اصلا بحث یه کمبود نیست بحث این که " من " این رو نمی خواستم... اگه به من بود ...لحظه به لحظه اش رو یه زمانی برای خودم ساخته بودم اما دیگه الان بهش حتی فکر هم نمی کنم ...
اگر او بود، دو تایی میرفتیم آفریقای جنوبی. اسممان را هم عوض میکردیم میگذاشتیم آقا و خانم جوزف.
هرکسی هم میپرسید اهل کجائید، جواب میدادیم: قطب جنوب.
اگر او بود...
هرکسی هم میپرسید اهل کجائید، جواب میدادیم: قطب جنوب.
اگر او بود...
می گه باز به هم ریختی اعظم ؟! دستمو می ذارم روی لبش می گم هیس بلند حرف نزن همه می شنون بعد می چرخم طرف پنچره چشمم که به خیابون می افته اشکام سرازیر می شه با عجله بر می گردم طرفش مثل همیشه نیست ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر ۱۳۸۸ ساعت 23:47 توسط بوف بینا
|