فردا خواهم نوشت... فردایی خواهم نوشت از تمام آن چیزهایی که بی دلیل مسیر را برایم هموار می کنند از این که چگونه حس زنده بودن را در من زنده می کنند از این که من گاهی چقدر پر از انرژی هستم از این که گاهی من بی دلیل زیادی خوش هستم...! نبودنم بهانه ای نداشت حالا بودنم هم بی بهانه خواهد بود ...

فردا خواهم نوشت تمام بودنم را ...

و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

صداي پاي آب

این پست رو از مطالب قبلی خودم دزدیدم این روزها باز حس لعنتی هیچ کی من و دوست نداره سراغم اومده حسی که هر از گاهی مثل خوره می افته به جونم جالبیش هم این که تو اوجی که همه آدمهای دورو برم می خوان نشون بدن براشون مهم و دوست داشتنی هستم به سراغم می یاد انگاری جای یک نفر خالیه اگه تو می دونی کیه منم می دونم ...

شب ها کتاب دستم می گیرم که بخونم یعنی با کتاب می رم توی تخت بعد هر شب یه کتاب متفاوت ! دیروز که می خوام اتاق و مرتب کنم انواع و اقسام کتابهارو از زیر تختم می کشم بیرون بلند می خندم ... دیوونگی که شاخ و دم نداره از هر کتابی چند صفحه ای خوندم.

 

پسرک ‏گفت: عاشق‏ها زود می‏میرند.
دخترک هزار بار نوشت: وقتی که عاشق نباشی، زندگی تمرین مشق مرگ می‏شود.