برادرکشی...
بیدارم و هی تلاش می کنم لااقل اشکی بریزم تا از این بهت بیام بیرون خواهره می گه تو که می دونستی! خودت این روزارو پیش بینی می کردی(می دونستم که این بار مردم از رایشون نمی گذرند اما فکر می کردم نهایتا با آرامش تحصنی بشه نه این که ... ) می گم دردم این نیست دردم این برادرکشی هاست این به جون هم افتادن مردممون که من و تا این حده جنون رسونده ... دوست عراقی ام تعریف می کرد که هر سنی که بره طرف محله شیعه ها کشته می شه و بالعکس و من همیشه با غرور می گفتم که اما برعکس توی ایران همه برادرانه با هم زندگی می کنن این روزا جواب تلفنش رو نمی دم ...
هیج مادربزرگی حق ندارد آنچه که من دیروز دیدم را برای نوه اش بازگو کند
خواهر مرد...از بس که جان ندارد... ببینیدش
بعدا نوشت : می دونی چیه عالیه؟! به حرفت گوش نکردم دیدمش ندارو!! دیشب تا 3 شب بیدار بودم نه اشکی نه هیچی فقط بیدار نشسته بودم شاید باور نکنی حتی به چیزی فکر نمی کردم فقط دلم نمی یومد بخوابم فقط دلم نمی یومد چشامو ببیندم فکر می کردم گناه من آروم بخوابم در حالیکه ...