نمی دونم چرا باز بی قراری می کنم انقدر زیاد که دوباره اون گاو سیاه شاخ دار باز تو خوابام پیداش می شه نمی دونم چرا بعد یه شادی حس شکست رو دارم نمی دونم چرا فکر می کنم دیر شده دیگه ، نمی دونم چرا فکر می کنم همیشه دیر می رسم ... نمی دونم چرا با تمام خوشی وقتی میام بودنت و جشن بگیرم شدیدا با کله می خورم به دیوارو از خواب بیدار می شم نمی دونم چرا به جاده که زل می زنم با خدا دعوام می شه ... خدا که می دونه شما هم بدونید مدام حس می کنم روزی رو که بالای سر جنازه ام آدمها با هم حرف می زنم کاش اون روز لباس خوبی تنم باشه ... اصلا کی می خواد خبر مردنم رو بهت بده ! اصلا وجود داری بعد این همه مدت تو هستی که بشنوی اصلا برات مهمه ؟ به خواهره که حسمو می گم تا چند مدت نمی زاره از بزرگ راه برمو بیام اما قایمکی می رم نمی دونم چمه می خوام کاری که باید بشه زودتر اتفاق بیافته ...یادته اعظم یه بار اومدی اینجارو خوندی دادت رفت هوا که چته یه کم آروم باش یکم با خدا دوستی کن ... باورکن دوستی کردم انقدر دوسش دارم انقدر دوسم داره انقدر حسوده بهم که حتی نمی ذاره من کسی رو دوست داشته باشم یا حتی یکی دیگه من و دوست داشته باشه !

 


یه پی نوشت ضروری : این یه حس که جدیدا دچارش شدم و شدید هم برام واقعی به نظر میاد این و گفتم شاید یه جورایی از ذهنم پاک بشه یکی نازمو بکشه یکی دعوام کنه یکی مثل سیری خوشگلم بیاد سیری درمانی کنه خلاصه هر کی یه کاری بکنه دیگه و اما به در خواست دوست عزیزم و برای این که از امید آقا کم نیارم آبرو که برام نذاشته همه می گن ببین یاد بگیر  از ۵ شنبه شروع می کنم از اینجا و زندگی خودمو خوبیها و بدیهاش می نویسم و از شنبه عکس هم می ذارم غر هم نمی زنم حله؟ مجلی نیست دیگه ؟