فراواني نعمت در برهوت دبي
از کجا بگم آهان از اینجا که دیروز یک شنبه بود ۱۵ مارچ و روز اول ترم جدید رفتم ساختمون اداری دانشگاه کارهارو انجام دادم شماره کلاس رو هم پرسیدم یکی از بچه های ترم پیش رو هم دیدم بعد دو تایی چند دفعه با آسانسو اشتباهی رفتیم طبقه های بالا بعد با پله برگشتیم گویا این عربها هم ترک دارن یا این خیلی رو من حساب کرده بود که بدون چون و چرا دنبال خل و چل بازیهای من بود تی چرو
دیدیم گفت: های اعظم گفتم های تی چر ...گفت: ثبت نام کردی گفتم : یس ثبت نام کردم گفت: پس می بینمت ... فک کن همکلاسیه برگشته می گه یعنی من و ندید فقط به تو سلام کرد گفتم : آی دونت نو !!
رفتم کتاب خریدم بعد راس ۶ وارد کلاس شدم یه لحظه مات و بهوت همه رو نگاه کردم که طبق معمول تی چر گفت های اعظم بیا تووووو باورم نمی شد این همه آدم گوش تا گوش اونم یه جا اونم توی کلاسهای اینجا نشسته بودند نیشم تا بنا گوش باز شد اکثرا هم جنتلمن بودن به سحر هم اس ام زدم که کجایی بدو بیا فراوانی نعمت اونم یه wooooooow نوشت كه خودم دوباره برگشتم اس ام اس رو خوندم كه ببينم مگه چي نوشتم خلاصه با نيم ساعت تاخير خانوم اومده تازه دوقورت ونيمش هم باقيه هي مي گه كووووووووووو كدومشون نعمت بعدم هي مي گه اينا كه به درد نمي خورن در حاليكه به زور جلو خنده ام مي گيرم مي گم سحر شكر نعمت نعمتت افزون كند ها!!! بعدم مي گم والا بهتر از ترم پيش كه ... در حاليكه خورده تو ذوقش مي شينه پيش آقا سياه كنارش كه از شانسمون خيلي پر حرفم از كار در مياد جوري كه وسطاي كلاس سحر مي گه اگه از دستش فرار نكنم مي ميرم بعدم رو مي كنه به دختره مي گه از من مي خواي سوال بپرسي و همه كتاب و دفتر دستكش و مي ذاره براي آقاهه و مي ره اون طرف مي شينه هي هم غر مي زنه كه همچين گفتي بيا نعمت من نفهميدم چطوري اومدم منم هي ريسه مي رم وسط كلاس ...
دارم تايپ مي كنم اينارو بخونين تا مابقي اش و بگم ...
داشتم مي گفتم از روز اولي كه من اين تي چرمون و ديدم شديدا هواي من و داشته اصولا من هميشه با تي چر جماعت رابطه خوبي دارم اينم از اين قاعده مستثنا نبوده و شديدا من گل سر سبد كلاس هستم ترماي پيش زياد توي ذوق نمي زد چون خيلي كم جمعيت بوديم اما اين ترم با اين همه نعمت يك كم قابل تشخيص مثلا ديروز حرف مي زد بعد از من تاييديه مي گرفت مثلا مي گفت كلاس كامپيوتر رو حتما استفاده كنيد خيلي خوبه مگه نه اعظم ؟ يا مي گفت من روي اين كه سر ساعت بياين حساسم مي تونيد از اعظم بپرسيد بعد همه هي برمي گشتن ببينن اين اعظم كيه كه - اين تي چر از زبونش نمي افته ـ بعد از همه مهمتر .... اين و بگم قرار شد هر كي خودش و به يكي از بچه ها كه نمي شناسه معرفي كنه كاملا، بعد به من گفت مثلا اعظم تو از سحر نبايد بپرسي بعد اشاره كرد به يكي از نعمتهاي نسبتا قابل تحمل و گفت مثلا تو برو و كامل خودتو براي اعظم معرفي كن من هم برگشتم به سحر نگاه كردم با اين قيافه ![]()