آخرین نفر از اعضا خونمون هم سرما خورد (من دیگه ) دیشب شدیدا سر درد داشتمو آب ریزش بینی چیزهایی که ازشون متنفرم مخصوصا دومی ...

دیشب تا صبح بیدار بودم می گه به چی فکر می کردی نمی خوابیدی ( خیلی بعیده من برم تو رختخواب اما نخوابم ) می گم به همه چیز آخرشم به این نتیجه رسیدم آخی طفلی من چه مظلومم ... هر چی بود دیشب بعد مدتها نشستم تنهایی فیلم دیدم هی الکی آبغوره گرفتم می گن برای چشم خوبه شایدم برای همین گاهی ناخودآگاه آدم دلش گریه می خواد اینم جزو حکمتهای خداست دیگه وگرنه به قول یه بنده خدایی "ادم مامانش پيشش باشه ...سالم باشه ...بعد بي حال باشه ...ای بابا..."

امروز اومدم پست مودی رو می خونم جیغ جیغم در میاد انگار یکی دست گذاشته باشه رو نقطه ضعفم به لیلا می گم ببین چی نوشته آخه ... می گه اگه دوستته یک کم باید نرمتر می نوشتی ! یعنی من خیلی بد نوشتم ؟! قبلش هم کسی چیزی گفته بود جوابشو نداده بودم تو گلوم گیر کرده بود ... جوابشو به لیلا دادم می گه آره راست می گه حالا چرا به خودش نگفتی ؟ من : نمی دونم...

دلم برای اون حرف زدنهای پر هیجانمون تنگ شده خیلی هم ...

زنگ زدم خونه می گم مامان چطوره می گه داره به آریا غذا می ده دلم برای هر دوتاشون ضعف می ره ...

نمی دونم چرا هر چند مدت می برمت پای میز محاکمه همیشه هم محکومت می کنم اما به اجراش که می رسه دلم نمیاد اصلا یادم می ره اینه که من همیشه جلسه دارم همیشه سرم شلوغ ... تو آرومو آسوده گرفتی یه گوشه داری زندگیتو می کنی اما من با خودم درگیرم مدام فکر می کنم که چه بلایی سرت بیاد سزاوارشی ؟ اما باز دلم نمیاد ...

تو این چند روز اخیر ۳بار فیلم لیلارو نصفه نیمه دیدم اصلا من می میرم برای این فیلم همه چیز توش هست از عشق تا نفرت همه چیز ...با این که آخر فیلم رو می دونی اوایلش حرص می خوری با این که اول فیلم رو می دونی اما دلت برای اون عشق از دست رفته می سوزه هر چیه بی نظیره ...

بچه که بودم این رمانهای عشقی رو می خوندم یا فیلم ... می گفتم محاله بذارم عشقم به خاطر خودخواهی یا غرور یا چه می دونم هر چیزی از دست بره بزرگ که شدم دیدم دنیا اونطوری نیست که تصور می کردم همه چیز توش سخته همه چیز ...

برادر کوچیکه یه روز قبل اومدن مامان رفت سربازی شدیدا دلتنگ و نگرانشم دوست دارم چشامو ببندم باز کنم بگن تموم شده سربازیش بیدار شو من شدیدا به محسن وابسته ام ...