این موقع سال رو دوست ندارم انگار همه چیز یه جور عجیبی به هم می ریزه ! باور کنید هر سال همین طور برگزار می شه هر سال همین شکلی... بدم می آد اون همه بری مسافرت اون همه تو تعطیلات باشی بعد خسته و کوفته برگردی با خودم گفتم این بار تنهایی یه مسافرت حسابی می رم اما با این دانشگاه فکر نکنم دیگه همون دسته جمعیش رو هم بتونم برم ! اما من بزنه به سرم می بینید که دانشگاه رو هم بی خیال می شم گذاشتم یک کم اوضاع آب و هوا اون طوری بشه که من می خوام بعد ...

 

زنگ زدم با عصبانیتی که سعی می کنم دیده نشه می گم زنده ای ؟ !! می گه آره !!؟؟ می گم فقط  می خواستم همینو بدونم کاری نداری ؟! می گه عزیزم خیالت راحت من مثل سگ هفت تا جون دارم ... می گم اما عززیززم اون گربه است که هفت تا جون داره ... سر این که گربه است یا سگ یخمون وا می شه و شروع می کنیم به شرط گذاشتن فکر کنید انقدر کله شقه که رو حرفش وا میسته و سر یک میلیون تومان با هم شرط می بندیم حالا شما بگین گربه یا سگ ؟؟؟

 


 

پ.ن.

من همیشه از اونهایی بودم که از گربه بدم می اومد اونم دلیل داره قبلا خیلی هم دوست داشتم اما سر این که خرگوشمو خورد باهاش حالا پدرکشتگی دارم اما قول می دم اگه این شرط رو ببرم دوسش داشته باشم ...