نشستم به کامنتها جواب دادمو با لیلا حرف زدم آخه يكي یه پی نوشت نوشته که!؟!؟: اعظم تو خیلی چیزها رو نمیدونی! دارم برای لیلا قضیه دیروزو تعریف می کنم که چی شد که نیم ساعت زیر آفتاب موندم... این که تصمیم دارم چه کارها بکنم و الان چه کار می کنم ...هی به جون لیلا غر می زنم آرومم می کنه... هی اون حرفی می زنه من می گم لیلا حواست باشه هی ... اون وسط هم اون هم من به کارهامون هم می رسیم هی جواب تلفن هم می دیم ...هی می خندیم هی با هم بحث می کنیم هی همو تایید می کنیم یا که بر عکس هر کی نظرش و می گه ...با هم تلفنی حرف زدیم بارها و بارها...هم عکس همو دیدیم هم برای هم کادو فرستادیم ...حتی شاخ اون خانوم مسن حسابداره که برام بسته لیلا رو از تهران آورده بود و منم به جاش یه پاکت دیگه داده بودم در اومده بود که چطور ممکنه همو ندیده باشین آخه لیلا با هیجان ازش پرسیده بود که اعظم چطوری بود ؟!

پارسال بود !! اما هنوز یک سال نشده اصلا چرا باید یک سال بشه تا به کسی بگیم که وجودش برامون مهمه اصلا چرا منتظر یه مناسبت می شیم برای انجام کاری  ها ...

اولین کامنت رو روز شنبه 3 آذر1386 ساعت: 16:47 برات گذاشتم و دقیقا چند روز بعد با هم دوست شدیم یادته چی نوشتی؟

دوستی حقیقی مانند نهالیست که در کوهستان بروید بمجرد اینکه ریشه های خود را بسنگهای صخره کوه متصل کرد، ديگر طوفانهاي سخت و بادهاي تند قادر بكندن آن نخواهند بود. (اندره توريه)

پ.ن: براي دوست عزيزم و دوستي جديدمون

نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 17:18 توسط یه بوس کوچولو

يادته بعد شدي دوست من يه دوست خوب يه دوستي كه كلي كمكم كرد با همه نيرو و توان كمك كرد تا اون مسير رو طي كنم ... يادته حتي چقدر با حوصله برام هر چيزي رو توضيح مي دادي و گذ اشتي كه آروم آروم بهت اعتماد كردم شدي يه دوست خوب مثل دوستاي ديگم كه انگشت شمارن اما انقدر خوبن كه يكيش براي آدم كافيه ...نمي دونم چرا امروز دلم خواست اينارو بگم مي دونم هيچ مناسبتي نداشت اما دلم خواست ...!ليلا براي اينهمه دوستيت ازت ممنونم ...