موقع خریدن بلیتها  برای آریا هم صندلی خریدیم یعنی دیگه بچه بزرگ شده و به قیمت بلیت علی پول دادیم ! پرواز شلوغی بود فقط یک گروه ۳۰نفر بودن که عرب هم بودن و زیارت امام رضا می اومدن خلاصه به شیوه راننده اتوبوسا مسافر سوار کردن ... اون بین خانوم مهماندار ناجان اومده می خواد جای آریا کسی رو بنشونه به خانومه می گم ببخشید این جای بچه است و به آریا که طبق معمول بغلمه اشاره می کنم با اخم نگام می کنه و اون خانومو جای دیگه مینشونه باز می ره برمی گرده یکی دیگه رو می خواد بنشونه اینار آقاست رو می کنم طرفش می گم خانوم من خدمتتون عرض کردم این صندلی مال این بچه است برمی گرده می گه یعنی برای این بچه هم صندلی خریدین؟! می گم آره ! می گه فیلم بازی نکن !!! برق از سرم می پره نمی دونم جواب این ابلهو چی بدم اما به جاش آروم دست می کنم تو کیفم می گم اجازه بدید بلیتو نشونتون بدم ـ یعنی فقط دلم می خواست با مشت بکوبم تو صورتش اصلا دلم نمی خواست باهاش حرفی بزنم ـ که می گه نخیر احتیاجی نیست چشم می گردونم می بینم سر مهماندار داره می آد اینطرف صداش می کنم می گم ببخشید این خانوم بلیتای منو می خواد چک کنه بعد هم به من می گه فیلم بازی نکن اگه اجازه بدید پیش شما نشون بدم که باز جای سوال نباشه ...قیافه زنه دیدنی بود!!!

اعلام می شه که رو آسمان مشهدیم و تا چند دقیقه پرواز می شینه عملا همه داد می زدن من مرده بودم از خنده به نسیم می گم به جان خودم این عربها از فردا می رن شکایت به پرواز امارات که اینا موقع فرود یک دور کامل می رن شهر بازی از این بازیهای مهیج می کنن و بر می گردن خلبانشون چنان اینارو تاب تاب می ده که آدم از هیجان نفسش تو سینه اش حبس می شه اونوقت شما هی می رین از این هواپیماها بخرین که آدم اصلا نفهمه رو هواست یا زمینه !

۳تا برادرا اومدن استقبال حالی می ده ها همه خستگی همه فیلم بازی کردن همه هیجان شهربازی رفتن همون جا از تنم بیرون می ره ...