من دلم را گم کرده ام
تو اتاقم کلی روزنامه نخونده جمع شده کلی کار نکرده دارم اصلا نفهمیدم چی شد که اینجوری شد کارهای سنگین و فشرده این اواخر بود یا ... هر چی بود گرفتار شدم ...
اتاقم شبیه انبار اجناس شده هر روز از عصر که من می رم خونه بلافاصله می ریم خرید تا پاسی از شب به مودی گفتم من بیچاره یک کفش و کیف می خوام باورتون نمی شه قبلا چه چیزهای خوشگلی اینجا بود اما حالا ...قیمتها که دیگه مسخره شده هر چی حقوقارو زیادتر می کنن اما از اون طرف ...
حوصله ام سر رفته نه حوصله و دل و دماغ ایران رو دارم نه دلبستگی خاصی به اینجا باز حداقل قبلا عاشقانه ایران و دوست داشتم همیشه می شستم برنامه ریزی می کردم برای ایران رفتن کلی ذوق داشتم همه اینها دل آدمو یک کم بلرزونه کافیه برای یه زندگی خوب هواپیما که تو آسمون ایران می رفت من چشام برق می زد لبام می خندید قلبم می تپید و آروم می گرفتم اما حالا خالی ام از همه چیز خیلی اتفاقها افتاد که به این مرحله رسید اما ...
ادامه دارد...
پ.ن.
فکر کردین چی جذبه رو داشته باشین هستی جونم اومد یه کوچولو که سرم داد زد اومدم عین یچه خوب نوشتم