چهارشنبه دوم آبان 1386
در دلم هر لحظه سودايی ديگر است
در وجودم هر زمان شوق رسيدن
آرزوی پر زدن
انتظار ديدن است
گاه گاهی در آسمان چشم تو پر می زنم
يا که گاهی در خيالت می رسم
ديدنت!
ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ی ديرينه است
بر تمام ميله های اين قفس
اين قفس از جنس خاک و لحظه ها
رنگ آبی می زنم
رنگ آبی، رنگ آرزوهای من است
رنگ آبی، رنگ عشق!
رنگ آبی، رنگ توست!
در وجودم شوق تو باز شعله می کشد
در درونم آتشی از مهر تو
باز هم خرمنی از عشق برپا می کند
با تمام خستگی
امروز من استاده ام
امروز نه
هر روز من استاده ام
بر سر آن کوچه باغ مهربانی
باز هم من استاده ام
در دلم تنها و تنها يک نوا
يک موج، يک فرياد
باز هم يک انتظار!
باز هم يک انتظار!
در وجودم هر زمان شوق رسيدن
آرزوی پر زدن
انتظار ديدن است
گاه گاهی در آسمان چشم تو پر می زنم
يا که گاهی در خيالت می رسم
ديدنت!
ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ی ديرينه است
بر تمام ميله های اين قفس
اين قفس از جنس خاک و لحظه ها
رنگ آبی می زنم
رنگ آبی، رنگ آرزوهای من است
رنگ آبی، رنگ عشق!
رنگ آبی، رنگ توست!
در وجودم شوق تو باز شعله می کشد
در درونم آتشی از مهر تو
باز هم خرمنی از عشق برپا می کند
با تمام خستگی
امروز من استاده ام
امروز نه
هر روز من استاده ام
بر سر آن کوچه باغ مهربانی
باز هم من استاده ام
در دلم تنها و تنها يک نوا
يک موج، يک فرياد
باز هم يک انتظار!
باز هم يک انتظار!
نوشته شده توسط اعظم در ساعت 9:50 | لینک
|
