۱. شب عيد خيلي عجيب خيلي سخت خيلي دردآور خيلي قشنگ به من گذشت نمي خواستم بشينم وقايع سال قبل رو بررسي كنم به خيالم اين كار رو كرده بودم همون پست سال خوب ۱۳۸۶ اما باز نمي دونم چي شد شروع كردم به تجزيه تحليل كردن!! انگاري يك چيزي بود كه هي اين مغزم قايمش مي كرد اما من خودم كه مي دونستم چمه مثل بچه اي كه دستش و پشت سرش قايم مي كنه اما تو كه بالا سرش هستي مي بيني چي تو دستش اما اون با همون استدلال بچه گونه اش ...
۲. سختمه چيزيو كه اينقدر با عشق با اعتماد با ... طي اينهمه سال ساختم خودم با دست خودم خرابش كنم خيلي سخت و نا خودآگاه اشكمو جاري مي كنه سعي مي كنم آروم باشم صدام در نياد و همين داغي اشكامو بيشتر مي كنه تصميم خودمو مي گيرم و با يك اس ام اس همه چيزو تموم مي كنم منتظر مي شم ريپورت مسيج هم بياد بعد اشكه كه به پهناي صورتم جاري مي شه ... خودمو خوب مي شناسم يا يك حرفي نمي زنم اگرهم زدم ... پس تمومممممممممممممممم ديگه همه چيز تموم شد عكس العمل اون خيلي برام دور از ذهن نبود سكوت ...!!!
۳. صبح زود بيدار شدم دوش گرفتم آريا خواب بود پس مي شد سفره هفت سين رو كه از شيطنتهاي اون رو بلندترين جاي ممكن چيده بوديم براي چند لحظه روي ميز چيد كه خودمون هم دورش رو مبل بشينيم با علي اين كاررو مي كنيم طبق معمول همون ۲تا شبكه جام جم هم كه داريم سيگنال نمي دن مجبور مي شيم بزنيم رو يكي از اين شبكه هاي ... شب خيز مي گه ۱۸ دقيقه تا تحويل سال مونده مي رم با خيال راحت بلوز سفيدمو با دامن سفيدم كه گلهاي آبي داره با يك جوراب سفيد مي پوشم صداي شب خيز مي ياد فقط ۱۰ ثانيه بعد جيغ نسيم و علي خودمو از دور پرت مي كنم رو مبل كه موقع تحويل سال كنارشون باشم بازم با خيال راحت نبود نمي دونم چرا هميشه در حال بدو بدو كردنم ياد دوستم مي افتم هميشه كه دنبال كارهام بودم و مدام بايد اينجا اونجا مي رفتم در حاليكه اونها كاملا بچه گانه و ساده و راحت زندگي مي كردند هميشه ادامو در مي آوردو مي گفت اعظم و كارهايششششش!!!
۴. شركت فقط يك روز تعطيل كرد فرداي عيد هم كه جمعه بود اما شنبه رو من و نسيم مرخصي گرفتيم اما به پرستار آريا نگفتيم يعني كاملا سري صبح زود از خونه زديم بيرون مي خواستيم يك روز ديگه تعطيل باشيم اول ماشين و كه طي دو روز گذشته به گند كشيده بوديم و داديم بشورن آخه هر ۲روز و رفتيم بيرون ۵شنبه رفتيم پارك مشرف كه يك پارك صحرايي هستش. به بهاره اينا و مادرش و خاله اش كه از تهران اومده هم خبر داديم خيلي خوش گذشت روز بعد هم از صبح با فاميلاي داماد - دوستاي شوهر خواهرم - رفتم پارك جميرا كه ساحل هم داره اينجا ديگه خيليييييييييييييييي خوش گذشت جوري كه حتما اين هفته هم مي ريم . ساحلش ديوانه كننده زيبا بود هوا هم كه مست مي كرد آدمو ... بعد از شستن ماشين رفتم صبحانه يك رستوران لبناني از همونجا به مامان بهاره زنگ زدم - فكر كن بهاره هم سن من اون وقت من با مامانش بيشتر اختم بعد نسيم با بهاره - گفتم عمليات انجام شد ما صحيح و سالم بيرون از خونه هستيم اونم دستور بقيه عملياتو داد و ما پيش به سوي قرارگاه حركت كرديم ... نسيم تو راه به شوهرش گفت كه چه كار كرديم اما من به هيچكس نگفتم...
۵. يك شنبه ما مهموني گرفتیم شب غذاهارو آماده كرديم خريد كرديم صبح به پرستار آريا گفتنيم كه بقيه كارهارو بكنه ... نهار خوشمزه اي شده بود . بعد نهار حرف از خواهرم بزرگم شد كه ۲ تا بچه داره شراره پرسيد پسرش چند سالش نسيم گفت از علي كوچيكتره ۸ سالشه . شراره گفت اه چه بد !! گفتم مهم نيست اون نشه داداش كه داريم بعد اين شد كه شراره شد زن داداشم .محسن جان ديگه برات چه كار كنم؟؟؟؟!!
۶. ايران كه تعطيل مي شه كار من خيلي كم مي شه كاش من و با تعطيليهاي ايران تعطيل مي كردن بعد مي دونين مي شد چقدر ؟؟؟؟؟
پ.ن.
فعلا نداريم...
