تبليغاتX
بوف بینا - جمعه خود را چگونه گذراندید...!!!؟؟؟
بوف بینا

دیروز مثل تمام این جمعه های اخیر ساعت ۶ از خواب بیدار می شم...برای این کلاسهای کذایی فقط ۵شنبه و جمعه ها فرصت دارم !!! به هر کی می گم کدوم معهد می رم برای کلاسهام اول یه وااااااا  ی بلند می گه بعد یه طور نگام می کنه که - تو مطمئنی حالت خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ـ  اینجا رفتن من هم داستانیه برا خودش . یه جائیکه اکثرا از این شرکتهای بزرگ هست و پر از این ماشین گنده ها خوبیش اینه که دیگه ترسم از این ماشینهای غول پیکر ریخته...

تو ماشین که می شینم باز می گه راست چپ میدون و دور بزن... می گم آقا میران می شه از این محدوده خارج شیم حالم بد شد سرم گیج رفت (می دونستم که یک کم کله خره اما نه اینهمه دیگه که به حرفم گوش کنه.فکر کنم پاکستانیه اما می گه ایرانیم بلوچ فارسی هم خوب حرف می زنه اما با لحجه) گفت برو سمت چپ !!! انگار دنیارو بهم دادن پامو گذاشتم رو گازو رفتم رفتیم سمت برج عرب و جمیرا بیچ هتل اونجاهارو دوست دارم سر سبزه  آرومه یعنی قضیه کاچی به از هیچیه می گم سرسبز عکس بالارو تصور نکنین اما خوب یه چیزای سبزی پیدا می شه اما گذشته از همه این چیزها با وجود این گرما و این آب و هوای ... اینا هستن که همینقدر هم سر سبزی ایجاد کردن.کلی برا خودم روز جمعه ای گشتم همه اش با خودم تصور می کردم که این پیشم ننشسته و من تنهام دارم می گردم یا حدااقل یکی ...

ساعت ۱۲ رسیدم خونه ! اول از همه وارد اتاق شدم و ۲سری از این عبا و شله هارو که همیشه می دم خشکشویی انداختم تو حموم با هر چی شال و روسری که داشتم  انداختم بعد رفتم حموم و در رو هم قفل کردم دلم تنهایی می خواد ـ یعنی از این تنهاتر هم مگه میشه ـ بعد شروع کردم به سابیدن وان به قول صمد هیشکی مثل من نمی تونه وان حموم بشوره ! عمرا هیچ کارگری به پای من برسه موقع کارکردن اما هر چند سال نوری رو مد کار کردنما اینو هم مد نظر داشته باشین . بعد تمام لباسهای مورد نظر رو می شورم فکر کنم باز هم تمیزتر از خشکشویی شد ـ می گن تعریف کردن از خود ... ـ می شینم با دستام حساب می کنم همین کارم چقدر صرفه اقتصادی داشته و پول سیو کردم - اینجوری نگاه نکنین من با همین حسابایی که با انگشتام می کنم تونستم حسابدار یک شرکت بزرگ بشم اونم بدون خوندن حسابداری- کار شستنو حساب و کتابام که تموم می شه و کلی هم بابت پولم که حالا می تونم بندازم تو قلکم ذوق می کنم بعد دوش می گیرم و لباسا رو پهن می کنم .

ساعت ۳ دراز می کشم کتاب هم دستم اما می خوابم با همون کتابی که دستمه تا ۵ که با صدای تلفنم بیدار می شم یه دوست...همیشه اینجور بیدار شدنو دوست دارم .


 پ.ن.

عکس فقط جنبه تزیینی داره و بیشتر برای اینه که دلم برا جنگلای شمال  تنگ شده...

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 10:30 | لینک  |