تبليغاتX
بوف بینا - ...من خوبم پس وارد بازی می شم
بوف بینا

کتابهای ناتمام

یادمه یک زمانی رو که من با کتاب راه می رفتم می خوردم می خوابیدم بیدار می شدم . برادرام که ازدواج کردن هر کدوم چند سالی تا درست شدن مثلا اوضاعشون پیشمون می موندن برادر کوچیکه خانومش از اقوام هم بود با هم صمیمی بودیم اما این کتابهای من به قول خودش هووش بودن حتی گاهی که می دید هر چی می گه فایده ای نداره کتابی و که پیله کرده بودم به خوندنش رو قایم می کرد یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین مگه می تونستم بیخیالش بشم قشنگ یادم یک کتاد چهارصدو خوردهای صفحه رو تو ۲روز می خوندم و شب آخر هم تا صبح بیدار می موندم مدرسه می رفتم اون موقع ... پس نتیجه می گیریم که هیچ کتاب ناتمامی اون موقع نداشتم که بماند که بلکه...

دوران دانشجویی هم بودش کتابایی که می خوندم اما نه به شدت اون موقعها تا این که سر یکی از کلاسها استاد عزیزم خانم دکتر پورخالقی شروع کرد به تعریف از کتاب کلیدر و این که برا خوندنش چند بار غذاشو سوزونده و چنان با آب و تاب تعریف کرد که من همون روز رفتم کتاب رو از کتابخونه دانشگاه گرفتم و همون شب شروع کردم اما...

اما جلد سوم کتاب بودم دقیقا یادمه ساعت ۱۱ شب بود و ماه رمضون تلفن زنگ خورد از اون زنگایی که مثل (زنگها برای که به  صدا در می آید...) یادتون فیلمش من خیلی بچه بودم که دیدم اما هنوز تو ذهنم آخه زیاد از تلفن و زنگ و این چیزا خوشم نمی آد .

خلاصه اون کتاب تو همون جلد سوم پرونده اش بسته شد تا اینکه دوباره چند ماه پیش یه دوست خیلی خیلی عزیز شروع کرد به تعریف از کتاب استاد محمود دولت آبادی بعد هم که دید من تا جلد ۳ بیشتر نخوندم برام مجموعه کاملشو خرید و فرستاد به جرات می تونم بگم یکی از با ارزش ترین هدیه های زندگیم محسوب می شه اما من هنوز شروع نکردم خوندنش و چون مشغول خوندن یک سری کتاب...هستم.

پس نتیجه می گیریم این کتاب دچار طلسم شده که امیدوارم بتونم بزودی طلسمشو بشکنم هر وقت شکستم اول به شما خبرش و می دم .

 


 پ.ن.

راستی هیچ کی اون دوستمو که بهم کتاب کلیدرو هدیه دادو ندیده ؟؟؟؟؟؟؟ گمش کردم! یعنی اونم طلسم شده ؟!

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:54 | لینک  |