
پارسال از ۱۰ اسفند ايران بودم تا ۳ عيد كلي كار انجام دادم و مهمتر از همه اين كه كنار پدرو مادرم بودم ۴شنبه سوري تنها بودم تو خونم فيلم چهارشنبه سوري ديدم...قرار بود ساعت ۴صبح برام ۴تا مهمون از تهران بياد گفتم بيام دنبالتون گفتن يه آدرس كافيه اين بود كه راس ساعت زنگ زدن درو باز كردم اومدن همه كنار شومينه خوابيديم آخه بقيه اتاقها بخاري يا وسيله گرمايي نداشتم يادش بخير چقدر اون خونه رو دوست داشتم خلاصه اين كه مهمونهام چند روزي مشهد پيشم بودن همون روزها بود كه باز بعد ۴سال دوستاي دانشگاه دور هم جمع شديم من اعظم (يكي ديگه ) ليلا شمسي گلي سمانه ...
سال خوبي و شروع كردم همون جور كه مي خواستم همه رو دور هم جمع كردم يه عيد خوب يادمه چند روز عيد همه دور هم بوديم و من همه اش تو آشپزخونه و براشون انواع غذاهارو مي پختم - خندم گرفت ـ ياد پدرم افتادم يك شب موقع شام كه من عين سر آشپزها داشتم غذا سرو مي كردم پدر رو كرد به زن برادرم و گفت فلاني جان يعني همه مي تونن به اين خوشمزگي غذا درست كنن يا اين اعظم ارث برده از مادرش...خلاصه عيد خوبي بود به من كه بي نهايت خوش گذشت ...ضمنا همون قبل عید کارهای مادرم رو درست کردم که ۲۰فروردین بره مکه هر چند که باز موقع مهمونیها من غایب همیشگی بودم اما همین که می دیدم مادرم خوشحاله برام یک دنیا بود .
بعد هم كه اومدم به اين ولايت گرما و کار و آرامش البته ... كارمو عوض كردم كاري كه خسته ام كرده بود و تمام انرژي منو مي گرفت خود كار رو دوست داشتم اما ۲شيفت بودنش و تا ۹شب بودنش ديگه وقتي برام باقي نمي ذاشت اما انصافا من عاشق اينجور كارهاي مردونه ام - راستي من صرافي كار مي كردم از اونجاها كه از اول كه مي رفتيم همه با ۲تا گوشي كه رو ميزشون بود و اصلا هم قطع نمي شد شروع مي كردن به داد زدن و بحث كردن تا ...ـ جاي جالبي بود ۲سال و نيم با همه سختيهاش و خوبيهاش و تجربه هاي كه برام داشت اونجا بودم هنوز هم مي رم و بهشون سر مي زنم رييس اونجا از اون آدمهاي موفق و نيك روزگار كه من هيچ وقت از همصحبتي باهاش خسته نمي شم يادم باشه يك كوچولو بعدا براتون از زندگي اين مرد بزرگ ثروتمند بگم...
ويزام درست شد دقيقا يك هفته بعد اعلام شد كه به ايرانيها ويزا نميدن...كار نسبتا خوبي پيدا كردم از دنياي وحشي وحشي وارد دنياي مدرن شدم ديگه بعد ۲-۳ سال اينترنت ديدم خيلي چيزها عوض شده بود ديگه اون چت رومها نبودن يادش بخير چقدرم دنبالشون گشتم مي خواستم ببينم اين همه سال كه نبودم چه اتاقهايي اضافه شده ... يك دوست قديمي قديمي و عزيزو كه تو همين دنياي مجازي گمش كرده بودم پيداش كردم با كمك همون خيلي چيزها ياد گرفتم حتي به من ياد داد وبلاگ بزنم چيزي كه خيلي به من كمك كرد من حالا كلي دوست خوب دارم خودش كه دوست داره اسمش باشه نيكي بعد ليلاعزيزم عاليه نازم مرجان خوبم آندیا عزیز بی بی مهتاب مهربون خاطره خوبم شادی جون مینا نازم واز آقایون هم دورنزدیک جعفرعلیزاده فرشته شیطون سیدعماد الدین بهداد فرشاد كاوه سياوش محسن - برای آقایون خودتون یک کلمه خوب تصور کنید ـ و خيلي هاي ديگه ! برام خيلي عزيزن من خيلي وقت بود هيچ دوستي نداشتم اما حالا لحظه شماري مي كنم برم ايران ديدن ليلا و عاليه و...
چند مدت شروع كردم با فرح اس ام اس بازی اون روز می گفت حسین (شوهرش ) دیگه داره از دوستاش اس ام اس گدایی می کنه خلاصه بازی با حالیو شروع کردیم گاهی منو شدیدن می خندونه ... دیشب یکی فرستاده بود که من صبح دیدم وقتی آخرش و خوندم از خوشحالی اشک ... بعد این شعرهای مخصوص تبریک سال نو نوشته بود : موقع تحویل سال ۳تاییمون به یادت هستیم منو خیلی خوشحال کرد هر ۳تاشونو دوست دارم هم خودش که بی نهایت مهربون ساده و بی غل و غش با اون لحجه شمالی هم شوهرش که فوق العاده فرح و دوست داره و من همیشه عشق می کنم وقتی می بینم فرح خوشبخت دختر نازشون و هنوز ندیدم اما قول دادم برم دیدنش به زودی.
فردا سال ۱۳۸۷هم شروع می شه در حالی که من یک سال خوب و پر بار رو پشت سرگذاشتم برای همه بهترین آرزوها رو می کنم و امیدوارم سال خوبی براتون باشه پر از خوبی پاکی مهربونی و قول می دم موقع تحویل سال برای همه دعا کنم .
پ.ن.
۱.اصلا هم یادم نرفته اما یک آدم خوب هم به من این روزهای آخر خیلی کمک کرد هر چند یک دفعه ناپدید شد اما امیدوارم هر جا هست شاد باشه .
۲. دیشب سفره هفت سین رو هم چیدم هنوز ماهی نخریدم امروز عصر ماهی هم می خرم.
۳. دیشب اولین عیدی رو هم گرفتیم شوهر خواهرم به هر کدوممون ۱۰۰۰ درهم داد .حیف که از این شکلکا نمی خوام بزارم وگرنه اونی که دندوناشو اینجوری - اینجوری دیگه بدونید کدومو می گم ـ کرده رو می زاشتم .

زنگ زدم خونه که شماره کارت ملی و بگیرم مجبور شدم باهاش حرف بزنم همیشه این اجبار حالمو خراب می کنه نمی دونم چرا نمی تونم خودمو در این مورد تسکین بدم بارها به خودش هم گفتم اما فایده نداره نمی تونم ببخشمش ! یعنی من این همه ناتوانم ؟ هر چی هست هر از گاهی تمام ذهن منو درگیر می کنه و مدام این جمله تو کله ام با صدای بلند می پیچه که - این همون که تمام جونی تو رو درگیر کرده و همچنان هم مشغول حتی الان که فرسنگها علیرغم میل باطنیت ازشون دور شدی - و من دچارهمون بغض لعنتی می شم از اون بغضها است که نه می تونی قورتش بدی نه می تونی تبدیل به اشکش کنی همینطور راه نفستو می گیره و می خواد خفه ات کنه ...
من دارم خفه می شم...
پ.ن.
هر وقت دختری و می بینم که یه پدر حامی اش باز هم بغض می کنم ...
پدر من از اونهاست که هر کی ببینه فکر می کنه بی نظیره هیج کدوم از بدیهای قابل دیدن رو نداره ...
همیشه ایام عید (سال نو ) عجیب دلم برای خونه تنگ می شه و همیشه دنبال مقصرم که کی منو از خونه دور کرد ...
دارم عجیب بهونه گیر می شم ...
امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
فروغ
قبول شدم...!!! این و با هیجان هر چه تمام و با یک نیش تا بنا گوش باز بخونید...
تصور کنید قبول شدم اونم اولین بار ...
ما صاحب یک فروند گواهینامه شدیم .
پ.ن.
خیلی خوشحالم خیلیییییییییییییییییییییییییییی
ما: یعنی من ! من تنها ...
باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم ایی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت
فروغ فرخزاد
اما هیچ وقت هیچ کس هیچ جا نیست ...
دیروز مثل تمام این جمعه های اخیر ساعت ۶ از خواب بیدار می شم...برای این کلاسهای کذایی فقط ۵شنبه و جمعه ها فرصت دارم !!! به هر کی می گم کدوم معهد می رم برای کلاسهام اول یه وااااااا ی بلند می گه بعد یه طور نگام می کنه که - تو مطمئنی حالت خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ـ اینجا رفتن من هم داستانیه برا خودش . یه جائیکه اکثرا از این شرکتهای بزرگ هست و پر از این ماشین گنده ها خوبیش اینه که دیگه ترسم از این ماشینهای غول پیکر ریخته...
تو ماشین که می شینم باز می گه راست چپ میدون و دور بزن... می گم آقا میران می شه از این محدوده خارج شیم حالم بد شد سرم گیج رفت (می دونستم که یک کم کله خره اما نه اینهمه دیگه که به حرفم گوش کنه.فکر کنم پاکستانیه اما می گه ایرانیم بلوچ فارسی هم خوب حرف می زنه اما با لحجه) گفت برو سمت چپ !!! انگار دنیارو بهم دادن پامو گذاشتم رو گازو رفتم رفتیم سمت برج عرب و جمیرا بیچ هتل اونجاهارو دوست دارم سر سبزه آرومه یعنی قضیه کاچی به از هیچیه می گم سرسبز عکس بالارو تصور نکنین اما خوب یه چیزای سبزی پیدا می شه اما گذشته از همه این چیزها با وجود این گرما و این آب و هوای ... اینا هستن که همینقدر هم سر سبزی ایجاد کردن.کلی برا خودم روز جمعه ای گشتم همه اش با خودم تصور می کردم که این پیشم ننشسته و من تنهام دارم می گردم یا حدااقل یکی ...
ساعت ۱۲ رسیدم خونه ! اول از همه وارد اتاق شدم و ۲سری از این عبا و شله هارو که همیشه می دم خشکشویی انداختم تو حموم با هر چی شال و روسری که داشتم انداختم بعد رفتم حموم و در رو هم قفل کردم دلم تنهایی می خواد ـ یعنی از این تنهاتر هم مگه میشه ـ بعد شروع کردم به سابیدن وان به قول صمد هیشکی مثل من نمی تونه وان حموم بشوره ! عمرا هیچ کارگری به پای من برسه موقع کارکردن اما هر چند سال نوری رو مد کار کردنما اینو هم مد نظر داشته باشین . بعد تمام لباسهای مورد نظر رو می شورم فکر کنم باز هم تمیزتر از خشکشویی شد ـ می گن تعریف کردن از خود ... ـ می شینم با دستام حساب می کنم همین کارم چقدر صرفه اقتصادی داشته و پول سیو کردم - اینجوری نگاه نکنین من با همین حسابایی که با انگشتام می کنم تونستم حسابدار یک شرکت بزرگ بشم اونم بدون خوندن حسابداری- کار شستنو حساب و کتابام که تموم می شه و کلی هم بابت پولم که حالا می تونم بندازم تو قلکم ذوق می کنم بعد دوش می گیرم و لباسا رو پهن می کنم .
ساعت ۳ دراز می کشم کتاب هم دستم اما می خوابم با همون کتابی که دستمه تا ۵ که با صدای تلفنم بیدار می شم یه دوست...همیشه اینجور بیدار شدنو دوست دارم .
پ.ن.
عکس فقط جنبه تزیینی داره و بیشتر برای اینه که دلم برا جنگلای شمال تنگ شده...
می دونید خیلی برنامه ها دارم ... که اجرا شدنش به همین گواهینامه بستگی داره شاید بگید این که کاری نداره !!!! آره من هم گواهینامه ایران تو ۲۰ روز گرفتمو برگشتم اما اینجا بلبشویی که دیدنیه . وقت نمیدن باید تو نوبت بمونی ... قابل توصیف نیست . امروز امتحان سیگنال همون آیین نامه خودمون رو هم پاس کردم ... شنبه باید برم برای تعیین وقت امتحان شهری خدا می دونه کی وقت بدن !؟ اما هر چیه آخراشه دیگه بعد از اون بلافاصله ماشین دارم و می خوام یه سری کار انجام بدم که اگه درست و سنجیده عمل کنم گام بزرگی حساب می شه تو زندگیم...
یه کار دیگه هم می خوام بکنم هر جمعه می رم بیرون اونم تنهایی اونم صبح زود اونم کنار دریا یه جای دنجی سراغ دارم که می شه همه غمها خستگیها رو دفن کرد و به جاش کلی انرژی گرفت ...
|
نیست یاری تا بگویم راز خویش |
پ.ن.
۱.گفت نمی شد شما ۲تا آقا هم این درس رو بر نمی داشتید که من راحت از فروغ حرف بزنم ...اما گفت حرف زد بعد هم گفت فروغ رو نمی شه سانسور کرد !!!
۲.چند روز دلم فروغ می خواد ! چند روز دلم بی پروا بودن می خواد !
۳.من تب می کنم...
۴.تا حالا شده انقدر بی حس باشید که... هیچ حسی ندارم هیچی زنده ام چون نمردم! پارسال این موقع داشتم کارامو می کردم برم ایران اما الان حوصله هیچی و ندارم ...
۵. تا حالا شده با خوتون بجنگید؟ دارم می جنگما با خودم از اون جنگا که در هر دو صورت بازندش منم ...
۶ .باید یه تکونی به خودم بدم ! دلم یه تکیه گاه می خواد ! یه انگیزه ! خودم کمم...
۷.فراموش نکن تنها دو چیز در این دنیا نیاز به دلیل ندارد عشق و مرگ.
ای شرقی غمگین ، وقتی آفتاب تو رو دید
تو شهر بارونی بوی عطر تو پیچید
شب راهشو گم کرد ، تو گیسوی تو گم شد
آفتاب آزادی از تو چشم تو خندید
ای شرقی غمگین
تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پکی
مثل دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره
ای شرقی غمگین
بازم خورشید دراومد
کبوتر آفتاب
روی بوم تو پر زد
بازار چشم تو پر از بوی بهاره
بوی گل گندم تو رو به یاد میاره
ای شرقی غمگین ، زمستون پیش رومه
با من اگه باشی ، گل و بارون کدومه
آواز دست ما می پیچه تو زمستون
ترس از زمستون نیست که آفتابش رو بومه
ایرج جنتی عطایی
من دارم می رم امتحان البته این اولیش
اگه اینو پاس کنم ۲تا دیگه می مونه
پس همه دعا کنید تا من برگردم .

پ.ن.
داره از دستو پاهام آب می چکه دکتر می گه مال استرس یعنی من الان اینهمه استرس دارم
قبول شدم دومی پس فرداست
![]()
پ.ن.
پس همچنان دعام کنید
![]()
خورشید خانوم آفتاب کن
شبو اسیر خواب کن
مجمر نور رو وردار
یخ زمینو آب کن
گلای باغچه خوابن
قناری های عاشق
بال صداشون بسته
فواره های خاکی
تن نمی دن به پرواز
شمع و گل و پروانه
جا نمی شن تو آواز
مرواری های نور رو
بپاش تو دامن خواب
ما رو ببر به جشن
گندم و نور و آفتاب
سوار اسب نور شو
زمینو اندازه کن
دستمال آبی وردار
قلبامونو تازه کن
خورشید تن طلایی
زمین برات هلا که
نگو : طلا که پاکه
چه منتش به خاکه
زمین که عاشق توست
حیفه تو شب بمیره
حیفه سراغتو از
ستاره ها بگیره
خورشید خانوم آفتاب کن
ایرج جنتی عطایی
گفتم: «بمان!» و نماندی!
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوت و
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد،
بعد از این همه ترانه بی چراغ
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره این من و ُ
این تاریکی و ُ
این از پی کاغذ و قلم گشتن
گفتم : « - بمان!» و نماندی!
اما به راستی،
ستاره نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟
یغما گلرویی
متن حكايت
يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:
شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس ميگذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.
____________________________
پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد.
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
____________________________
قاعدتاً اين آزمون نميتواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه ميتوانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقهتان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئيچ ماشين را به پزشك ميدهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم منتظر اتوبوس ميمانيم
شرح حكايت
همه ميپذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نميكند. چرا؟
زيرا ما هرگز نميخواهيم داشتهها و مزيتهاي خود را (ماشين) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهيها، محدوديت ها و مزيتهاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات ميتوانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.
تحليل فوق را ميتوانيم در يك چارچوب علميتر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار ميگيرد. در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديتهاي محيطي خود، استفاده ميكند و قادر نميگردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند. تفكر جانبي سعي ميكند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.
در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيتهاي خود را ببخشيم ميتوانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم. شايد خيلي از پاسخدهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند. بنابراين چه چيزي باعث ميشود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نميكنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نميگذارند. اكثريت شركتكنندگان خود را در اين چارچوب ميبينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه ميتوانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكردهاند.
ادامه مطلب
کتابهای ناتمام
یادمه یک زمانی رو که من با کتاب راه می رفتم می خوردم می خوابیدم بیدار می شدم . برادرام که ازدواج کردن هر کدوم چند سالی تا درست شدن مثلا اوضاعشون پیشمون می موندن برادر کوچیکه خانومش از اقوام هم بود با هم صمیمی بودیم اما این کتابهای من به قول خودش هووش بودن حتی گاهی که می دید هر چی می گه فایده ای نداره کتابی و که پیله کرده بودم به خوندنش رو قایم می کرد یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین مگه می تونستم بیخیالش بشم قشنگ یادم یک کتاد چهارصدو خوردهای صفحه رو تو ۲روز می خوندم و شب آخر هم تا صبح بیدار می موندم مدرسه می رفتم اون موقع ... پس نتیجه می گیریم که هیچ کتاب ناتمامی اون موقع نداشتم که بماند که بلکه...
دوران دانشجویی هم بودش کتابایی که می خوندم اما نه به شدت اون موقعها تا این که سر یکی از کلاسها استاد عزیزم خانم دکتر پورخالقی شروع کرد به تعریف از کتاب کلیدر و این که برا خوندنش چند بار غذاشو سوزونده و چنان با آب و تاب تعریف کرد که من همون روز رفتم کتاب رو از کتابخونه دانشگاه گرفتم و همون شب شروع کردم اما...
اما جلد سوم کتاب بودم دقیقا یادمه ساعت ۱۱ شب بود و ماه رمضون تلفن زنگ خورد از اون زنگایی که مثل (زنگها برای که به صدا در می آید...) یادتون فیلمش من خیلی بچه بودم که دیدم اما هنوز تو ذهنم آخه زیاد از تلفن و زنگ و این چیزا خوشم نمی آد .
خلاصه اون کتاب تو همون جلد سوم پرونده اش بسته شد تا اینکه دوباره چند ماه پیش یه دوست خیلی خیلی عزیز شروع کرد به تعریف از کتاب استاد محمود دولت آبادی بعد هم که دید من تا جلد ۳ بیشتر نخوندم برام مجموعه کاملشو خرید و فرستاد به جرات می تونم بگم یکی از با ارزش ترین هدیه های زندگیم محسوب می شه اما من هنوز شروع نکردم خوندنش و چون مشغول خوندن یک سری کتاب...هستم.
پس نتیجه می گیریم این کتاب دچار طلسم شده که امیدوارم بتونم بزودی طلسمشو بشکنم هر وقت شکستم اول به شما خبرش و می دم .
پ.ن.
راستی هیچ کی اون دوستمو که بهم کتاب کلیدرو هدیه دادو ندیده ؟؟؟؟؟؟؟ گمش کردم! یعنی اونم طلسم شده ؟!